ه حكومت رسيد، پسر عمر حاضر نبود كه با او بيعت كند. او براى اين مخالفت خود دلايل عقيدتى و قرآنى مى آورد مثلا مى گفت : اين خلافت ، مثل نظام هراكليوسى (امپراطورى رم شرقى ) با نظام قيصرى نيست كه حكومت از پدر به پسر برسد. بلكه حكومت اسلامى است . اما يزيد يكصد هزار به او رشوه داد و او حرفهاى گذشته خود را فراموش كرد و ناديده گرفت و با او بيعت كرد و در وصف يزيد، احاديث و رواياتى را جعل كرد و گفت : اگر خوب بود، مايه رضايت است و اگر مايه گرفتارى و ناراحتى بود، شكيبايى و مدارا مى كنيم و براى رفع رسوائى تغيير عقيده اش اين بهانه را تراشيد كه تا بحال به خاطر وجود پدرش معاويه از بيعت امتناع مى كرده و حال كه آن مانع برطرف شد، اقدام به بيعت مى كند.(235)
جواب دندان شكن به معاويه  
روزى قدامه سعدى نزد معاويه آمد. معاويه از او پرسيد: تو كيستى اى مرد؟ او گفت : من جارية بن قدامه هستم . معاويه با يك حالت تمسخر گفت ، تو مگر زنبورى بيش ، هستى ؟ او گفت : اى معاويه تو مرا با گزنده اى شيرين دهان تشبيه مى كنى در حالى كه خودت به خدا ماده سگى بيش نيستى . ماده سگى عوعو كنان سگ هاى نر را به سوى خويش مى خواند و اميه نيز جز تصغير ((امه )) يعنى كنيز نيست . پس ديگر مرا به اين جرم كه با تو بيعت نمى كنم و دست بيعت و همكارى با على عليه السلام داده ، به تمسخر نگير، ما هرگز از على عليه السلام دست نمى كشيم . هر چند كه مورد آزار و شكنجه و طعن ديگران بايستم . معاويه گفت : بس است ديگر. خدا در ميان مردم افرادى مثل تو را زياد نكند و او در جواب گفت : اى معاويه حرف خردمندانه بزن و احترام ديگران را نگه دار تا آنان نيز احترام تو را نگه دارند. به راستى كه تو لياقت حكومت را ندارى .(236)
پاسخهايى صعصعه به معاويه  
روزى معاويه براى مردم نطقى كرد و گفت : اگر ابوسفيان پدر همه مردم مى بود، همه باهوش و زيرك مى شدند. صعصعه بن صوهان ، سخنش را قطع كرد و گفت : پدر همه مردم كسى است كه بسيار بهتر از ابوسفيان است ولى با اين حال بعضى از فرزندانش باهوش و بعضى ديگر احمق اند. معاويه گفت : سرزمين ما نزديك محشر است . وى برخاسته و گفت : محشر نه از مؤ منان دور و نه به كافران نزديك است . معاويه گفت : سرزمين ما مقدس ‍ است . صعصعه جواب داد: سرزمين را نه چيزى مقدس مى گرداند و نه نجس و ناپاك . بلكه اعمال ما است كه آنرا مقدس و پاك مى گرداند. معاويه گفت : خدا را دوست بداريد. خلفاى او را سپر و محافظ خويش قرار دهيد. صعصعه گفت : چطور و چگونه : در حالى كه تو سنت را تعطيل كرده و پيمان ها را شكستى . مردم را به سرگشتگى كشاندى و در دين بدعت ها آوردى . معاويه گفت : بهتر است كه خاموش شوى زيرا با اين حرفها سست عقلى خود را ظاهر مى سازى ، تو به كمك حسن بن على عليه السلام به من حمله مى كنى . حال كه اين طور است او را احضار مى كنم . صعصعه گفت : آرى به خدا. تو دانسته اى كه آنان از خاندان پاك و بزرگوار هستند و از همه به حكومت اولى تر. اگر او را احضار كنى ، خواهى ديد كه در انديشه و تدبير و اتخاذ تصميم بسيار دقيق و سنجيده است . به راستى كه او در حكومت و فرماندهى استورا و در بخشندگى ، نجيب است و با سخن آتشين تو را مى گزد و تازيانه حقائقى را كه ياراى انكارش را نداى بر صورتت مى كوبد. معاويه پرخاش كرد و گفت : بخدا قسم كه در بدرت خواهم كرد. او گفت : بخدا كه زمين خدا پهناور است و دورى است و دورى تو مايه آسايش . معاويه گفت : مستمرى ات را قطع خواهم كرد. او گفت : اگر در اختيار تو است ، آن را قطع كن . روزى رسان خداوند است كه بخشش هايش بى زوال است . معاويه گفت : مى خواهى خودت را به كشتن بدهى ؟ صعصعه جواب داد: اى معاويه آرام باش هر كس كه به ناحق كشته شود، خدا به كيفر قاتلش ‍ بنشيند.(237)
قصيده جلجليه  
معاويه پس از اين كه عمرو بن عاص را به حكومت مصر گماشت ، نامه هاى بسيارى براى او نوشت و از او خواست كه ماليات و خراج مصر را به او بدهد، ولى عمرو امتناع مى كرد. معاويه خشمگين شد و در آخرين نامه خود به عمرو نوشت ((نامه هايى مكرر مبنى بر مطالبه خراج مصر به تو نوشتم و تو در جواب آن كوتاهى كردى و امتناع ورزيدى . اكنون براى آخرين بار مى نويسم كه بدون هيچ تاءخيرى ، فورا خراج مصر را ارسال نما.))
عمرو كه از ديدن نامه بسيار ناراحت شده بود، قصيده اى را تنظيم كرد و به عنوان جواب براى معاويه فرستاد كه در آن ضمن نكوهش معاويه و شرحى از جنايات و ظلمهاى او به خاندان اهل بيت عليهاالسلام به بر حق بودن ولايت على عليه السلام اشاره مى كند. اين قصيده به نام جلجليه معروف شده است .
معاويه الحال لا تجهل
و عن سبل الحق لا تعدل
نيست احتياجى فى جلق
على اهلها يوم لبس الحلى ؟...
قسمت هاى از ترجمه اشعار به فارسى اين چنين است :
معاويه بنوشت او را كه زود
خراجى كه از مصر كردى تو سود
ببايد كه بفرستى آنرا به شام
تعلل زامرم مكن والسلام
يكى چامه در پاسخش عمرو داد
چو خواندش برآورد آه از نهاد
بود اين چكامه يكى شاهكار
ز يك روسپى زاده در روزگار
اگر من نبودم . تو همچون زنان
پس پرده در خانه بودى نهان
نموديم از جهل يارى تو را
ايازاده هند شوم و دغا
به ناحق تو را بر شه سرفراز
مقدم نموديم از حرص و آز
شهى كز پيمبر به امر اله
شد او بر همه سرور و داد خدا
چه بسيار درباره اش مصطفى
سفارش به امت نمود از وفا
وصاياى پيغمبر پاك دين
به شاءن على آن ولى امين
شنيديم بسيار در هر مقام
كه تصريح فرمود او را بنام
به روز غدير آن شه انبيا
به منبر بر آمد چو بدر سما
در آن دم نمود آن شه ملك و دين
على را امير همه مؤ منين
بفرمود من كنت مولاه را
كه جمله شناسد آن شاه را (238)
مادر عمرو بن عاص  
عمرو بن عاص از ناحيه نسب داراى هيچ فضيلت و افتخارى نبود. نام مادرش ليلا عنزيه جلانيه بود. او در شهر مكه از مشهورترين و ارزان ترين فاحشه ها بود.
پس از آن كه عمرو از او متولد شد، پنج نفر از كسانى كه با او همبستر شده بودند، ادعاى فرزندى عمرو را نمودند. ولى ليلى عمرو را به عاص ملحق نمود. زيرا عمرو به عاص بيشتر از كسان ديگر شباهت داشت و عاص بيشتر از ديگران به ليلى پول مى داد.
خود عمرو بن عاص نيز به اين ماجراى مادرش اعتراف كرده است .(239)
تبعيد حاكم  
حكم بن ابى العاص در جاهليت همسايه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و پس از ظهور اسلام ، بيش از همه همسايگان ديگر، او را آزار مى رساند پس از فتح مكه ، به مدينه آمد و در دين اسلام ترديد داشت . او هميشه پشت سر رسول الله راه مى افتاد و با تكان داد دهان و بينى تقليد در مى آورد و چون او به نماز مى ايستاد، وى هم پشت سرش مى ايستاد و با حركات انگشتان مسخره بازى در مى آورد و به همان گونه در حالت ارتعاش ماند و به جنون مبتلا شد و يك روز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در منزل يكى از زنانش بود، او دزديده نگاه مى كرد.
چون رسول الله وى را شناخت ، با نيزه اى كوچك بيرون شد و گفت : كيست كه از سوى من اين قورباغه ملعون را ادب كند؟ بخدا كه او و خانواده اش ‍ نبايد با من در يكجا باشند پس همه شان را به طايف تبعيد كرد. چون رسول