 خود بر اين روش نباشيم ، بيعتى بر گردن شما نخواهيم داشت . مردم و فرمانروايان با او بيعت كردند. و هر كدام به شهر خود بازگشتند.
تنها مردم دهكده اى بنام خربتا بيعت نكردند زيرا آنان قتل عثمان را با تاءييد حضرت على عليه السلام مى دانستند.
يزيد بن حارث كه در آن دهكده زندگى مى كرد، شخصى را به نزد قيس ‍ فرستاد و پيغام داد كه ما نزد تو نمى آئيم .
تو نماينده هاى خود را بفرست ، زمين ، زمين تو است ولى ما را به قريه قيام كرد و خبر مرگ عثمان را اعلام و مردم را به خونخواهى او دعوت كرد.
قيس پيامى نزد او فرستاد كه : واى بر تو عليه من قيام كرده اى ؟ بخدا قسم من مايل نيستم تو را بكشم و در برابر حكومت شام و مصر مرا باشد.
تو خونت را حفظ كن و بيهوده خود را به كشتن مده .
محمد بن مسلمه در جواب او نوشت ، من تا وقتى تو والى مصر باشى كارى ته تو نخواهم داشت .
حكومت قيس بر مصر چهار ماه و پنج روز طول كشيد. پس از آن به فرمان حضرت به كوفه بازگشت و از سوى امام عليه السلام به استاندارى آذربايجان گمارده شد.(164)
جواب دندان شكن عباس عموى پيامبر  
مغيرة بن شعبه پيش ابوبكر رفت و به او گفت : آيا ميل داريد با عباس ‍ ملاقات كنيد و براى او در كار خلافت ، نصيبى قرار دهيد كه براى او و فرزندانش باقى بماند؟ اگر با او شما باشد، اين خود حجتى عليه على عليه السلام و بنى هاشم خواهد بود. ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح راه افتادند و به خانه عباس رفتند. ابوبكر گفت : خداوند، پيامبر را برانگيخت و او را سرپرست مومنان قرار داد و پس از زمانى او را از ما گرفت . مردم نيز مرا به حكومت انتخاب كردند و من نيز در اين راه به خداوند توكل دارم . همواره به من خبر مى رسد كه عده اى بدخواه زير سپر علاقمندى به تو، بر خلاف مصالح عموى مسلمين ، سمپاشى مى كنند.
يا با بدخواهان همصدا باشيد و يا اينكه آنها را از خود دور كنيد، لازم است كه شما فرزندان عبدالمطلب آرام باشيد. زيرا رسول خدا هم از ما و هم از شما است . آنگاه عمر گفت : ما به اين جهت پيشتان نيامديم كه به شما احتياج داريم . خير، بلكه به اين علت پيش شما آمده ايم كه شما را از اوضاع آگاه كنيم ، سپس عموى پيامبر شروع به صحبت كرد و گفت : خداوند پيامبر را براى مومنان ، سرپرست قرار داد و با جا دادنش در ميان ما بر ما منت نهاد تا آنكه رسالتش به سر آمد. آنگاه كار مردم را بدست آنها سپرد تا درباره سرنوشتشان تصميم بگيرند، اما بر اساس حق ، نه از روى هوى و هوس . اى ابوبكر! اگر خلافت را بدست گرفته اى در واقع حق ما را گرفته اى و اگر اين كار بوسيله مومنان براى شما فراهم شده است ، چگونه ممكن است كه ما از مؤ منان هستيم ، از آن راضى نيستيم .
اما آنچه كه به ما بذل كردى ، اگر حق تو بوده ما را به آن نيازى نيست و اگر حق مومنين است ، تو درباره آن حقى ندارى و نمى توانى آن را به ما بدهى و اگر حق ماست از تو راضى نخواهيم بود.
كه بعضى از آن را به ما بدهى و بعضى را ندهى . و اما اين كه گفتى : رسول خدا از ما و از شماست ، درست است . ولى ما از شاخه هاى درخت نبوت هستيم و شما همسايه هاى آن هستيد.
عباس عموى گرامى پيامبر با اين جواب دندان شكن خود، بر صحبت هاى نابخردانه ابوبكر و عمر مهر باطل زد و آنان با شرم و خشم از خانه او خارج شدند.(165)
لعنت بر يزيد  
در يتيمة الدهر از ابو نصر المرزبان اين چنين نقل شده است كه هر گاه در تابستان براى صاحب بن عباد آب خنك مى آوردند، بعد از نوشيدن آن مى گفت :
قعقعه الثلج بماء عذب
تستخرج الحمد من اقصى القلب
((قورت قورت آب يخ ، حمد و سپاس الهى را از ته قلب بيرون مى كشد.))
بعد از نوشيدن آب مى گفت : بار پروردگار! لعنت خود را بر يزيد بن معاويه تجديد فرما.
و اين سنتى بود كه او هميشه به آن وفادار بود.(166)
وفات صاحب بن عباد  
هنگامى كه ستاره شناسان با اشاره و كنايه از مرگ او خبر دادند، صاحب چنين سرود:
((اى پديد آورنده روشنى و سياهى نه چشم اميد به مشترى دارم و نه از مريخ بيمناكم . چرا كه ستارگان در واقع علامت اند.
سرنوشت در دست خداى داناست . بارخدايا به حق دوستى پيامبر و جانشينش على عليه السلام و خاندانش گناهان مرا ببخش و مرا بيامرز.))
او در شب جمعه 24 ماه صفر از سال 835 در رى دار فانى را وداع گفت . مردم رى همه سياه پوش شدند و در سوگ آن عالم برجسته و وزير با كفايت گريستند.
جنازه او را پس از تشييع به اصفهان برده و در آنجا دفن كردند.(167)
فروش كتاب نفيس  
ابن ملك فالى ، نسخه اى در نهايت زيبايى از كتاب جمهره ابن دريد داشت ، نيازش بر آن داشت كه آنرا بفروشد، سيدمرتضى به شصت دينارش ‍ خريدارى كرد و چون اوراق آنرا وارسى كرد، چند بيت شعر به خط فروشنده يافت به اين شرح : بيست سال تمام با اين كتاب ماءنوس بودم . اينك فروختم . از اين پس اندوهم بسيار است و ناله ام جانگداز نپنداشتى كه روزى آن را از دست بدهم . گر چه به خاطر دين به زندان ابد گرفتار شوم .
آخرالامر فروختم ، بخاطر ناتوانى ، فقر و دختران كوچكى كه بر حال زارشان اشكبارم . نتوانم سيلاب ديده را بازگيرم و گويم سخن داغديده اندوهمند...
شريف مرتضى با قرائت اين اشعار، نسخه را به او برگردانيد و 60 دينار را هم به او بخشيد.(168)
صلوات بر سيدمرتضى  
از شيخ عزالدين احمد بن مقبل حكايت شده كه گفت : اگر كسى سوگند ياد كند كه سيد مرتضى در علم عربيت از تمام عرب دانشمندتر است ، سوگندش به جا و درست است .
نقل كردند كه يكى از اساتيد ادب مصر مى گفت : من از كتاب ((غرر و درر)) مطالبى استفاده كرده ام كه در كتاب سيبويه ساير نحويان يافت نشده است .
نصيرالدين طوسى كه در ضمن بحث ، نام شريف مرتضى را مى برد، بر او صلوات مى فرستاد و مى گفت :
((صلوات الله عليه )) بعد رو به دانشمندان و استادان مجلس مى كرد و مى گفت : چگونه مى توان بر سيدمرتضى صلوات نفرستاد؟
او اولين دانشمندى است كه خانه اش را خانه علم و دانش قرار داد و آماده براى بحث و مناظره كرد.(169)
خصال نيك  
روزى صاحب بن عباد از غلامان خود درخواست نوشيدنى كرد.
قدحى پر آوردند. چون خواست بياشامد، بعضى از دوستان نزديك گفتند: اين نوشيدنى را نخور كه مسموم است . صاحب به دوستش گفت : گواه تو بر اين سخن چيست ؟ گفت : آزمايش . اين آب را به همين غلامى كه آورده بنوشان .
صاحب گفت : اين كار را نه براى ديگران تجويز مى كنم و نه حلال مى دانم . دوستش گفت : آن را به مرغى بنوشان . فرمود: هلاك حيوان را نيز تجويز نمى كنم .
دستور داد آب بريزيد و به غلام فرمود: اى غلام ! به دنبال كار خودت برو و ديگر به خانه من وارد مشو. فرمان داد كه كنيزى به جاى آن غلام به خدمت و حقوق گمارند حقوق آن غلام را هم مرتب پرداخت نمايند.(170)
جواب نامه  
يكى از سادات علوى ، نامه اى به جانب صاحب بن عباد نوشت و در آن از او خواهش كرد كه حال كه خداوند به او فرزدى عطا كرده است ، نامى براى فرزندش انتخاب كند.
صاحب در حاشيه نامه او چنين نوشت : خداوند تو را با نو رسيده ات قرين سعادت گرداند.
به خدا قسم كه چشمها روشن گشت و دلها خرم . نامش على باشد تا خدايش بلندآوازه گرداند.
و كنيه اش ابوالحسن 