كه به خدمت رسول خدا مشرف شديم ، دوستان ما جريان را به آن حضرت گفتند، رسول خدا فرمود: سخاوت و كرم ، اخلاق و سرشت اين خاندان است .
در سفر ديگرى كه از عراق به مدينه مى آمد هر روز براى يك شتر براى غذاى همراهيان خود مى كشت و همگى را غذا مى داد تا وقتى كه وارد مدينه شد.(158)
عنايت حق  
شبى شيخ مفيد، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديد كه در مسجد كرخ بغداد بر او وارد شد و دو كودكش حسن عليه السلام و حسين عليه السلام همراه او بودند. حضرت فاطمه سلام الله عليها هر دو كودك را به او سپرد و فرمود: اى شيخ به آنها فقه بياموز. شيخ مفيد از خواب بيدار شد و از اين خواب عجيب به شدت حيرت كرده بود.
فردا، فاطمه دختر الناصر در حالى كه كنيزان دور او را گرفته بودند و دو كودكش على مرتضى و محمد رضى پيشانيش او بودند، وارد مسجد شد.
شيخ مفيد برخاست و بر آن خاتون سلام گفت و او فرمودند: اى شيخ ! اين دو فرزند من هستند.
آنها را خدمت تو آورده ام كه به آنان فقه بياموزى . شيخ مفيد به گريه افتاد و داستان خواب خود را براى آن خاتون تعريف كرد و سپس به تعليم و تربيت آن دو پرداخته و خداوند با لطف و عنايت ، ابواب علم و دانش را بر آن دو گشاده است ، تا آنجا كه شهرت و آوازه آنان در آفاق گيتى پيچيد و شهرتى كه تا جهان پايدار است برقرار است .(159)
بخشندگى شريف رضى  
شريف رضى روزى از زنى چند مجموعه يادداشت را به 5 درهم خريد. بعد از خريد متوجه شد كه در ميان نسخه ها يك جزوه به خط ابن مقله وجود دارد كه از ارزش زيادى برخوردارى بود.
او دوباره برگشت و به زن گفت : اى زن در ميان اين مجموعه يادداشت ها كه از تو خريدم ، جزوه اى با خط ابن مقله را يافتم . اگر مايلى اينك جزوه را بگير و اگر بهاى آن را طالبى ، اينك 5 درهم ديگر از آن تو است . آن زن پنج درهم را گرفت و شريف رضى را دعا كرد و رفت .(160)
مجازات لعن كننده  
جنيد بن عبدالرحمن گويد: از حوران به دمشق براى دريافت عطايم آمده بودم ، نماز جمعه را خوانده از باب الدرج بيرون مى شدم كه پيرمردى را ديدم كه براى مردم صحبت مى كرد، همگان تحت تاءثير سخنانش ‍ مى گريستند، وقتى سخنانش به پايان رسيد، گفت : بياييد مجلس را به لعن ابوتراب پايان دهيم ، آنگاه همه به لعن ابوتراب پرداختند.
من از بغل دستى ام پرسيدم كه ابوتراب كيست ؟
او گفت : او على بن ابى طالب ابن عم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و شوهر دخترش مى باشد. او اولين مردى است كه به اسلام ايمان آورد و او پدر حسن و حسين (عليهماالسلام ) مى باشد.
پس از شنيدن اين سخنان بلند شدم و به سوى پيرمرد رفتم ، سيلى محكمى به او زده و سرش را به ديوار كوفتم ، فريادش بلند شد. خدام مسجد جمع شدند و عبايم را به گردنم افكنده و مرا كشان كشان به نزد هشام بن عبدالملك بردند. پيرمرد فرياد مى زد: يا اميرالمؤ منين ! داستان گوى تو و قصه پرداز پدران و اجدادت را ببين كه چه بر روزش آورده اند؟
هشام جريان را از من پرسيد و من جريان را مو به مو شرح دادم و گفتم : به خدا سوگند! اگر در آنچه گفتم ، مى دانستم پشت گرمى اش به قرابت با شماست و به اتكاء شما چنين لعنى را مرتكب شده ، من غير از عملى كه با او كردم كار ديگرى انجام نمى دادم .
آيا من چگونه مى توانم براى داماد پيغمبر خدا و همسر دخترش خشم نگيرم ؟ هشام گفت : آن پيرمرد اشتباه بزرگى كرده است و مستحق اين مجازات بوده است .(161)
بانوى مسلمان  
بانوى مسلمانى بنام غانمه در مكه زندگى مى كرد. او شنيد كه معاويه و عمرو بن عاص به بنى هاشم دشنام مى دهند. گفت : اى گروه قريش ! به خدا معاويه اميرالمؤ منين نيست . او دشمن خدا و رسولش است .
نزد او خواهم رفت و او را شرمنده و خوار خواهم ساخت . نماينده معاويه اين جريان را به معاويه نوشت . همين كه معاويه مطلع شد كه غانمه به او نزديك شده ، امر كرد محلى را به عنوان مهمانخانه پاكيزه و مفروش نمودند، يزيد به همراه جمعى به استقبال او رفتند. غانمه يزيد را نمى شناخت . لذا سؤ ال كرد تو كيستى ؟ خداوند تو را حفظ كند. گفت : من يزيد پسر معاويه هستم . خدا تو را باقى نگذارد اى ناقص ! تو در خور پذيرايى از مهمان نيستى . رنگ يزيد از اين اهانت دگرگون شد.
روز بعد معاويه به نزد غانمه رفت و به او سلام كرد. غانمه گفت : سلام بر اهل ايمان و خوارى و هلاكت به ناسپاسان . سپس گفت : كداميك از شما عمرو بن عاص است ؟ عمرو گفت : من هستم . غانمه گفت : اين تويى كه قريش و بنى هاشم را دشنام مى دهى ؟ و حال آنكه خودت لايق دشنام هستى ؟
اما تو اى معاويه ، هيچگاه با نيكى و صلاح سر و كارى ندارى و بر اساس ‍ خير و نيكى تربيت نشده اى . تو را چكار با بنى هاشم ؟ آيا زنان بنى اميه همچون زنان بنى هاشم اند؟...
صحبت هاى غانمه چنان با صلابت و محكم بود كه عرق شرم را بر پيشانى معاويه و عمرو بن عاص نشاند.(162)
زورآزمايى  
پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه آنها را نمونه نيرومندى و بلندى قد مردم روم نشان دهد. بگويد كه اگر كسى مانند آنها دارى من جمعى از اسيران و مقدارى هديه برايت مى فرستم و گرنه بايد براى سه سال با من سازش كنى . پس از آن كه دو نفر نزد معاويه آمدند: معاويه گفت : كيست كه در مقابل اين مرد نيرومند رومى قيام كند؟ گفتند: محمد بن حنفيه فرزند حضرت على عليه السلام . او را آوردند.
محمد بن حنفيه مرد مرد رومى گفت : يا تو بنشين و دست خود را به من بده و يا من مى نشينم و دست خود را به تو مى دهم و هر يك از ما توانست آنكه نشسته است را از جاى بركند و بلندش سازد، او پيروز است .
مرد نيرومند رومى گفت : تو بنشين . محمد نشست و دست خود را در دست مرد رومى نهاد. او هر چه كرد نتوانست محمد را از جاى بلند سازد.
سپس محمد برخاست و مرد رومى نشست . اين بار محمد بلادرنگ مرد رومى را به هوا بلند كرد و به زمين زد و همگان تصديق كردند كه او نيرومندتر از مرد رومى است . سپس قيس بن سعد بپا خاست و از جمع مردم به كنارى رفت و شلوار خود را به آن مرد رومى داد تا بپوشد. وقتى كه او شلوار قيس را به پا كرد. لبه شلوار به زمين مى كشيد و كمربند آن به بالاى سينه مرد رومى مى رسيد. مردان رومى به مغلوبيت خود اعتراف كردند. لذا پادشاه روم به آن چه كه ملزم شده بود عمل كرد.(163)
استاندارى مصر 
در ماه صفر 36 هجرى ، قيس انصارى از طرف حضرت على عليه السلام به استاندارى مصر ماءمور شد. حضرت به او فرمود: به موجب اين حكم من تو را به استاندارى مصر مى گمارم . هر گاه انشاءالله به مصر وارد شدى و نيكوكاران نيكويى كن و بر اشخاص مشكوك سخت بگير و با تمام افراد خاص و عام ملايم و مهربان باش .
زيرا مدارا و نرمى با يمن و بركت است . قيس همراه هفت نفر از افراد خانواده اش به سوى مصر حركت كرد و در اول ماه ربيع الاول وارد مصر شد. بالاى منبر رفته و نشست و خطبه اى خواند. حمد و ثناى الهى را به جاى آورد.
و گفت : اى مردم ، با بهترين فردى كه بعد از رسول خدا مى شناختيم ، بيعت كرده ايم ، بپا خيزيد و بيعت كنيد بر اساس كتاب خدا و سنت روش رسول او و اگر ما