مون با تو بيعت كنم ؟ پيامبر فرمود: بايد به اين تعهد بدهى كه ديگر زنا نكنى . او با ناراحتى گفت مگر آزاد زنان هم زنا مى كنند؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را بشناخت و نگاهى به عمر انداخت و لبخندى زد.(213)
دروغگوى بزرگ  
معاويه در دوره خلافتش دو بار به حج رفت و سى قاطر همراه داشت كه زنان و كنيزان سوار آن بودند. در يكى از اين مسافرت ها، مردى را ديد كه در مسجدالحرام نماز مى خواند و دو پارچه سفيد بر تن دارد. پرسيد: اين كيست ؟ گفتند: شعبة بن غريض و او مردى يهودى بود. كسى را به دنبالش ‍ فرستاد. فرستاده معاويه نزد او رفت و گفت : نزد اميرالمؤ منين بيا.
او گفت : مگر اميرالمؤ منين چندى پيش از دنيا نرفت ؟ او گفت : نزد معاويه بيا. رفت پيش معاويه . اما در سلام او را خليفه خطاب نكرد. معاويه از او پرسيد: زمينى را كه در تيماء داشتى چه كردى ؟ گفت از درآمدش براى برهنگان لباس مى خرم و هر چه زياد بيايد به مستمندان كمك مى كنم . پرسيد: آن را مى فروشى . گفت : آرى . چون امسال قبيله من دچار كمبود عوائد شده است و آن را به شصت هزار دينار مى فروشم . معاويه گفت : خيلى زياد است . او گفت : اگر از يكى از نزديكانت مى خريدى ، حاضر بودى ششصد هزار دينار هم بدهى . درست مى گويى حال كه در فروش خست به خرج مى دهى شعرى را بخوان كه پدرت در رثاى خود سروده است ، و اين گونه خواند...)) چون من در زمستان و در هنگام وزش بادهاى سرد به نيازمندان كمك مى كنم و حق خويش را از ديگران بى جنگ و دعوا مى گيرم و... پس مرا رستگار و كامياب مى خوانند.))
معاويه گفت : من پيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم . او گفت : تو دروغ مى گوئى و از سر پستى اين حرف را مى زنى . معاويه گفت : اين كه دروغ مى گويم ، درست است اما چرا از سر پستى ؟ او گفت : چون حق را ناحق مى كنى و به جنگ خاندان پيامبر رفته اى . معاويه كه عصبانى شده و بود، دستور داد كه او را از آن مجلس بيرون نمايند.(214)
نماز چهارشنبه  
مردى از اهالى كوفه در بازگشت از نبردهاى صفين سوار بر ستورى به دمشق آمد. مردى دمشقى ادعا كرد كه اين ماده شتر من است كه در اثناى جنگ صفين از من گرفته اند. دعوايشان را بر معاويه عرضه داشتند
مرد مشقى براى اثبات مدعاى خويش 50 شاهد آورد. در نتيجه معاويه راى عليه مرد كوفى صادر كرد و دستور داد آن ستور را به مرد دمشقى تحويل دهد. مرد كوفى گفت : شتر نر است نه ماده معاويه گفت : اين رايى است كه صادر شده است و چون از حضورش برفتند، مخفيانه كسى را به دنبال آن مرد كوفى فرستاد و به او گفت : ستور چقدر مى ارزد؟ دو برابر بهاى آن را به وى پرداخت و به او نيكى نمود و خوشرفتارى كرد و گفت : به على عليه السلام بگو من با يكصد هزار سپاهى با وى رو برو خواهم شد كه يك شان بين شتر نر و ماده فرق نمى گذارند و چنان فرمانبردار معاويه بودند و سر به راهش كه وقتى آنها را به صفين مى برد، در راه ، روز چهارشنبه ، با آنها نماز جمعه خواند و به هنگام جنگ سر به راهش نهاده بودند و او را بر بالاى سر خويش مى بردند.(215)
ترك تكبير نماز  
شافعى در كتاب ((الام )) از قول انس بن مالك روايت مى كند كه معاويه در مدينه نماز مى خواند در نمازش با صداى بلند شروع به خواندن ((بسم الله الرحمن الرحيم )) سوره حمد و سوره بعدى كرد ولى ((بسم الله الرحمن الرحيم )) سوره بعد از حمد را نخواند تا اينكه سوره را به پايان برد و به ركوع و سجود رفت ولى تكبير نگفت تا نمازش را تمام كرد. وقتى سلام نمازش را داد، همه مهاجرانى كه آن را شنيده بود از هر طرف فرياد زدند كه آى معاويه !جزئى از نماز را دزدى يا فراموش كردى ؟!
در نتيجه وقتى بعدا نماز خواند، ((بسم الله الرحمن الرحيم )) سوره بعد از حمد را مى خواند و هنگامى كه به سجده و ركوع هم مى رفت ، تكبير مى گفت . (216)
شرابخوارى معاويه  
عبادة بن صامت كه از مجاهدان بدر بود، هنگامى كه در شام ساكن بود، قافله اى را ديد كه بار شراب دارد پرسيد اينها چيست ؟ گفتند: شراب است كه به فلانى مى فروشند پس تيغى از بازار برگرفته به طرف قافله رفت و همه مشك هاى شراب را پاره كرد ابو هريره در آن هنگام در شام بود معاويه به او پيغام داد كه جلو برادرت را بگير روزها مى رود به بازار و اجناس اقليت هاى مذهبى را از بين مى برد و شبها در مسجد مى نشيند و كارى جز انتقاد و فحش دادن به نواميس ما ندارد جلو برادرت را بگير رو نگذار ما را اذيت كند
ابو هريره رفت به پيش عباده و گفت : چكار دارى به معاويه ؟ حساب اعمال او با خود اوست نه با تو عباده گفت : هنگامى كه ما با پيامبر بيعت كرديم تو نبودى ما با او بيعت كرديم كه جز در راه رضاى حق گام بر نداريم . هميشه امر به معروف و نهى از منكر كنيم و در اين راه از سرزنش كنندگان نهراسيم ما بر سر پيمان خود تا آخرين قطره خون خود هستيم و حال اجازه نمى دهيم كه معاويه خريد و فروش شراب به راه اندازد ابوهريره كه جوابى براى گفتن نداشت ، ساكت شد و كلمه اى هم نگفت . (217)
ربا خوارى معاويه  
معاويه در يكى از جنگ هاى خود غنايم بسيارى به چنگ آورد در ميان آن تنگى سيمين بود. معاويه به يكى دستور داد كه آن را به هنگام تقسيم عوايد، ميان مردم بفروشد. مردم بر سر خريدارى آن به رقابت برخاستند و قيمت را زيادتر كردند، خبر به عبادة بن صامت رسيد.
برخاسته گفت : من از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: وقتى طلا را با طلا معامله مى كنند يا نقره و يا گندم را با گندم ، بايد به طور پاياپاى باشد در غير اين صورت ربا خوارى است . بر اثر شنيدن اين سخن مردم هر چه را كه گرفته بودند، پس دادند. خبر به معاويه رسيد و گفت : مردانى از زبان پيامبر احاديثى نقل مى كنند كه ما از آن غافل هستيم و آنها را نشنيده ايم .
عباده برخاسته همان حديث را تكرار كرد و گفت : ما احاديث پيامبر را نقل و نشر مى كنيم ، اگر چه معاويه خوشش نيايد. براى من اهميتى ندارد كه نظر او چيست و يا اين كه بعد از اين چه بلايى را مى خواهد بر سر من بياورد.(218)
جعل روايت  
از عادات هميشگى معاويه اين بود كه كيسه هاى پر از طلا و نقره به رو سياهيان مزدور مى بخشيد، تا آنها رواياتى را به دروغ در مدح او بسرايند و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دهند. روزى او به سمرة بن جندب ، صد هزار درهم بخشيد تا روايتى جعل كند كه اين آيه ، و من الناس من يشترى نفسه ابتغاء مرضات الله درباره ابن ملجم ملعون نازل شده است و اين آيه و من الناس من يعجبك قوله فى الحياة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو اله الحضام ... درباره على عليه السلام نازل گشته است . ولى سمره قبول نكرد، دوباره دويست هزار درهم بخشيد. باز هم قبول نكرد. و در مرثيه سوم ، چهارصد هزار درهم بخشيد و قبول كرد. از اين قبيل جنايات از معاويه و مزدورانش بسيار صورت گرفته است .(219)
معاويه و لعن على عليه السلام  
پس از شهادت امام حسن عليه السلام معاويه عازم حج شد و در سر راه وارد مدينه گشت . تصميم گرفت در بالاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را لعن كند. به او گفتند در اين شهر سعد بن ابى وقاص است و گمان نمى كني