دم شام ! سنم زياد شده و اجلم فرا رسيده است . تصميم دارم شخصى را تعيين كنم تا مايه نظم و امنيت در امور شما باشد. من يك نفر از شماها هستم ، بنابراين نظر و تصميمى اتخاذ كنيد. مردم تبادل نظر كرده و هم راءى كرده و هم راءى گشته و گفتند: با عبدالرحمن بن خالد بن وليد موافقيم . اين اظهارنظر براى معاويه بسيار غيرمنتظره بود و بسيار ناراحت شد، ليكن به روى خود نياورد. پس از مدتى عبدالرحمن بن خالد بيمار شد. معاويه طبيبى يهودى را كه در دربارش بود و ابن اثال نام داشت فرستاد تا به او شربتى بنوشاند كه موجب مرگ عبدالرحمن گردد. طبيب يهودى نزد عبدالرحمن رفته و شربتى به او داد كه در اثر آن شربت عبدالرحمن مرد.
بعدها مهاجربن خالد برادر عبدالرحمن پنهانى با نوكرش به دمشق آمد و به كمين آن يهودى نشست تا اينكه شبى آن يهودى با جمعى از پيش معاويه فرار كردند و مهاجر آن يهودى را كشت . مهاجر را دستگير كرده ، نزده معاويه بردند. معاويه به او گفت : خير نبينى چرا طبيب مرا كشتى ؟ گفت : ماءمور را كشتم و آمر مانده است .(192)
طمع سعيد بن عثمان به وليعهدى معاويه  
چون معاويه به شام رسيد، سعيد بن عثمان بن عفان به حضورش رسيد و گفت : اميرالمؤ منين ! چرا براى يزيد بيعت مى گيرى نه براى من ؟
در حالى كه بخدا قسم مى دانى پدرم بهتر از پدر اوست و مادرم بهتر از مادر او و خودم بهتر از او. تو اين مقام و قدرت را كه دارى بوسيله پدرم بدست آورده اى . معاويه خنديد و گفت : برادرزاده عزيزم ! درباره اين كه پدرت بهتر از پدر او است ، بايد بگويم : يك روز زندگى عثمانى بهتر از عمر معاويه است . درباره اينكه مادرت بهتر از مادر او است ، بايد بگويم ، بله ، برترى زن قريش بر زن كلبى امرى مسلم و آشكار است . درباره اين كه مقام و قدرتى را كه دارم بوسيله پدرت بدست آورده ام ، بايد بگويم : اين حكومتى است كه خدا به هر كه بخواهد مى دهد. پدرت كشته شد. بنى عاص در خونخواهى او اهمال نمودند و بنى حرب به آن كمر بستند.
بنابراين خدمتى كه ما به تو كرده ايم بيش از آن است كه پدرت به ما كرده است و تو بيش از اين رهين منتى . درباره اينكه تو بهتر از يزيدى ، بايد بگويم : بخدا قسم حاضر نيستم بجاى يزيد خانه ام پر از افرادى مثل تو باشد. به هر حال اين حرفها را كنار بگذار و از من چيزى بخواه تا به تو بدهم . سعيد بن عثمان گفت : من به جزئى از حقم راضى نمى شوم مگر به همه آن . حال اگر نمى خواهى تمام حقم را بدهى از آنچه خدا به تو داده به من بده ، معاويه گفت : خراسان براى تو. سعيد خشنود و خوشحال از دربار معاويه بيرون رفت .(193)
اجرا نشدن قانون جزاى اسلامى در مورد يك دزد  
چند دزد را پيش معاويه آوردند. دستور داد دستشان را قطع كنند.
آخرين دزد پيش از اينكه دستش را قطع كنند، اين ابيات را شروع به خواندن كرد:
دستم راستم اى اميرالمؤ منين مى خواهم كه در پناه گذشت خويش مصون دارى و نگذرى آسيبى زشتى آور ببيند.
دستم اگر از عيب (دزدى ) پاك بود، زيبا بود و زيباروئى نيست كه از عيبى زشتناك برى باشد دستم كه ...
معاويه از او سؤ ال كرد كه حالا دست رفيقانت را بريده ايم ، با تو چه كنم ؟ مادر آن دزد گفت : اين اميرالمؤ منين ! اين كار هم جزو ديگر گناهانت كه از آنها توبه مى كنى . در نتيجه معاويه آن دزد را آزاد كرد و اين اولين بارى بود كه در تاريخ اسلام از اجراى قانون جزاى اسلامى صرفنظر مى باشد.(194)
انتساب زياد با معاويه  
عمر دستور داد زياد نطقى را ايراد كند. سخنرانى خوب و ممتازى ايراد كرد. پاى منبر، ابوسفيان بن حرب و على بن ابيطالب عليه السلام نشسته بودند، ابوسفيان رو به على عليه السلام كرد و گفت : از سخنرانى اين جوان خوشم آمد؟ گفت : آرى . ابوسفيان گفت : اين پسرعموى توست (يعنى از شاخه اموى كه با بنى هاشم جد مشترك دارند و افراد دو شاخه را عرب پسرعمو مى خواند). پرسيد: چطور؟ گفت : من نطفه او در دل مادرش سميه بستم . پرسيد: چرا ادعاى پدرى او را نمى كنى ؟ گفت : از اين كه بر منبر نشسته يعنى عمر مى ترسم كه اعتبارم را از بين ببرد. معاويه هم به استناد اين گفته زياد را با خويش منسوب شمرد و شهودى بر آن گواهى دادند.(195)
بيعت گيرى براى يزيد 
در سال 56 (ه ق ) معاويه مردم را دعوت كرد كه با پسرش يزيد بيعت كنند تا يزيد پس از او حاكم باشد و تصميم اين كار را پيش از اين و در زمان زنده بودن مغيرة بن شعبه گرفته بود. يك روز مغيره پيش معاويه و او به خاطر پيرى و ناتوانيش از استاندارى كوفه بركنار شده بود و معاويه تصميم گرفت سعيد بن عاص از به استاندارى كوفه نسب كند.
چون مغيره از تصميم معاويه خبردار گشت ، انگار كه پشيمان شده باشد نزد يزيد بن معاويه رفته به او توصيه كرد كه از پدرش بخواهد او را وليعهد سازد. يزيد از پدرش تقاضاى وليعهدى كرد. معاويه پرسيد: چه كسى اين را به تو توصيه كرد؟ گفت : مغيره . معاويه پيشنهاد مغيره را پسنديد و او را دوباره به استاندارى كوفه گماشت و دستور داد در اين راه يعنى وليعهدى يزيد كوشش فراوانى انجام دهد. پس مغيره براى زمينه سازى وليعهدى يزيد به كوشش برخاست . (196)
فريب ام سلمه  
عايشه نزد ام سلمه رفت تا او را فريب بدهد و به قيام براى خونخواهى عثمان وادار كند. به او گفت : تو بيش از ساير همسران پيامبر مهاجرت كردى و اين افتخار را دارى كه در ميان آنها نخستين مهاجر هستى . تو از همه همسران پيامبر سالخورده تر و بزرگتر هستى . پيامبر سهميه ما را از خانه تو توزيع مى كرد. فرشته وحى در خانه تو بيش از هر جاى ديگر بوده است . ام سلمه گفت : اين حرفها را به چه منظور و براى چه كارى مى زنى ؟ گفت : عبدالله بن زبير پسر خواهر عايشه به من گفته كه مردم عثمان را توبه دادند و بعد از اينكه توبه كرده و در حالى كه روزه داشت و در ماه حرام كشتند. من تصميم گرفته ام . به بصره بروم . طلحه و زبير همراه من هستند. بنابراين تو هم با ما بايد شايد خدا كار حكومت را بدست و بوسيله ما اصلاح كند. ام سلمه در پاسخ گفت : من ام سلمه هستم ! تو ديروز مردم را عليه عثمان مى شوراندى و بدترين حرفها را عليه او مى زدى و حالا به خونخواهى او در آمده اى ؟ تو به يقين مى دانى كه على بن ابى طالب عليه السلام در نظر پيامبر چه مقام بلند و منزلتى داشت .(197)
عيد مسلمين  
طارق بن شهاب كتابى روزى در مجلس عمر بن خطاب حاضر شد.
در آن جلسه رو به حضار كرده و گفت : اگر اين آيه مباركه ((اليوم الكملت لكم دينكم )) درباره ما نازل شده بود، ما اين روز را عيد مى گرفتيم .
اين سخن او را تمام حاضرين من جمله عمر تاءييد كردند و اين در حالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و اين همان روزى است كه خداى تعالى مرا امر فرمود كه برادرم على ابن ابى طالب عليه السلام را به عنوان جانشين خود برگزينم .(198)
وليد فاسق  
روزى بين حضرت على عليه السلام و وليد منازعه اى در گرفت . وليد با گستاخى و بى شرمى رو به حضرت كرد و گفت : ساكت باش كه تو كودكى بيش نيستى و من پيرى سالخورده ام . بخدا قسم كه نيزه ام از نيزه ات تيزتر است و من از تو ز