لفين خواهد نمود چنانكه موسى بر فرعونيان و سپاهيان او غلبه كرد.
اين جريان عمرو را وا داشت كه به صاحب رسالت نزديك شود و در برابر او تسليم گردد. و از حبشه به حجاز بازنگشت مگر بطمع اين كه به مقامى برسد يا از منافع اسلام بهره مند گردد و يا مى ترسيد كه از غلبه مسلمين به او گزندى برسد.(226)
اجتماع بشر  
روزى زيد بن ارقم بر معاويه وارد شد، ديد، عمرو عمرو بن عاص با معاويه بر يك تخت نشسته است .
چون اين صحنه را ديد، بين آن دو نشست . عمرو به او گفت : جاى ديگرى نيافتى كه آمدى و اتصال مرا با اميرالمؤ منين قطع كردى ؟
زيد گفت : رسول خدا به جنگى رفته بود و شما نيز با آن حضرت بوديد، چون چشم رسول خدا شما را با هم ديد، نظر تندى به سويتان كرد. روز دوم و سوم نيز چون شما را با هم ديد با همان نظر به شما نگاه كرد و در سومين روز فرمود: هر زمان كه معاويه را با عمرو بن عاص ديديد، بينشان جدائى افكنيد، زيرا اجتماع اين دو هرگز به خير نخواهد بود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين سخن را در غزوه تبوك  بيانفرمودند.(227) حيله شيطانى
روزى از روزهاى جنگ صفين ، عمرو بن عاص به گمان اين كه مى تواند على عليه السلام را غافلگير كند، به ايشان حمله كرد تا به ايشان ضربه اى بزند، ولى حضرت كه به نيت او پى برده بودند، به او حمله كردند. همين كه نزديك بود ضربه على عليه السلام به او برسد، خود را از اسب به زير افكند و لباس خود را بالا زد.
او پاى خود را مانند سگ هنگام بول كردن ، بلند نمود كه عورتش نمايان شد. حضرت از او روى برتافت . عمرو آنگاه بپا خاست در حالى كه خاك آلود بود و با پاى پياده فرار كرد و خود را به صفوف سپاهيان خود رساند.
معاويه پس از شنيدن اين ماجرا به او گفت : خداى را سپاسگذار باش و عورتت را. به خدا قسم اگر او را مى شناختى بر او حمله نمى بردى .(228)
خنده معاويه  
روزى عمرو بن عاص وارد كاخ معاويه شد. معاويه با ديدن او شروع به خنديدن كرد. عمرو گفت : شادى و سرورت دايم بادا. به چه چيز مى خندى ؟ گفت : از حمله على بن ابى طالب عليه السلام يادم مى آيد. هنگامى كه به تو حمله ور شد و تو با آن حيله از چنگال مرگ فرار كردى ؟
عمرو گفت : مرا شماتت مى كنى ؟ عجيب تر از اين كار من ، روزى است كه على عليه السلام تو را به مبارزه طلبيد. رنگت دگرگون شد و از سينه ات ناله برخاست و گلوگاهت ورم كرد. به خدا قسم اگر با او مبارزه مى كردى ضربه دردناكى به تو فرود مى آورد كه خاندانت يتيم مى شدند و قدرتت از كفت مى رفت . پس بنابراين خيلى به خودت مغرور نباش و به من مخند.(229)
درگذشت عمرو بن عاص  
عمرو بن عاص پس از نود سال زندگى در سال 43 هجرى به زندگى پرخيانت و فريب خود پايان داد. همين كه مرگ او فرا رسيد، به پسرش ‍ گفت : پدر تو دوست داشت كه در جنگ ذات السلاسل مرده باشد.
من در امورى دخالت نمودم كه نمى بايد دخالت مى كردم . كاش ثروت من پشكل شتر بود. اى كاش سى سال قبل مرده بودم .
هنگام مرگ كسى بر من نگريد و جنازه ام را مشايعت نكنند. بند كفنم را محكم ببنديد. من مورد خصومت خواهم بود. خاك را بر من بريزيد. به هر طرف كه قرار گيرم . جانب راست من سزاوارتر از طرف چپ من نخواهد بود كه بر خاك قرار گيرد.(230)
نذر شيطانى  
روزى شخصى پيش پسر عمر آمد و گفت : من نذر كرده ام كه يك روز از صبح تا شب بالاى كوه حرا برهنه بايستم . پسر عمر به او گفت : اشكالى ندارد. برو نذرت را ادا كن . آنگاه آن شخص به نزد ابن عباس رفت و جريان را گفت : ابن عباس به او گفت : اى مرد! مگر نماز نمى خوانى ؟
آن مرد گفت : چرا نماز مى خوانم . ابن عباس گفت : پس مى خواهى برهنه نماز بخوانى ؟ آن مرد گفت : نه ، ابن عباس گفت : مگر چنين عهدى نكرده اى ؟ شيطان خواسته تو را به بازى بگيرد و خود و سربازانش به ريش ‍ تو بخندند. آن مرد كه از آن صحبت ، به خود آمده بود و از آن نذر خود پشيمان شده بود، گفت : حال چه كنم ؟ ابن عباس گفت : برو و يك روز معتكف شو و كفاره عهدى را كه بسته اى ، بده . آن مرد برگشت و سخن ابن عباس را به پسر عمر نقل كرد و او گفت : او حرف درستى زده است . هيچ يك از ما نمى توانيم استنباطات فقهى او را داشته باشيم .(231)
آوازخوانى معاويه  
ابن عباس مى گويد: روزى همراه با عده اى از مسلمانان ، در سفرى همراه با پيامبر بوديم . در ميان راه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صداى آوازخوانى دو نفر را شنيدند. حضرت از اين كار ناراحت شده و دستور دادند كه ببينم آنها چه كسانى هستند. پس از تحقيق مشخص شد كه آن دو نفر معاويه و عمرو بن رفاعه هستند كه به خواندن اشعار مبتذل مشغولند و به هيچ وجه آداب حضور در كنار پيامبر را رعايت نمى كنند. وقتى اين خبر را به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسانديم ، ايشان فرمود: خدايا آن دو نفر را به سوى آتش دوزخ بران و نگونسار كن . در نتيجه عمرو بن رفاعه از اين سفر به سلامت باز نگشت و مرد. همه مورخين اين روايت را آورده اند و آنرا قبول دارند ولى بعضى از مورخين اهل سنت به جاى اسم معاويه و عمرو از كلمه فلان و فلان استفاده كرده اند و بعضى ديگر فقط اسم عمرو را آورده اند و حاضر نشده اند كه حقيقت را كامل بنويسند.(232)
سلام بر پادشاه  
روزى سعد بن ابى وقاص كه از اعضاى شوراى شش نفره عمر بود، نزد معاويه مى رود. او كه با معاويه ميانه اى نداشت و با او بيعت هم نكرده بود، به معاويه گفت : سلام بر تو اى شاه ! معاويه كه از گفتار او متعجب شده بود، با ناراحتى گفت : چرا مرا اين گونه خطاب مى كنى ؟ شما مؤ منين هستيد و من امير مؤ منان . پس بايد مرا اميرالمؤ منين خطاب كنى نه شاه .
سعد گفت : اين در صورتى بود كه ما مسلمانان تو را به اميرى انتخاب مى كرديم ، حال كه اين گونه نيست . تو خود به زور به حكومت رسيده اى .
تو مانند پادشاهان ، با قدرت و زور و ستم به اينجا رسيده اى نه به  خواست مردم .معاويه كه از صحبت هاى او خشمگين شده بود ديگر هيچ نگفت .(233) مستى يزيد
ابو عمرو بن حفض به نمايندگى از طرف مردم مدينه نزد يزيد رفت .
يزيد او را گرامى داشت و هداياى نيكو به او داد. چون به مدينه بازگشت به كنار منبر ايستاد چنين گفت : او مرا مورد محبت قرار داد و مرا گرامى داشت ، ولى نمى توانم حقايق را نگويم . به خدا قسم ديدم كه يزيد از سرمستى نماز را ترك مى كند. در نتيجه ، مردم مدينه بركنارى يزيد را از حكومت خواستار شدند. ابن مخرمه صحابى عضو هيئت نمايندگى اى بود كه مردم مدينه نزد يزيد فرستاده بودند. چون به مدينه برگشت اعلام كرد و شهادت داد كه يزيد فاسق و شرابخوار است . به يزيد گزارش دادند. به استاندارش دستور داد كه مسورين مخرمه را حد بزند. ابو حره در اين باره اين چنين سروده است : ((شراب صبوحى مشكين بو را يزيد مى نوشد و حد را به مسور مى زنند!! پسر عمر براى مقابله با اصحاب و مردم مدينه كه يزيد را متفقا خلع كردند، ادعا كرد كه هر كس با يزيد اين كار را بكند بر خلاف سنت پيامبر است و من با او قطع علاقه خواهم كرد. زيرا پيامبر فرموده است : براى پيمان شكنان در روز قيامت پرچمى مى افرازد و...))(234)
رشوه به پسر عمر  
هنگامى كه يزيد ب