دا آنها را زنده كرد؟ داستان آنها چيست ؟
حضرت فرمود: اين داستان اصحاب كهف است و داستان را براى او از ابتدا بازگو كرد.
پس از آن حضرت به او فرمود: اى يهودى ، آيا اين داستان كه من برايت بازگو كردم ، با آنچه كه در تورات آمده است ، يكسان بود؟ يهودى گفت : آرى نه يك حرف زياد و نه يك حرف كم .
اى ابولحسن ديگر مرا يهودى مخوان كه من شهادت مى دهم به اين كه جز خدا نيست و اين كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده او است و تو اعلم اين امت هستى .(252)
مناظره ماءمون  
روزى ماءمون عباسى ، با اسحاق بن ابراهيم كه يكى از دانشمندان معروف بود، به مناظره پرداخت .
ماءمون گفت : اى اسحاق ! روزى كه خداوند، پيامبرش را مبعوث گردانيد چه عملى از همه اعمال برتر و افضل بود؟
اسحاق گفت : شهادت به يكتايى خدا از روى اخلاص .
ماءمون گفت : آيا بهترين اعمال پيشى جستن اسلام نبود؟
اسحاق گفت : چرا.
ماءمون گفت : اين مطلب قرآن را كه گويد: ((والسابقون السابقون اولئك المقربون )) بخوان و بگو آيا كسى را كه در قبول اسلام از على عليه السلام پيشى گرفته باشد مى شناسى ؟
اسحاق : على وقتى اسلام آورد، سنش كم بود و به سن بلوغ نرسيده بود تا اسلامش سند فضيلت باشد ولى ابوبكر در سن بلوغ اسلام آورد و مى تواند اسلام آوردن او را سند فضيلتش دانست .
ماءمون : قبل از بحث در سن كودكى و سن بلوغ ، كداميك از اين دو زودتر اسلام آوردند؟
اسحاق : بدون قيد تكليف اگر باشد، على عليه السلام اول اسلام آورد.
ماءمون : وقتى على عليه السلام اسلام آورد، آيا از روى دعوت پيغمبر بود يا از جانب خدا به او الهام شده بود
نمى توانى بگويى كه الهام از جانب خدا بود، زيرا اگر چنين گفتى ، او را بر پيغمبر مقدم داشته اى .
اسحاق كه در پاسخ درمانده شده بود گفت : آرى پيامبر خدا او را به اسلام دعوت كرد.
ماءمون گفت : آيا پيشنهاد پيامبر خدا به امر خدا بود و يا از سوى خود او به على عليه السلام تحميل شد؟ اسحاق بار ديگر سكوت كرد و سر به زير افكند.
ماءمون گفت : مگر نه اين است كه خدا مى گويد: ((و ما انا من المتكلفين )) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خود به كسى تحميل تكليف نمى كنند، تو نيز از دادن چنين نسبتى خوددارى كن .
اسحاق گفت : بلى يا اميرالمؤ منين ، دعوتش از جانب پروردگار بود.
ماءمون گفت : آيا اين حكم خداست كه پيامبرانش را به دعوت كسى بفرستد كه عمل او را سند فضيلت ندارد؟.
اسحاق : پناه مى برم به خدا از اين نسبت .
ماءمون : پس بر طبق سخن تو اى اسحاق كه وقتى على عليه السلام اسلام آورد، تكليف بر او روا نبود و رسول خدا كودكان را مافوق طاقتشان بر اسلام دعوت كرده است .
آيا اگر آنان لحظه پس از دعوت پيامبر مرتد شوند، ارتدادشان بى اشكال است و...
اسحاق كه سخت شرمنده شده بود، دائما مى گفت كه پناه به خدا مى برم و... و در پايان به فضيلت على عليه السلام اعتراف كرد.(253)
فصل هشتم : داستانهايى از قضاوتهاى على (ع ) 
درماندن معاويه در دادن يك حكم  
سعيد بن مسيب مى گويد: يك مرد از اهالى شام هنگامى كه از سفرى به طرف شام بر مى گشت ، همسرش را با يك مرد غريبه مى بيند و لذا بسيار ناراحت و عصبانى گشته و از زور ناراحتى هر دو آنها را مى كشد.
اين مرد براى قضاوت و داورى در مورد اينكه دو نفر را كشته نزد معاويه مى برند و معاويه در داورى در كار آن مرد در مى ماند. به ابوموسى اشعرى نامه اى مى نويسد كه حكم اين قضيه را از على بن ابيطالب عليه السلام بپرسد.
ابوموسى اشعرى به على عليه السلام مى گويد: معاويه به من نامه اى نوشته است و در اين نامه از من خواسته كه از تو درباره حكم يك مورد سؤ ال كنم . ماجرا را براى على عليه السلام تعريف مى كند. على عليه السلام مى گويد: اگر چهار شاهد حاضر نكند بايد به دار آويخته گردد.(254)
قضاوت خليفه درباره زن ديوانه  
روزى زن ديوانه اى را كه زنا كرده بود، پيش عمر آوردند. عمر در رابطه با او چند نفر مشورت كرد و دستور داد كه زن را سنگسار كنند.
حضرت على عليه السلام از اين جريان مطلع شد. به ايشان گفتند: اين زن ديوانه از فلان قبيله است كه زنا داده است و عمر فرمان داده كه سنگسار شود.
حضرت دستور داد: كه آن زن را از راه سنگسار كردن برگردانند و به عمر فرمودند: اى عمر مگر به ياد ندارى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قلم تكليف را از سه طايفه برداشته اند 1 از طفل تا بالغ شود. 2 از خواب تا بيدار گردد. 3 از ديوانه تا عاقل شود. اين زن از ديوانگان است .
شايد اين عمل زشتى كه مرتكب شده در حال ديوانگى بوده ، پس او را آزاد كنيد و شروع كرد به الله اكبر گفتن .(255)
كفاره تخم شترمرغ  
محمد بن زبير مى گويد: روزى داخل مسجد دمشق شدم . ناگهان به پيرمردى برخوردم كه استخوانهاى سينه اش از پيرى در آمده بود. به او گفتم : اى پيرمرد، زمان كدام خليفه را درك كرده اى ؟
گفت : عمرا را، گفتم : در كدام غزوه شركت كردى ؟ گفت : يرموك را.
گفتم : تعريف كن از چيزى كه شنيده اى ؟ گفت : ما به همراه قتيبه به قصد حج به طرف مكه حركت كرديم . در راه تخم شترمرغ يافتيم . در حالى كه محرم بوديم . آنرا خورديم . پس چون مناسك حج را به جا آورديم . اين مطلب را به خليفه وقت ، عمر گفتيم . عمر پشت به ما كرد و گفت : به دنبال من بيائيد. تا آنكه رسيديم به اطاقهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس يكى از آن هم به صحرا رفتيم تا على عليه السلام را يافتيم . در حاليكه با دستش ‍ خاك را هموار مى كرد. عمر موضوع را با حضرت در ميان گذاشت . حضرت فرمود: شتران نرى را با شتران ماده جوان به عدد تخم ها جفت كنند. پس ‍ آنچه ثمر دهد و بچه آوردند، هديه و پيشكش بيت الله نمايند. عمر گفت : شتر گاهى بچه مى اندازد. على عليه السلام فرمود: تخم هم گاهى فاسد مى شود.
عمر از حضرت تشكر كرد و با هم برگشتيم در حالى كه عمر مى گفت : بارخدايا يك كار دشوار و سختى براى من پيش نياز مگر آنكه ابولحسن در كنار من باشد.(256)
مادر واقعى  
روزى براى عمر قضيه پيچيده اى رخ داد كه از حل آن عاجز شد.
بنابراين به يارانش گفت كه بايد به سراغ گفت كه بايد به سراغ على عليه السلام رفت تا مشكل را حل نمايد. بايد او نزد شما بيايد، نه اين كه شما به نزد او برويد.
عمر گفت : هيهات ! او كجا و ما كجا؟ اينجا شاخه اى از بنى هاشم و شاخه اى از پيامبر و باقى مانده از علم و دانش است كه بايد خدمتش رسيد، نه اينكه او بيايد. ماجراى از اين قرار بود كه مردى دو زن يكى آزاد سنگين مهر و ديگرى كنيز ام ولد داشت . آنها هر دو با هم زائيدند. يكى پسر و ديگرى دختر. هر دو مدعى شدند كه پسر از آن اوست . على عليه السلام كاهى را از زمين برداشت و فرمود: به درستى كه حكم در اين رابطه از برداشتن اين كاه آسان تر است . آنگاه قدحى خواست و به يكى از زنها گفت شير بدوش . پس ‍ دوشيد و حضرت آنرا كشيد و سنجيد. سپس به ديگرى فرمود: شير بدوش . پس به او فرمودند: تو دخترت را بگير و برو و به ديگرى فرمود تو هم پسرت را بگير و برو.
آيا نمى توانيد كه شير دختر نصف شير پسر است و اين كه عقل او نصف عقل مرد و شهادت او نصف شهادت او