ا راهى نيست .
خالد از آنها ترسيد وزن را رها كرد.(207)
بخوانيد و بخنديد  
ابوعثمان بحرالجاحظ گفته است : مردى از رؤ ساى تجار به من خبر داد و گفت : پيرمردى بداخلاق اخمو و خاموش ، در كشتى با ما بود كه سرش را از زمين بر نمى داشت و هر وقت اسم شيعه را مى شنيد، در خشم فرو مى رفت و چهره اش دگرگون شده ، ابروهايش را سخت درهم مى كشيد. روزى به او گفتم : از چه چيز شيعه اينقدر بدت مى آيد كه با شنيدن آن نگران و آشفته مى شوى ؟ گفت : من از هيچ چيز شيعه به اندازه اين شين اول اسمش بدم نمى آيد، زيرا من شين را نديده ام مگر در اول هر كلمه زشتى از قبيل : شر شوم شيطان شرارت و...
ابوعثمان گفت : بدين ترتيب ديگر اساس تشييع واژگونه شد.
شگفتى از سفاهت پيرمرد بداخلاق و حماقت ابوعثمان كه گمان كرد، كه اساس تشيع با اين دليل واهى فرو ريخته است . آن پيرمرد چرا كلماتى چون شريعت ، شمس ، شهد، شفاعت ، شهامت ، شجاعت و... به يادش نمى آيد و... (208)
پايمال كردن آئين كيفرى  
وليد پسر عقبه شبى باده گسارى كرده و مست شد و سپس بامداد براى مردم پيشنمازى كرده و دو ركعت نماز گزارد. آنگاه روى به مردم كرد و گفت : بس ‍ است . آيا نمى خواهيد بيشتر بخوانم ؟ مردم كه از رفتار او تعجب كرده بودند، گفتند: نه ، در اين هنگام حالش بد شد و هر چه خورده بود، بالا آورد و اين صحنه را بسيارى از مردم ديدند.
اين جريان به گوش عثمان رسيد. او چند نفر را احضار كردند و سؤ الاتى از آنها در اين رابطه كرد و حاضر نبود كه اين جريان را قبول كند. آنها به سراغ عايشه رفتند و ماجرا گفتند. پس عايشه گفت : راستى كه عثمان آئين هاى كيفرى را پايمال كرد. و شهود را بيم داده است . عثمان پس از شنيدن عايشه گفت : تو بهتر است در منزلت آرام بگيرى و كارى به اين كارها نداشته باشى . مردم به سراغ عثمان رفتند و خواستار اجراى حدود اسلامى شدند.
عثمان به ناچار قبول كرد در حالى كه كسى جراءت اجراى حكم را نداشت . در اين هنگام حضرت على عليه السلام شلاق را به دست امام حسن عليه السلام داده و فرمودند كه حكم را اجرا كند و ايشان نيز حكم را اجرا كردند و وليد مرتبا فرياد مى زد و كمك مى خواست . عثمان ، سعيد پسر عاص را به جاى وليد به حكومت انتخاب كرد. او ساختمان فرماندارى و منبر را شستشو داد و بر تخت نشست .(209)
زيارت قبر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم  
عبدالله بن عمر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه آن حضرت فرموده است : ((كسى كه قبرم را زيارت كند، شفاعتم براى او واجب است . هر كس حج را به جاى آورد و قبر بعد از وفاتم زيارت كند، همانند كسى است كه در حال حياتم مرا زيارت كرده است و هر كس حج را به جاى آورد و مرا زيارت نكند، به من جفا كرده است . كسى كه بعد از وفاتم ، به زيارتم بيايد و درود بر من بفرستد، ده بار به او پاسخ مى دهم و ده فرشته فرشته او را زيارت مى كنند و همه بر او درود مى فرستند.))
با وجود اين گونه روايات كه مورد تاءييد اكثر علماى شيعه و سنى است ، ((ابن تيميه حرانى )) زيارت قبر پيامبر را حرام شمرد و مسافرت براى اين عمل مقدس را معصيت دانست .
وقتى او اين صحبت ها را مطرح كرد، بسيارى از دانشمندان و بزرگان اهل سنت عليه او قيام كردند و كتابهاى بسيارى را در رد گفتار او نوشتند و سرانجام با كوششهاى فراوان علماء و دانشمندان در دمشق ، عليه او اعلام گرديد كه هر كس معتقد به عقيده ((ابن تيميه )) باشد، خون و مالش حلال است . در نتيجه تحريف ها و بدعت هاى او همانند بادهاى زودگذر، سپرى شده و نابود گرديد.
((اين چنين خداوند، درباره حق و باطل مثل مى زند كه آن كف به زودى نابود مى شود و اما آنچه كه به مردم منفعت مى رساند، در زمين باقى مى ماند))(210)
شعرى از حضرت على عليه السلام  
روزى معاويه نامه اى به حضرت على عليه السلام نوشت . متن نامه اين گونه آغاز شده بود كه من داراى فضائلى هستم . پدرم در جاهليت بزرگ و سرور بود. در اسلام به پادشاهى رسيد. من خويشاوند پيامبر و دائى مومنين و نويسنده وحى الهى هستم . حضرت على عليه السلام پس از خواندن نامه فرمودند: آيا پسر هند جگرخوار به اين فضايل بر من برترى مى جويد؟
سپس حضرت به جوانى كه نزديكشان بود فرمودند: بنويس
محمد النبى اخى و صنوى
و حمزة سيدالشهداء عمى
و جعفر الذى يضحى و يمسى
يطير مع الملائكه ابن عمى
و بنت محمد سكنى و عرسى
منوط لحمها بدمى و لحمى
فاوجب لى ولاية عليكم
رسول الله يوم غدير خم
((محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيامبر خدا، برادر مهرابن من است و حمزه سرور شهيدان عموى من است .
و جعفر آن روز و شب با ملائكه در پرواز است ، پسر مادر من است .
دختر پيامبر باعث سكون دل و همسر من است . خون و گوشت او با خون و گوشت من بستگى دارد...
و پيامبر خدا در روز غدير خم ، به امر خدا ولايتم را بر شما واجب نمود...))
چون معاويه اشعار حضرت را خواند از زيبائى كلام و عمق معناى شعر، خجالت زده شد و از روى عناد دستور داد اين شعر از دسترس مردم شام و دور نگه دارند. مبادا كه مردم به سوى حضرت على عليه السلام جلب شوند و كلام بر حق ايشان در دل آنها اثر گذارد.(211)
تغيير سنت پيامبر  
يزيد بن معاويه هنگامى كه از پدرش در شام حكمرانى مى كرد، در يكى از جنگ ها شركت كرد. در آن جنگ كنيزى نصيب يكى از مسلمانان شد، ولى يزيد آن كنيز را به زور از آن مرد گرفت ، آن مرد به ابوذر متوسل شد. ابوذر با او به نزد يزيد آمد و سه بار او را امر به رد كردن كنيز كرد و او بهانه مى آورد. سرانجام ابوذر گفت : به خدا سوگند! اگر تو چنين مى كنى ، همانا من از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: اول كسى كه سنت مرا تغيير دهد، مردى از بنى اميه است .
ابوذر اين جمله را گفت و روى خود را از يزيد برگرداند.
يزيد او را تعقيب كرد و گفت : تو را به خدا سوگند آيا منم آن كسى كه مى گفتى ؟ ابوذر پاسخ داد: نمى دانم ، و يزيد، كنيز را پس داد.(212)
حاكم بدسابقه  
((هند)) از زنانى بود كه با غلامانشان رابطه داشتند به همين جهت هر گاه بچه سياهى مى زائيد، او را مى كشت در زمان خلافت معاويه ، روزى ميان يزيد و اسحاق بن طابه مشاجره اى در حضور وى در گرفت . يزيد به اسحاق گفت : براى تو اين خوب است كه همه قبيله بنى حرب به بهشت درآيند. يزيد با اين حرف ، كنايه به مادر اسحاق كه به داشتن روابط نامشروع با يكى از مردان قبيله بنى حرب متهم بود.
اسحاق در جوابش گفت : براى تو اين خوب است كه همه عائله بنى عباس ‍ به بهشت درآيند. يزيد معناى حرف او را نفهميد. اما معاويه فهميد. چون اسحاق برفت معاويه به يزيد گفت : چطور پيش از اين كه بدانى مردم درباره تو چه حرفها مى زنند، زبان به طعنه مردان مى گشايى ؟ گفت : مى خواستم او را دشنام دهم . گفت : او نيز همين منظور را داشت . يزيد گفت : چطور؟ او گفت : مگر نمى دانى كه بعضى از قريش در دوره جاهليت مى پنداشتند كه من فرزند عباس هستم ؟ يزيد سخت ناراحت شد و غمگين گشت .
مى گويند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در فتح مكه در سخنى با هند به چيزى از اين ماجرا داشته است . هنگامى كه هند براى بيعت آمد از پيامبر پرسيد: به چه مض