دام گروه قريش ؟ گفتم : از بنى هاشم . عمر بن عبدالعزيز، در اينجا پس از كمى تاءمل و سكوت گفت : از كدام قبيله بنى هاشم ؟ گفتم : از پيروان و دوستان حضرت على عليه السلام گفت : به راستى على عليه السلام كيست ؟ و ساكت شد. سپس دست خود را بر سينه نهاد و گفت : قسم به خدا من نيز از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام هستم . عده اى براى من حديث نمودند كه از رسول خدا شنيدند كه مى فرموده است ، ((من كنت مولاه فعلى مولاه )) سپس به يكى از كارمندان خود گفت : به كسانى مانند اين شخص چه مبلغى از عطاى مرا مى دهى ؟ گفت : صد يا دويست درهم .
گفت : به او پنجاه دينار اعطاء كن . سپس به من گفت : به زادگاه خود برگرد. به زودى آنچه به افرادى مانند تو اعطاء مى شود به تو نيز اعطاء خواهد شد.(178)
تبعيد ابوذر  
معاويه خضراء (كاخ سبز) را كه در دمشق ساخت ، ابوذر به او گفت : اگر اين از مال خداست كه خيانت كرده اى و اگر از مال خودت است كه اسراف است . بخدا كه اين كارها در كتاب خدا و سنت پيامبر نيست به خدا مى بينم كه حقى خاموش مى شود و باطلى زنده مى شود. معاويه كه از صحبت هاى او خشمگين شده بود، به عثمان نامه اى نوشت و در آن عيله ابوذر مطالبى را گفت . عثمان در جواب نوشت ، ((او را بر ناهموارترين ستورها سوار كن و از راهى دشوار بفرست .)) معاويه او را با كسى فرستاد كه شبانه روز ستورش را براند و چون ابوذر به مدينه آمد، گفت : كودكان را به كار مى گمارى و چراگاه اختصاصى درست مى كنى كه شبانه روز ستورش را براند و فرزندان آزاد شده ها را به خود نزديك مى كنى . عثمان به او گفت : از اين سرزمين برو به هر كجا كه مى خواهى . گفت : مى خواهم به مكه بروم .
او گفت : نمى شود. گفت : به بيت المقدس يا كوفه عثمان با هيچ كدام موافقت نكرد و گفت : من تو را مى فرستم به ربذه . پس او را به آنجا فرستاد و همچنان در آنجا بود تا درگذشت .(179)
مسلمان شدن ابوذر  
چون به ابوذر خبر رسيد كه مردى در مكه ظهور كرده و خود را پيامبر مى شمارد، او برادر خود را فرستاد تا از آن پيامبر، اطلاعاتى را كسب كند. او بازگشت و گفت : او كسى است كه امر به معروف و نهى از منكر مى كند و مردم را به داشتن اخلاق خوب سفارش مى كند. ابوذر گفت : درد مرا دوا نكردى . پس خود جانب مكه آمد. او شب را در گوشه مسجدى خوابيد ولى مى ترسيد كه حرف دلش را به كسى بازگو كند.
بنابراين بعد از چند روز كه به على عليه السلام برخورد كرده بود، راز دل خود را گفت ، على عليه السلام به او فرمود: فردا كه شد من مى روم و تو هم دنبال من بيا و من اگر چيزى ديدم كه بر تو ترسيدم ، مانند كسى كه بخواهد به ما آسيب برساند، اندكى خم مى شوم و سپس نزد تو مى آيم و اگر كسى را نديدم تو دنبال من بيا تا هر كجا من رفتم ، تو هم بيا. آنها رفتند تا به پيامبر رسيدند، ابوذر تسليم شد و شهادتين را بر زبان جارى ساخت . پيامبر به او فرمود: اى ابوذر حال به ميان قبيله خود برو، تا فرمان من به تو برسد.
ابوذر گفت : سوگند به خدا به قبيله ام بر نمى گردم مگر اين كه در مسجدالحرام فرياد مسلمانى سر بدهم . پس به مسجد وارد شد و با بلندترين آواز ندا داد: ((گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و رسول اوست )). بت پرستان چنان او را زدند كه افتاد و عباس او را از چنگ بت پرستان نجات داد.(180)
شهرت ابوذر در آسمانها 
روزى جبرئيل امين به صورت دحيه كلبى كه جوان خوش سيمايى بود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و مشغول گفتگو شد. در اين هنگام ابوذر از كنار آنها گذشت و سلام نگفت . جبرئيل گفت : اين ابوذر بود. اگر سلام مى كرد، پاسخ او را مى داديم . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى جبرئيل مگر او را نمى شناسى ؟ جبرئيل گفت : به خدا سوگند كه او در ملكوت هفت آسمان معروف تر است تا در زمين . پيامبر پرسيد: چگونه خود را به اين مقام والا رسانده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: زمين و آسمان تاكنون كسى را راستگوتر از ابوذر به خود نديده اند.(181)
بيمارى ابن مسعود 
ابن كثير در ماجراى عبدالله بن مسعود مى گويد: عبدالله بن مسعود در مدينه تحت نظر سعد بن ابى وقاص بود.
هنگامى كه مريض شد مرضى كه بر مرگش انجاميد عثمان بديدنش آمده ، پرسيد: چه ناراحتى دارى ؟ گفت : از گناهانم . عثمان پرسيد: چه مى خواهى ؟ گفت : رحم پروردگارم را. عثمان باز پرسيد: نمى خواهى طبيبى به بالينت بياورم ؟ گفت : طبيب ، مرا بيمار ساخته است ! پرسيد: نمى خواهى دستور بدهم حقوقت را از خزانه بپردازند؟ دو سال مى شد كه آن را قطع كرده بود جواب داد: احتياجى به آن ندارم .
گفت : بعد از تو براى دخترانت مى ماند. عبدالله گفت : تو از اين نگرانى كه دخترانم فقير و نيازمند شوند؟ من به دخترانم دستور داده ام كه هر شب سوره ((واقعه )) را بخوانند و از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده ام سوره ((واقعه )) را بخواند، تنگدست نخواهد شد.(182)
وصيت عبدالله بن مسعود 
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه اين روايت را آورده است كه : عبدالله بن مسعود در آخرين لحظات زندگى خود گفت : چه كسى عهده دار وصيتم مى شود قبل از آنكه از محتوى آن باخبر باشد؟ همه افراد حاضر در مجلس ‍ خاموش شدند و فهميدند كه مقصود او از اين سخن چيست و چه وصيت مى كند. سخنش را تكرار كرد. عمار ياسر گفت : من قبول مى كنم و عهده دار اين وصيت مى شوم . در اين هنگام ابن مسعود گفت : وصيتم اينست كه عثمان بر من نماز نگزارد. گفت : باشد، اين حق توست بر عهده من . به اين جهت گفته مى شود: وقتى عبدالله بن مسعود را دفن كردند، عثمان آنرا نكوهش كرد. به او گفتند عمار ياسر متصدى آن كار بوده است . پس به عمار پرخاش كرد كه چرا از من اجازه نگرفتى ؟!
گفت : از من قول گرفته بود كه از تو اجازه نگيرم .(183) مقام و شخصيت  عبداللهبن مسعود
ابن مسعود اولين كسى بود كه در مكه قرآن را به بانگ و آشكارا خواند. روزى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دور هم جمع شدند و گفتند: بخدا قسم تاكنون آواى قرآن به گوش قريش نرسيده است . چه كسى داوطلب مى شود آنرا در برابرشان بخواند؟ عبدالله بن مسعود گفت : من حاضرم .
گفتند: مى ترسيم صدمه اى به تو بزنند. ما كسى را براى اين كار مى خواهيم كه عشيره اى داشته باشد كه بتوانند از او در برابر قبيله قريش دفاع كنند. گفت : بگذاريد من اين كار را بكنم ، خدا مرا حفظ خواهد كرد.
پس برخاسته در نيم روز به كنار مقام ايستاد در حالى كه قريش در انجمنهايشان بودند، آنگاه با صداى بلند و رسا چنين خواند: بسم الله الرحمن الرحيم . الرحمن ، علم القرآن ... و به تلاوت آن سوره ادامه داد.
قريش در فكر فرو رفتند و از همديگر مى پرسيدند: ((ابن ام معبد)) يعنى آن كنيززاده چه مى گويد؟ اندكى بعد يك نفر پاسخ داد: قسمتى از آنچه را كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم آورده است ، مى خواند، پس برخاسته به او حمله كردند و بر صورتش مى زدند و او همچنان به تلاوت ادامه داد و سپس نزد برادرانش بازگشت . چون آثار كتك را بر صورتش ديدند، گفتند: از اين بر تو بيمناك بوديم . گفت : دشم