 خدا درگذشت ، عثمان به شفاعت از ايشان با ابوبكر سخن گفت و خواست كه بازشان گرداند. او نپذيرفت و گفت : من رانده شدگان رسول الله را پناه نمى دهم . عمر نيز اين چنين جوابى داد و چون عثمان به خلافت رسيد، ايشان را به مدينه آورد و به دروغ گفت كه در اين مدينه درگذشت و او بروى نماز خواند و بر گورش چادر زد.(240)
شيوه بيعت  
هنگامى كه معاويه براى پسرش بيعت گرفت . مروان گفت : اين همان شيوه ابوبكر و عمر است . عبدالرحمن بن ابوبكر گفت : اين شيوه آنها نيست بلكه شيوه هراكليوس و قيصر روم است . مروان گفت : اين مرد همان است كه خدا درباره او فرموده است : ((كسى است كه به پدر و مادرش گفته است ، ننگ بر شما... )) عبدالرحمن گفت : رسول الله پدر تو را در حالى لعن كرده است كه تو در صلب او بودى . پس تو خرده ريزه لعنت خدائى هستى .
هنگامى كه اين خبر به گوش عايشه رسيد، گفت : بخدا كه مروان دروغ مى گويد: او دروغگوست آن آيه درباره كس ديگرى نازل شده است نه عبدالرحمن . ابوبكر و عمر هيچكدام خلافت را در خاندان خود به ارث نگذاشتند و اين كار معاويه بر خلاف سنت است .)) (241)
چشم در راه خدا  
عثمان به سعيد پسر عاص از بيت المال ، صدقه و بخششهاى فراوان مى كرد. عثمان او را به حكومت گمارد و از همان آغازين روز حكومت به انجام كارهاى ضداسلامى پرداخت و گفت : به راستى تمام دهكده ها و كشتزارهاى عراق ، باغستانى است براى كودكان قريش . يك بار در كوفه گفت : كدام يك از شما ماه نو را ديده ايد و آن در ماه رمضان بود. مردم گفتند: ما نديده ايم .
اما هاشم بن عتبه گفت : من آن را ديده ام . سعيد به او گفت : تو با اين يك چشمت بوده كه از ميان همه مردم آن را ديده اى . هاشم گفت : مرا به چشمم نكوهش مى كنى در حالى كه من آن را در جنگ يرموك در راه خدا از دست دادم . صبح كه شد هاشم در خانه اش افطار كرد و مردم نزد او چاشت خوردند و چون خبر به سعيد رسيد، كسانى را به سراغ او فرستاد و او او را كتك زدند و خانه اش را سوزاندند. هاشم كه در جنگ صفين پرچمدار على عليه السلام بود و در خيل ياران حضرت به فيض شهادت نائل شد.(242)
دست بيعت  
روزى عبدالرحمن پسر خالد به ميان مردم شام آمد و گفت : اى مردم شام ! من سالخورده شده ام و مرگم نزديك شده است و چنان خواستم كه با مردى پيمان فرمانبرى و دست بيعت بدهيد. تا كار شما به سامان رسد و شما نيز به رستگارى برسيد. و آنان جذب سخنان او شده و او را انتخاب كردند و اين در حالى بود كه معاويه به او دستور داده بود كه ميان مردم شام برود و از آنها براى پسرش يزيد، بيعت بگيرد. وقتى كه معاويه از جريان آگاه شد، كينه او را به دل گرفت . مدتى بعد عبدالرحمن در بستر بيمارى افتاد. معاويه پزشك مخصوص خود را كه يهودى بود، به سراغ او فرستاد و دستور داد كه او از طريق خوراندن شربتى ، او را بكشد. آن پزشك ، كار خود را انجام داد و عبدالرحمن را به قتل رساند.
برادرم عبدالرحمن كه از قضيه مطلع شد، به همراه برده خود به صورت  پنهانى بهدمشق و سر راه آن پزشك به كمين نشست و در يكى از شبها كه او از كاخ معاويه بيرون مىآمد، به او حمله كرده و او را كشت .(243) اعتراف عمرو بن عاص بر حديث غدير
مردى از اهالى همدان به نام برد به نزد معاويه آمد. در آن هنگام از عمرو بن عاص شنيد كه نسبت به على عليه السلام سخنان ناروا و توهين آميز مى گويد. آن مرد به عمرو بن عاص گفت : همانا بزرگان ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده اند كه فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه )) آيا اين سخنان حق است يا باطل ؟
عمرو بن عاص گفت : اين سخنان كاملا حق و درست است و من در ادامه اين سخنان مى گويم كه هيچ يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيست كه مناقب و فضايلى چون فضايل حضرت على عليه السلام براى او باشد.
ولى على عليه السلام فضايل و مناقب خود را به سبب كارهاى كه درباره عثمان نمود، تباه و نابود ساخت .
برد گفت : آيا دستور كشتن عثمان را حضرت على صادر كرده بود؟ و يا آيا خود اقدام به كشتن او كرد؟
عمرو گفت : نه دستور قتل از على عليه السلام بود و نه خود او اين كار را كرد بلكه قاتل او را پناه داد و دستگيرى او ممانعت به عمل آورد.
برد گفت : آيا به اين وصف مردم با او در مورد خلافت بيعت كردند؟
گفت : آرى . برد گفت : پس چه چيزى تو را از بيعت على عليه السلام خارج نمود؟
گفت : متهم دانستن من او را درباره قتل عثمان . برد گفت : تو خود نيز مورد چنين اتهامى واقع شدى . عمرو گفت : راست گفتى و به همين علت به فلسطين رفتم .
پس از اين صحبت ها، برد به سوى قبيله خود برگشت و به آنها گفت : ما به سوى قومى رفتيم و عليه آن قوم از صحبت هاى خودشان برهان و سند محكوميتشان را گرفتيم . اى مردم على عليه السلام بر حق است از او پيروى كنيد.(244)
اعتراف ابوهريره بر حديث غدير  
اميرالمؤ منين عليه السلام در ايام جنگ صفين نامه اى به معاويه نوشت و آن را به دست اصبغ بن نباته داد كه به او رساند. او مى گويد: داخل كاخ معاويه شدم در حالى كه بر قطعه چرمى نشسته بود و بر دو بالش سبز تكيه داده بود.
در طرف راست او عمرو بن عاص و حوشب و ذولكاع و در طرف چپ او برادرش عتبه و در برابرش ابوهريره و چند نفر ديگر قرار داشتند.
پس از آن كه معاويه نامه آن جناب را قرائت كرد. گفت : همانا على عليه السلام قاتلان عثمان را به ما تسليم نمى كند. اصبغ گويد: به او گفتم : اى معاويه ، خون عثمان را بهانه مگير! تو جوياى پادشاهى و سلطنت هستى و اگر در زمان زندگى عثمان مى خواستى او را يارى كنى ، مى كردى . ولى در كمين فرصت و در انتظار كشته شدن بودى تا اين امر را دستاويز رسيدن به پادشاهى قرار دهى .
اصبغ گويد: معاويه از سخنان من در خشم شد و من خواستم خشم او بيشتر شود. لذا رو به ابى هريره كردم و به او گفتم : اى يار رسول الله من تو را سوگند مى دهم به آن خداوندى كه معبودى جز او نيست و داناى آشكار و نهان است و به حق حبيبش مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم كه مرا خبر دهى ، آيا روز غدير خم را درك نمودى و حضور داشتى ؟ گفت : بلى حاضر بودم .
گفتم : درباره حضرت على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه شنيده اى ؟ گفت : شنيدم كه رسول خدا فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه ... )) به او گفتم : بنابراين اباهريره تو با دوست از دشمن شدى و با دشمن او دوست . در اين موقع ابوهريره نفس بلندى كه حاكى از تاءسف او بود كشيد و گفت : ((انا لله و انا اليه راجعون )) (245)فصل هفتم : داستانهايى از مناظرات 
مناظره در مسجد پيامبر  
قاضى عياض روايت كرده است كه روزى ابوجعفر با مالك در مسجد رسول خدا مناظره مى كردند. مالك به ابوجعفر گفت : اى ابوجعفر، صدايت را در اين مسجد بلند نكن . زيرا بالاتر از صداى رسول خدا قرار ندهيد )) و مردم ديگرى را چنين ستود: ((كسانى كه صدايشان را پيش رسول الله پائين مى آوردند)) و قومى ديگر را چنين نكوهش نمود: ((كسان كه از پشت حجره ها تو را مى خوانند )) و روشن است كه احترام او بعد از مرگ همانند احترامش در زمان حيات اوست . با شنيدن اين مطالب ، ابوجعفر آرام شد و گفت : اى بنده خدا رو