 به قبله بمانم و دعا بخوانم و يا رو به رسول الله ؟ مالك گفت : چرا رويت را از رسول الله برگردانى ؟
روبرويش بمان و از او طلب شفاعت كن . تا در روز قيامت تو را شفاعت كند. زيرا كه خداوند فرموده است ((و اگر آنان ، هنگامى كه به خود ستم كرده اند، پيشت بيايند و از خدا طلب مغفرت كنند و تو نيز برايشان طلب آمرزش نمائى ، خدا را توبه پذير و بخشنده خواهند يافت .(246)
مناظره با يهودى  
روزى يك يهودى وارد مجلس عمر شد و گفت : اى خليفه من مى خواهم سؤ الاتى از شما بنمايم . هر كس كه عالمترين شماست به من نشان بدهيد. عمر رو به حضرت على عليه السلام كرد و گفت : او داناترين ما به قرآن و سنت الهى است . يهودى گفت : به خدا قسم اگر جواب درست بدهى من مسلمان مى شوم . حال جواب بده كه اول سنگى كه بر روى گذارده و اول درختى كه روى زمين روئيده و اول چشمه اى كه روى زمين جارى شده است ، چه است ؟ على عليه السلام فرمود: يهوديان فكر مى كنند اول سنگى كه بر روى زمين نهاده شده است ، قله بيت المقدس است و حال آنكه اولين سنگ حجرالاسود است كه حضرت آدم آنرا با خودش از بهشت به زمين آورد. اولين درختى كه روئيده است ، شما فكر مى كنيد كه درخت زيتون است اما آن درخت خرمايى است كه حضرت آدم آنرا از بهشت آورد. و اولين چشمه اى است كه زير صخره بيت المقدس است ولى در واقع اولين چشمه چشمه آب حيات است كه در زمان يوشع رفيق موسى به ماهى رسيد و آن ماهى زنده شد. يهودى گفت : به خدا قسم كه راست مى گفتى : حال به من بگو كه منزل محمد صلى الله عليه و آله و سلم در بهشت كجاست ؟ حضرت فرمود: منزل او در بهشت عدن است كه نزديك ترين بهشت ها به عرش خداى رحمان است . يهودى گفت : حال خبر بده مرا از وصى صلى الله عليه و آله و سلم كه آيا مى ميرد و يا كشته مى شود. على عليه السلام فرمود: اى يهودى فرمود: اى يهودى سى سال بعد از او مى ماند و بالاخره صورتش با خون سرگين رنگين مى شود. پس يهودى گفت : شهادت مى دهم ((ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله ))(247)
خليفه و اسقف نجران  
روزى اسقف بزرگ نصاراى نجران به نزد عمر بن خطاب آمد و گفت : اى خليفه سرزمين ما سردسير است و رفت و آمد به آنجا سخت و پرهزينه است . من ضمانت مى كنم كه هر ساله ماليات ها را به نزد شما بياورم و تقديم كنم . عمر ضمانت او را پذيرفت . پس اسقف هر سال ماليات را مى آورد و عمر هم برائت نامه اى براى او مى نوشت . يكبار هم همراه با پيرمرد خوش سيمايى آمد عمر او را به خدا و پيامبر و قرآن هدايت نمود و از فضيلت اسلام با او صحبت كرد.
اسقف گفت : اى عمر آيا در كتاب خود مى خوانيد كه : ((بهشتى كه عرضش ‍ مانند عرض و پهناى آسمان و زمين است )). پس آتش دوزخ كجاست ؟ عمر كه از پاسخ دادن عاجز بود رو به على عليه السلام كرد و از ايشان خواهش كرد كه پاسخ را بدهد. حضرت على عليه السلام فرمود: اى سقف آيا به شب و روز فكر كرده اى ؟ هر گاه كه شب مى آيد، روز كجا مى رود؟ وقتى روز مى آيد، شب كجا مى رود؟ پس بهشت و جهنم نيز اين گونه اند. اسقف به عمر گفت : اى خليفه من فكر نمى كردم كه كسى بتواند به اين سؤ ال پاسخ بدهد. آن جوان كه بود كه پاسخ داد. عمر با خوشحالى گفت : او داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و پدر حسن عليه السلام و حسين عليه السلام است . هر چه سؤ ال دارى از او بپرس نه از من . مرا خبر بده از قطعه اى از زمين كه يكبار خورشيد بر آن تابيد و ديگر بر آن . نه پيش از آن و نه پس از آن .
حضرت فرمود: آن دريايى بود كه براى بنى اسرائيل شكافته شد و خورشيد بر آن يكبار تابيد و ديگر نتابيد. نه قبل از آن و نه بعد از آن .
اسقف گفت : مرا خبر بده از چيزى كه در دست مردم است . شبيه به ميوه هاى بهشتى . كه هر چه از او بر مى دارند، تمام نمى شود. حضرت فرمود: آن قرآن است كه اهل دنيا بر آن جمع مى شوند و نياز خود را از آن مى گيرند و هرگز تمام نمى شود. اسقف گفت : مرا خبر بده از قفل آسمانها.
حضرت فرمود: قفل آسمانها شرك به خداوند است . و كليد آن شهادت به يگانگى خدا و نبوت رسول الله است . اسقف گفت : مرا خبر بده از اولين خونى كه بر روى زمين ريخته شد. حضرت فرمود: اولين خون ، خون نفاس ‍ و زايمان حوا است هنگامى كه هابيل را زائيد. اسقف گفت : مرا خبر بده از مكان خدا. پس عمر خشمگين و غضبناك شد ولى على عليه السلام با آرامى و متانت فرمود: ما در نزد رسول خدا بوديم كه فرشته اى آمد و سلام كرد.
رسول خدا به او فرمود: از كجا آمده اى ؟ گفت : از آسمان هفتم از پيش ‍ پروردگارم . سپس فرشته ديگرى آمد. پس از او پرسيد و او جواب داد: از زمين هفتم از نزد خداوند عز و جل هم اينجاست و هم آنجاست ((فى سماء اله و فى الارض اله )) در آسمان و زمين خدا هست .(248)
مناظره معاويه و قيس  
گفته شد: آنان فقير هستند و وسيله سوارى ندارند. معاويه به طعنه گفت : پس شتران آبكش آنها چه شد؟
قيس در جواب گفت : شتران آبكش خود را در جنگ هاى احد و غزوات بعد از آن كه در موكب رسول خدا بودند، از دست دادند. آنگاه كه جنگ به خاطر اين برپا بود كه تو و پدرت به اسلام آيند درآييد.
معاويه گفت : شما با نصرت و همكارى خود، بر ما منتى مى گذاريد در حالى كه منت و عنايت براى خداست و براى قريش است . قيس گفت : پس از رسالت پيامبر، اولين كسى كه ايمان آورده حضرت على عليه السلام بود و اين در حالى بود كه قريش به فكر آزار و اذيت و ممانعت از تبليغ دين او بود.
مادامى كه عموى پيامبر زنده بود از هر نوع اذيت و آزار قريش محفوظ بود، رسول خدا بين خود و على عليه السلام برادرى برقرار نمود. قريش ديگر نمى تواند اين ننگ و جنايتى كه نسبت به انصار و خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم نموده بزدايد. در حالى كه به جان خودم سوگند ياد مى كنم كه با وجود على بن ابى طالب عليه السلام ، احدى از انصار و قريش و عرب و عجم ، حق خلافت را نداشتند.
در اين هنگام معاويه به خشم در آمد و گفت : اى قيس ، اين سخنان را از كه روايت مى كنى ؟ قيس گفت : از كسى نقل مى كنم كه از من و پدرم بهتر بود. او عالم و صديق اين امت است و آيات بسيارى از قرآن در شاءن منزلت او نازل شده است . او كسى است كه رسول خدا او را در غدير به خلافت امت منصوب داشت و فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه ...)) (249)
مناظره ماءمون  
روزى ماءمون خليفه عباسى تصميم گرفت كه با جمعى از فقها مناظره كند. بنابراين به يحيى بن اكثم قاضى القضاة دستور داد كه در تاريخ معينى چهل نفر از فقها و علماء را در كاخ او جمع كند.
قاضى القضاء نيز فقها و علماء را فرا خواند از جمله اسحق بن ابراهيم را. در روز موعود، قاضى القضاة گفت : همانا اميرالمؤ منين خواسته در مذهب و روش دينى خود با شما مناظره نمايند. عقيده او اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام بهترين خلفاى الهى است ، بعد از رسول خدا و سزاوارترين مردم است براى خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم .
اسحق رو به ماءمون نمود و گفت : يا اميرالمؤ منين در ميان ما كسانى هستند كه نسبت به آنچه درباره على عليه السلام فرموديد، معرفت و علمى ندارند. حال من در مقام سؤ ال از شما مى پرسم كه بر اين حرف 