ان آورتر و دليرترم و در صف نبرد نيز پر دل تر هستم . على عليه السلام فرمود: ساكت شو كه تو فاسقى بيش نيستى و خداوند آيه ذيل را بدين مناسبت نازل فرمود: ساكت شو كه تو فاسقى بيش نيستى و خداوند آيه ذيل را بدين مناسبت نازل فرمود: افمن كان مومنا كمن كان فاسقا لا يستوون
((آيا كسى كه مؤ من است مانند كسى است كه فاسق مى باشد، نه مساوى نيستند.)) (199)
سزاى خائن  
روزى مردى به خدمت عبدالله بن جعفر عليه السلام رسيد و به وى گفت : اى فرزند رسول خدا! حكيم اعور كه از شاعران دربار بنى اميه بود، در كوفه به هجو شما پرداخته است و اشعار هجويه مى خواند. مثلا ((زيد شما را بر ساقه درخت خرما به دار آويختيم و نديديم كه مهدى را به دار كشند و...)) حضرت ، دستهايش را كه به سختى مى لرزيد به آسمان بلند كرد و گفت : بارخدايا اگر اين مرد دروغگوست ، سگى را بر او چيره كن . حكيم اعور شبانه از كوفه به در آمد و شيرى او را از هم دريد.(200)
ابن ابى سرح  
عثمان ، ابن ابى سرح را بر مصر حاكم كرد و او چند سال در آنجا بماند تا مردم مصر به شكايت از او آمده تظلم نمودند. عثمان به او نامه تهديدآميزى نوشت و او نپذيرفت كه از كارهايش دست بردارد. او كسانى را كه براى تظلم خواهى رفته بودند، به باد شلاق گرفت به طورى كه يكى از آنان فوت كرد. پس هفتصد تن از مردم مصر به مدينه آمدند و در مسجد مدينه دادخواهى كردند. طلحه و عايشه و ديگر اصحاب به عثمان حمله كرده و او را سرزنش كردند. حضرت على عليه السلام فرمود:
((اى عثمان را از آن كار بركنار كن و كس ديگرى را بگمار.)) عثمان مجبور شد كه او را كنار كند و محمد پسر ابوبكر را به حكومت انتخاب كرد.
ابن ابى سرح همان است كه پيش از فتح مكه مسلمان شد و به مدينه كوچيد، سپس مرتد و به مشركان قريش پيوست .(201)
حديث سازان دروغگو  
فيروز ابى عياش يكى از دروغگويان و حديث سازانى كه احاديث جعلى بسيارى را وارد فرهنگ اسلام كرد. روزى يحيى بن معين از او سخنانى را مى نوشت . در اين هنگام احمد پيشواى حنبلى ها او را ديد و به او گفت : تو اين را مى نويسى . در حالى كه مى دانى فيروز كذاب است ؟
و بدين وسيله يحيى را از اين كار بازداشت . فرد ديگرى نيز گفته است : اگر  مردى زنابكند، بهتر است كه از فيروز روايت كند. اگر ازبول الاغ بنوشم بهتر است كه بگويم : فيروز ابى عياش به من حديث كرده است.(202) اعتراف معاويه
در جنگ صفين ، هر گاه معاويه به مشكلى بر مى خورد، از حضرت على عليه السلام سؤ ال مى كرد و حضرت در كمال تواضع به آن مشكلات و سؤ الات پاسخ مى داد. عده اى از اصحاب از اين كار امام ناراضى بودند و گفتند: نبايد پاسخ را داد و نبايد او را هدايت كرد. امام على عليه السلام در جواب مى فرمودند: آيا كفايت نمى كند اين كه او محتاج و نيازمند ماست ؟ و اين نيازمندى او را همه مى دانند.
در زمان ديگرى نيز شخصى نزد معاويه آمده و از او سؤ الاتى كرد.
معاويه كه از جواب دادن عاجز بود، او را به حضرت على عليه السلام معرفى كرد.
همچنانكه عمر نيز سؤ الات و مشكلات خود را در نزد آن حضرت حل كرد و هميشه به مقام و والاى علمى آن حضرت اعتراف مى كرد و به ناتوانى خود به حل مسايل فقهى و علمى اذعان داشت .(203)
عذاب انكار ولايت حضرت حضرت على عليه السلام  
پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در غدير خم تبليغ فرمود آنچه را كه ماءمور به آن بود و اين سخنان در ساير بلاد اسلامى هم منتشر شد، جابر بن نضر آمد و خطاب به پيامبر نمود و گفت : از طرف خدا امر كردى كه گواهى به يگانگى خداوند و رسالت تو بدهيم و نماز و روزه و حج و زكاة را اجرا كنيم . همه را از تو پذيرفتم و قبول كرديم . تو به اينها اكتفا نكردى ؛ تا اين كه بازوى پسرعمت را گرفتى و بلند نمودى و او را بر ما برترى دادى و گفتى : ((من كنت مولاه فعلى مولاه )) آيا اين امر از طرف تو است يا از جانب خداوند؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قسم به خداوندى كه معبودى جز او نيست .
اين امر از جانب خداوند است .
او پس از شنيدن اين سخن به طرف شتر خود روانه شد در حالى كه مى گفت : بارخدايا، اگر آنچه محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى گويد، راست است و حق ، سنگى از آسمان ببار و يا عذابى دردناك به ما برسان .
هنوز شتر خود نرسيده بود كه سنگى از فراز بر سر او آمد و از دبر او خارج شد و او را كشت .(204)
كمك مالى  
روزى معاويه نامه اى به مروان نوشت و به وى دستور داد كه خانه كثير بن صلت را ازا او بخرد. كثير خانه خود را نفروخت . معاويه نامه ديگرى نوشت و به مروان دستور داد با او در برابر طلب من سختگيرى كن .
اگر قرضش را داد كه بسيار خوب و الا خانه اش را بفروش و طلب را بردار. مروان پيام معاويه را به او رساند و گفت : سه روز مهلت دارى و گرنه خانه ات را مى فروشم . كثير اموال خود را جمع آورى كرد و سى هزار كسر آورد و از مردم درخواست كمك نمود و گفت : آيا كسى هست كه به داد من برسد و اين مبلغ را به من بدهد.
به ياد قيس بن سعد افتاد، و به نزد وى رفت و از او درخواست نمود.
قيس هم سى هزار را به او داد. مروان وقتى مالها را ديد، خانه اش را به او برگرداند، و پولها را نيز از او نگرفت . كثير پول را نزد قيس آورد تا به او بدهد، قيس گفت : من پول را به تو بخشيده ام و از تو نمى گيرم .(205)
پيش بينى حضرت على عليه السلام  
حضرت على در كتاب شريف نهج البلاغه خبر داده و پيشگويى كرده بود ((به زودى بعد از من مردى بر شما ظاهر خواهد شد، گشاده گلو و بزرگ شكم . آنچه مى يابد مى خورد و در دنبال آنچه نيافته است و مى گردد، پس او را بكشيد. ولى هرگز او را نخواهيد كشت . آگاه باشيد كه او شما را امر مى كند كه مرا دشنام دهيد و از من بيزارى جوئيد)) سالها بعد اين پيشگويى حضرت واقع شد و معاويه ملعون زمام امور را در دست گرفته و با جعل رواياتى لعن حضرت را رواج داد.
در زمان بنى اميه در نقاط مختلف كشور اسلامى بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه بنابر سنت ناميمون معاويه ، على بن ابى طالب عليه السلام بر همه اين منابر لعن مى شد.
معاويه در جواب مخالفين مى گفت : به خدا قسم چندان به اين عمل ادامه مى دهم ، تا كودكان با اين روش بزرگ شوند و بزرگسالان با اين اخوى و منش ‍ به پيرى برسند و تا ديگرى كسى فضيلت و منقبتى درباره حضرت على عليه السلام ذكر نكند.(206)
فرار از زندان  
خالد قسرى كه حاكم عراق بود پس از شنيدن يكى از قصايد كميت اسدى بسيار خشمگين شد.
گفت : به خدا قسم او را به كشتن مى دهم . سپس 30 كنيز بسيار زيبا خريد و هاشميات كميت را به آنها ياد داد و آنان را مخفيانه با برده فروشى براى هشام عبدالملك فرستاد.
هشام آنها را خريد. آن كنيزها روزى قصايد كميت را براى هشام خواندند و او از اين قصايد به شدت خشمگين شد و به خالد قسرى چنين نوشت : سر كميت را براى من بفرست .
خاله كميت را دستگير كرد و به زندان افكند. كميت زن خود را فرا خواند و لباس او را پوشيد و او را به جاى خويش نهاد و خود از زندان گريخت . چون حالد خبر يافت . خواست زن را به مجازات برساند. بنى اسد گرد آمدند و گفتند: تو را زن فريب خورده خاندان م