نان خدا را اكنون خوارتر و ناتوان تر از هر وقت مى بينم . اگر بخواهيد حاضرم همين كار را فردا تكرار كنم . گفتند: نه ، همين كافى است . تو آنچه را بدشان مى آمد به گوششان رساندى .(184)فصل ششم : داستانهايى از دشمنان اهل بيت (ع ) 
نصيحت معاويه به يزيد  
ابن ابى حثيمه نقل مى كند: از بزرگان و سالخوردگان مدينه كه با هم صحبت مى كردند، شنيدم كه ، مى گفتند: وقتى معاويه به حال احتضار افتاد، يزيد را خواست و به او گفت : هر گاه مردم مدينه بر تو شورش كردند، مسلم بن عقبه را كه هوادارى او را من تصديق مى كنم ، حاكم آنجا قرار ده .
هنگامى كه يزيد والى شد، عبدالله بن حنطله با گروهى پيش يزيد رفتند و او به آنها خيلى احترام گذاشت . لكن در بر برگشت پيش يزيد، مردم را بر عليه يزيد تحريك كردند و عيب هاى يزيد را براى مردم بازگو كردند و دعوت كردند كه مردم ، يزيد را از مقامش خلع كنند و مردم همه موافقت نمودند. پس يزيد به نصيحت پدرش عمل كرد و مسلم بن عقبه را با تمام تجهيزات روانه مدينه كرد.(185)
اظهار شادى معاويه در شهادت امام حسن عليه السلام  
ابن قتيبه مى گويد: حسن بن على عليه السلام كه بيمار شد همان بيمار كه منجر به شهادتش شد حاكم مدينه در ضمن نامه اى شكايت حسن بن على عليه السلام را به معاويه مطرح كرد. معاويه در جواب نوشت : هر گاه توانائى دارى كه حتى يك روز بر من نگذرد كه خبر وفات او را بشنوم ، اين كار را بكن . و پيوسته حال امام را گزارش مى داد و چون خبر درگذشت امام حسن عليه السلام را به معاويه داد، معاويه اظهار شادى و مسرت كرد و او و همه اطرافيانش به سجده افتادند. اين خبر به عبدالله بن عباس ، كه در آن هنگام در شام بود، رسيد، به حضور معاويه رسيد. همين كه نشست ، معاويه گفت : اى ابن عباس ! آيا حسن بن على عليه السلام از دنيا نرفته است ؟ گفت :
بلى ، انا لله و انا اليه راجعون و دو بار تكرار كرد و گفت : خبر آن سرور و شادى كه اظهار داشته اى به من رسيد، به خدا سوگند، جسد او جلو قبر تو را نگرفت و كمى اجل او در عمر تو اضافه نكرد. او در حالى كه مرد كه بهتر از تو بود. ما در مصيبت او داغديده ايم همانگونه كه پيش از اين در مصيبت جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ماتم زده بوديم . خدا اين مصيبت را بر ما جبران كرد و بجاى او بهترين جانشين را معين فرمود. آنگاه ابن عباس فرياد كشيد و گريه كرد.(186)
جنايت معاويه عليه شيعيان  
در سال 37 (ه ق )، ((بسر)) كه از پيروان معاويه بود و با او در جنگ صفين شركت داشت ، ماءموريت يافت كه وارد مدينه شود و براى معاويه بيعت بگيرد. لذا بسر از طائف خارج شد و به نجران آمد و عبدالله پسر عبر مدان و پسرش مالك را به قتل رساند. و اين عبدلله داماد عبيدالله بن عباس بود. آنگاه مردم را جمع كرد و خطاب به آنها چنين گفت : اى گروه انصار و برادران ، بخدا قسم هر گاه به من خبر دهند بر خلاف خواسته من عمل مى كنيد، كارى مى كنم كه نسلتان از روى زمين قطع شود و زراعتتان از بين برود و خانه هايتان ويران شود و تهديدهاى بسيارى را كرد. سپس حركت كرد و وارد ارحب شد و ابوكرب را كه خود را شيعه مى خواند، به قتل رسانيد. آنگاه وارد صفا شد كه با مقاومت عبيدالله عمر روبرو شد و با او جنگيد و سرانجام او را هم به قتل رسانيد. آنگاه گروهى از مارب رسيدند، همه آنها را كشت و تنها يك مرد جان سالم بدر نبرد.(187)
اظهار بى اطلاعى معاويه از جايگاه على عليه السلام  
معاويه در سال 50 (ه ) براى آماده سازى مقدمات بيعت گيرى براى يزيد به دو سفر حج رفت . در سفر دوم كه سعد بن ابى وقاص هم او را همراهى مى كرد. بعد از بازگشت ، سعد بن ابى وقاص را همراه خود به دربارش برد و شروع كرد به بدگوئى و دشنام دادن به على عليه السلام . سعد برخاست تا بيرون رود و نسبت به معاويه اعتراض كرد كه چرا به على عليه السلام دشنام مى گويى ؟! سپس گفت : بخدا اگر يكى از افتخاراتى را كه على عليه السلام بدست آورده ، بدست آورده بودم ، برايم بهتر بود از آنكه تمام هستى از آن من باشد و برخاست تا برود. معاويه سريع برخاست و گفت : بنشين تا جواب حرف را بشنوى . اكنون بيش از هر وقت در نظرم پست و قابل سرزنشى . اگر راست مى گويى پس چرا على عليه السلام را يارى نكردى ؟ چرا با او بيعت نكردى ؟ من اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنچه را تو شنيده اى درباره على عليه السلام ، شنيده بودم تا زنده بودم نوكرش بودم . سعد گفت : به خدا من بيش از تو در خور مقامى هستم كه تو دارى .(188)
تبعيض اقتصادى  
يك روز وقتى معاويه به مدينه مى آيد، ابوقتاده انصارى او را مى بيند. معاويه به او مى گويد: ابوقتاده ! همه مردم به ديدنم آمدند جز شما جماعت انصار! چرا نمى آئيد به ديدنم ؟ مى گويد: چهار پا و مركبى نداشتيم ! معاويه مى گويد: در تعقيب تو و پيگرد پدرت در جنگ بدر ذبحشان كرديم . معاويه مى گويد: بله همين طور است اى ابوقتاده ! ابوقتاده ! ابوقتاده مى گويد: پيامبر خدا به ما فرمود كه ما پس از او با تبعيض اقتصادى روبرو خواهيم گشت . معاويه مى پرسد: دستور نداد كه در آن شرايط چه كار كنيد؟ ابوقتاده گفت : دستور داد صبر و مقاومت نمائيم . معاويه در پاسخ اين مرد گفت : بنابراين صبر كنيد تا به ديدار او برسيد.(189)
تبهكارى معاويه در جنگ صفين  
وقتى نعيم بن صهيب از سپاه على در جنگ صفين كشته شد، پسرعمويش ‍ نعيم بن حارث كه از سپاه معاويه بود، نزد معاويه رفت و گفت : اين كشته پسرعموى من است ، او را به من ببخش تا او را دفن كنم . معاويه گفت : دفنشان نمى كنيم ، چون اينها كه در سپاه على عليه السلام بوده اند حق دفن شدن ندارند. بخدا عثمان را از ترس اينها نتوانستيم دفن كنيم مگر مخفيانه . نعيم بن حارث معاويه را تهديد كرد مبنى بر اينكه يا اجازه بده دفنش كنم يا تو را ترك كرده به سپاه على عليه السلام خواهيم پيوست . معاويه گفت : تو رؤ ساى عشاير عرب را مى بينى ، دفنشان نمى كنى و از من براى دفن پسرعمويت اجازه مى خواهى ! سپس گفت : اختيار دارى ، مى خواهى دفنش ‍ كن ، مى خواهى نكن . نعيم حارث رفت و نعش پسرعمويش را دفن كرد.(190)
ادعاى معاويه براى خلافت  
معروف مكى مى گويد: در حالى كه عبدالله بن عباس و ما در مسجد كوفه نشسته بوديم ، معاويه وارد مسجد شد و در جمع ما نشست . ابن عباس روى خود را از صورت معاويه برگرداند. معاويه به او گفت : چرا صورت خود را از من بر مى گردانى ؟ مگر نمى دانى من از پسرعمويت براى تصدى اين حكومت ذى حق ترم ؟ ابن عباس گفت : چرا ذى حق تر باشى ؟ به اين دليل كه او مسلمان بود و تو كافر؟ معاويه گفت : خير، به اين دليل كه من پسرعموى عثمان هستم . گفت : پسرعموى من بهتر از پسرعموى توست . معاويه گفت : عثمان به ناحق كشته شد. در آن حال پسرعمو حضور داشت . ابن عباس رو به پسر عمر گفت : پس ، اين ذيحق تر از تو به تصدى حكومت است . معاويه گفت : عمر را كافر كشت ولى عثمان را مسلمان كشت . ابن عباس گفت : اين به خدا واقعيتى است كه با قاطعيتى كه بيشتر استدلالت را رد و نقص مى كند.(191)
كشته شدن عبدالرحمن بن خالد  
معاويه در يك سخنرانى به مردم شام گفت : مر