 كه او به اين عمل راضى باشد. كسى را به سوى او بفرست و نظر او را در اين رابطه جويا شود.
معاويه كسى را به سوى سعد فرستاد، تا ببيند نظر سعد درباره لعن حضرت على عليه السلام چيست .
سعد جواب فرستاد كه : اگر اين كار انجام گيرد، من از مسجد رسول الله خارج مى شوم و ديگر قدم به مسجد نمى گذارم . لذا معاويه از لعن خوددارى كرد. تا اين كه سعد درگذشت و به هنگام مرگ سعد بود كه معاويه بر روى منبر رسول الله ، على عليه السلام را لعن كرد و به عمالش در ديگر شهرها هم نوشت كه على عليه السلام را بر بالاى منابر لعن كنند.(220)
طى الارض اميرالمؤ منين عليه السلام  
روزى خليفه المستنصر عباسى براى زيارت قبر سلماسى فارسى رحمة الله به آن سرزمين حركت كرد. عزالدين اقسامى كه از اشراف و ادباى كوفه بود به همراه او بود. خليفه در راه به او گفت : يكى از دروغهاى غلات شيعه اين است كه مى گويند: بعد از مرگ سلمان فارسى ، على بن ابى طالب عليه السلام براى غسل دادنش از مدينه به مداين آمده و بعد از انجام اين عمل همان شب به مدينه مراجعت نموده است .
ابن اقسامى فى البداهه اين اشعار را در پاسخ به او سرود:
((منكر اين شدى كه وصى پيامبر در يك شب از مدينه به مدائن رفته .
بعد از غسل سلمان پاك در همان شب پيش از صبح به مدينه مراجعت كرده باشد و گفتى اين حرف از گفتار غلات شيعه است .
گناه غلات در صورتى كه دروغ نگفته باشند، چيست ؟
از اين كه آصف برخيا پيش از يك چشم بر هم زدن ، تخت بلقيس را از مملكت سبا به بيت المقدس آورد: اين پرده ابهام را پاره كرد و اين مشكل را حل نمود.
تو درباره آصف معتقد به غلو نيستى . اما من درباره حيدر غلو كرده ام ؟
جاى بسى شگفتى است ! اگر احمد صلى الله عليه و آله و سلم بهترين فرستادگان است .
على عليه السلام بهترين وصى هاست .
و گرنه تمام حرفها و خبرها بيهوده است .))
خليفه كه ديگر جوابى نداشت ، ساكت شد.(221)
  تبعيد از حاكم   
ابو اسحاق مى گويد: روزى بعد از نماز صبح در مسجد ديدم ، شمر پسر ذوالجوشن به درگاه خداوند دعا مى كند و مى گويد: خداوندا تو به راستى ارجمند هستى و ارجمندى را دوست مى دارى و مى دانى كه من نيز ارجمند هستم . پس مرا بيامرز و ببخش . من به او گفتم : اى شمر تو كه در كشتن فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همكارى داشته اى و اين لكه ننگى در زندگى تو است .
چگونه خود ارجمند مى پندارى ؟ شمر گفت : واى بر تو ابو اسحاق ! اگر  فرمانروايانما دستور بدهند، ما بدون چون و چرا بايد انجام بدهيم و حق نداريم كه اعتراض بكنيم .اگر ما با ايشان ناسازگارى كنيم ، از اين الاقهاى تيره بخت نيز بدتر هستيم . تمام اينانديشه ها به حرفهاى خليفه دوم بر مى گردد كه مى گفت : از حاكم خود بدون چون وچرا، تبعيت كنيد، حتى اگر او فاسد باشد. براستى كه با پشتوانه فقهى جاهلانه چهظلمهايى كه به خاندان نبوت نكردند الله اكبر.(222) شعرى از جان و ترس
سليمان پسر ريوه مى گويد: روزى به همراه عده اى در مسجد دمشق نشسته بوديم و فضايل على عليه السلام را بر مى شمارديم و شعر مى خوانديم . ناگهان عده زيادى از عمال معاويه بر سر ما ريختند و شروع كردند با سنگ و چوب به ما حمله كردن . آنها ما را كشان كشان به كاخ فرماندار دمشق بردند. و جريان را به او گزارش دادند و ما از اين بيم داشتيم كه او فرمان اعدام ما را بدهد.
ابوبكر طايى رو به فرماندار كرد و گفت : ما امروز فضايل على عليه السلام را بر شمارديم و فردا فضايل شما را بر مى شماريم . و بعد بى آنكه از قبل شعرى در اين زمينه داشته باشد، از روى ترس اين گونه سرود: ((دوست داشتن على عليه السلام ، همه اش با كتك خوردن همراه است . دل از هراس ‍ آن مى لرزد.
شيوه من مهرورزى با پيشواى راهنما يزيد است و كيشم دشمنى با خاندان رسول الله است و هر كس كه جز اين بگويد، مردى است كه نه مغز دارد و نه خرد. مردم چنان هستند كه هر كه با خواسته هايشان هماهنگ باشد، تندرست مى مانند و گرنه داورى درباره او با يغماى هستى اش همراه خواهد بود)) فرماندار پس از شنيدن اين شعر، تمام آنها را آزاد كرد.(223)
سرنوشت تلخ دشمنان حضرت على عليه السلام  
روزى حضرت على عليه السلام از قصر خارج شد. در اين هنگام سوارانى كه شمشير حمايل داشتند و روپوش بر صورت و تازه از راه رسيده بودند، با آن حضرت روبرو شدند و گفتند: السلام عليك يا اميرالمؤ منين رحمة الله و بركاته السلام عليك يا مولانا على عليه السلام پس از جواب سلام فرمودند: در اينجا از اصحاب رسول خدا چه كسانى هستند؟ پس از دوازده تن از آنها برخاستند و شهادت دادند كه از رسول خدا در روز غدير خم شنيدند كه مى فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ... پس از آن حضرت به انس بن مالك و براء بن عازب كه از اداى شهادت خوددارى كرده بودند، فرمود: چه چيز مانع شد از اين كه شما برخيزيد و شهادت دهيد؟ زيرا شما نيز آنچه را كه اين گروه شنيده اند، شنيده ايد.
سپس فرمود: بارخدايا اگر اين دو نفر به علت عناد و دشمنى ، اين حقيقت را كتمان كرده اند،
آنها را به سزاى اعمالشان برسان و آنها را مبتلا كن .
پس از مدتى براء بن عازب نابينا شد و پس از نابينا شدن هنگامى كه راه منزل خود را گم مى كرد و از مردم سؤ ال مى كرد با خود مى گفت : كسى كه گرفتار نفرين نفرين شده چگونه راه به مقصود را در مى يابد؟
انس بن مالك نيز مبتلا به برص شد و گفته شده است هنگامى كه على عليه السلام طلب گواهى داير به گفتار صلى الله عليه و آله و سلم فرمود، نامبرده بهانه آورد كه مبتلا برص فراموشى شده است . و على عليه السلام فرمود: بارخدايا اگر دروغ مى گويد او را مبتلا به برص سفيدى كن كه دستار او آنرا مخفى نسازد. پس چهره او دچار برص شد و پيوسته خرقه بر چهره خود مى افكند.(224)
سرانجام تكذيب احاديث  
ابى عمرو نقل مى كند كه روزى حضرت على عليه السلام در رحبه اى از مردى درباره حديثى پرسش كرد؟
آن مرد او را تكذيب نمود. على عليه السلام فرمود: مرا تكذيب كردى ؟
گفت : تو را تكذيب نكردم .
پس على عليه السلام فرمود: از خدا مى خواهم اگر مرا تكذيب كردى ، چشم تو را كور كند، آن مرد گفت : اين را از خدا بخواه . در اين هنگام حضرت على عليه السلام او را نفرين كرد و نتيجه آن مرد از رحبه بيرون نرفته بود كه چشمش نابينا شد.(225)
چگونگى اسلام آوردن عمرو بن عاص  
عمرو بن عاص به همراه عارة بن وليد براى دستگيرى جعفر بن ابى طالب و ياران او كه فرستادگان پيامبر بودند، به حبشه رفت ، در آنجا اخبارى به او رسيد كه نشان دهنده پيشروى اسلام و گرويدن مردم به رسول الله بود و از طرفى بر خوردى كه با نجاشى ، پادشاه حبشه داشت ، طورى شد كه افكار او را دگرگون ساخت .
نجاشى به او گفت : آيا مقصود تو اين است كه من فرستاده مردى را كه چون موسى است و ناموس اكبر (جبرئيل ) بر او نازل مى شود، به تو تسليم نمايم تا او را به قتل برسانى ؟
عمرو از روى اعجاب گفت : اى پادشاه آيا به راستى چنين است كه تو مى گويى ؟
نجاشى گفت : واى بر تو اى عمرو! من بپذير و از آن پيامبر پيروى نما. زيرا به خدا قسم او بر حق است و بطور حتم بر مخ