ست و اين كه ديه او نصف ديه پسر است . پس عمر تعجب كرد و گفت : اى ابولحسن خدا مرا باقى نگذارد در سختى اى كه تو در آن نباشى و در شهرى كه تو در آن زندگى نكنى .(257)
زر و زيور كعبه  
روزى عده اى از ياران و صحابه پيش عمر نشسته بودند، در اين زمان صحبت از زر و زيورهاى كعبه به ميان آمد. و گفته شده كه زيورهاى آن بسيار زياد شده است . عده اى نظر دادند كه آن زيورها از كعبه برداشته شده و صرف ارتش مسلمين شود. عمر از اين پيشنهاد خوشش آمد و دستور داد كه زر و زيورهاى كعبه را برداشته و پول آنرا براى گسترش و تقويت ارتش ‍ بكار ببرند. حضرت على عليه السلام پس از شنيدن اين تصميم به عمر فرمود: اى عمر، خداوند متعال اموال را در قرآن به 4 بخش تقسيم بندى كرده است .
1 اموال مسلمين كه ميان ورثه تقسيم مى شود. 2 فئى كه ميان مستضعفين تقسيم مى شود. 3 خمس . 4 صدقات . زر و زيورهاى كعبه در آن روزگار در كعبه بوده است ولى خدا حكمى را در رابطه با آن صادر نكرده و آنرا به حال خود گذاشته است . پس تو هم كارى به آن نداشته باش . پس عمر گفت : اى على عليه السلام اگر تو نبودى ، ما رسوا شده بوديم .(258)
شكار حرم  
عثمان به همراه عده اى عازم مكه شد. در بين راه در منطقه اى شكارچيان كبكى را شكار كرده و آن را به ياران خليفه دادند.
آنان نيز آن را با آب و نمك پخته و به عثمان پيشكش كردند.
على عليه السلام كه از جريان آگاه شده بود، فرمود: از آن غذا نخوريد. عثمان گفت : اى على عليه السلام تو چرا با ما سر ناسازگارى دارى ؟ حضرت على عليه السلام فرمود: ما گروهى هستيم كه در جامه احرام هستيم . بايد آن گوشت را كسانى بخورند كه در جامه احرام نيستند.
مثل اين واقعه براى پيامبر نيز اتفاق افتاده و ايشان از آن گوشت نخورده اند و بسيارى از ياران پيامبر شاهد آن ماجرا هستند. عثمان با ناراحتى دست از غذا كشيد و به جاى خود برگشت و آن خوراك را به همان شكارچيان پس ‍ داد.(259)
اگر على عليه السلام نبود  
در روزگار خلافت عثمان مردى به نزد او رفت و جمجمه انسان مرده اى در دست او بود. پس گفت : شما مى پنداريد كه آتش را بر اين موجود عرضه مى كنند و در گور عذابش مى نمايند. با اين كه من دستم را بر آن نهادم و گرماى آتش را از آن احساس نكردم . عثمان پاسخ او را نداد و كسى را در پى حضرت على عليه السلام فرستاد. حضرت على عليه السلام پس از آن كه از سؤ ال آگاه شد، دستور داد كه سنگ و يا چوب و يا آهن آتش زنه اى بياورند. و آنگاه در حالى كه سؤ ال كننده و ديگر مردم مى نگريستند، آن دو را بگرفت و از زدن آن دو به يكديگر، آتش برافروخت . سپس به آن مرد گفت : دستت را به سنگ بگذار و چون بگذاشت به وى گفت : دستت را بر چوب و آهن آتش زند بگذار. چون بگذاشت به وى گفت : آيا حرارت آتش را از آن احساس مى كنى ؟ مرد مبهوت شد و عثمان گفت : اگر على عليه السلام نبود عثمان هلاك مى شد.(260)
قضاوت نابجاى خليفه  
روزى زنى را كه 6 ماهه زائيده بود به نزد عمر آوردند. عمر خواست كه او را سنگسار كند. خواهر او كه از حكم آگاه شده بود با سرعت به نزد حضرت على عليه السلام آمد و او را در جريان آن حكم قرار داد.
او گفت : اى على عليه السلام تو را به خدا اگر براى نجات او راهى هست ، آنرا را به ما نشان بده . آن حضرت فرمود: آرى براى من او را عذرى است . پس آن زن الله اكبر گفت كه عمر و كسانى كه پيش او بودند، آنرا شنيدند. پس ‍ با سرعت به پيش عمر آمد و گفت كه براى رهايى خواهرش عذرى وجود دارد.
پس عمر كسى را به نزد حضرت على عليه السلام فرستاد. حضرت فرمود: خداوند مى فرمايد: ((الوالدات برصغن اولادهن ، حولين كاملين )) ((مادرها بايد فرزندانشان را دو سال كامل شير دهند)) و همچنين مى فرمايد: ((و حمله و فصاله ثلاثون شهرا)) ((و حمل و دوره شيرخوارگى او سى ماه است )) و نيز در قرآن آمده است و ((فصاله فى عامين )) ((دوره شيرخوارگى او در دو سال است و حمل در اينجا شش ‍ ماه است . پس عمر او را رها كرد و گفت : اگر على عليه السلام نبود هر آينه عمر هلاك شده بود.(261)
پرده گناهان  
روزى زنى پيش عمر آمد و گفت : اى خليفه ! من كودكى را پيدا كردم و با كيسه اى بود كه در آن صد دينا بود. پس من آنرا برداشته و براى آن كودك دايه گرفتم . بعدها مى ديدم كه چهار زن مى آيند و آن طفل را مى بوسند و نوازش مى كنند و من نمى دانم كه كدام يك از آنها مادر واقعى آن كودك هستند. عمر گفت : اى زن هر گاه آن چهار زن آمدند، به من خبر بده ، تا من آنها را احضار كرده و ماجرا را كشف كنم .
پس آن زن اين كار را كرد و آن چهار زن را به عمر معرفى كرد. عمر به يكى از آنان گفت : كداميك از شما مادر واقعى آن كودك هستيد؟ آن زن گفت : به خدا قسم كه كار خوبى نكردى اى خليفه ! اى عمر تو حمله مى كنى بر زنى كه خداوند پرده بر روى گناهان او كشيده و تو اكنون مى خواهى آن پرده را پاره كنى و او را سوار كنى و اين كار تو ناپسند است .
عمر كه از حرفهاى آن زن شرمگين شده بود، گفت : اى زن راست گفتى .
حال برويد و شما آزاد هستيد. سپس رو به آن زن كرد كه كودك را يافته بود و گفت : از اين پس از آن زنها ديگر پرس و جو نكن و در ضمن به آن كودك نيز ديگر مهربانى نكن !! اما دوباره از دستور خود پشيمان شد.(262)
ديه كودك  
روزى زن آوازه خوانى را نزد عمر آوردند. آن زن كه آبستن بود به شدت ترسيد و در راه رفتن به پيش عمر، سقط كرد. هنگامى كه عمر از جريان آگاه شد، در اين رابطه از نزديكانش سؤ ال كرد كه آيا در اين رابطه او هم مقصر است ؟ يا خير؟ همه گفتند: بر تو ايرادى نيست . تو رهبر و ادب كننده مردم هستى و اين اشكالى ندارد. على عليه السلام در اين زمان فرمود: اينها اگر براى خودشان گفتند: كه مسلما خطا و اشتباه كرده اند. و اگر براى رضايت تو گفته اند، تو ضرر خواهى كرد. آنها خير و صلاح تو را نمى خواهند. در واقع ديه آن بچه بر گردن تو است . چون آن زن از ترس تو سقط كرده است . پس ‍ بايد ديه آن كودك را بدهى .(263)
زن مضطره  
زنى را نزد عمر آوردند كه زنا داده بود و اقرار هم كرده بود. عمر دستور داد كه آن زن را سنگسار كنند. حضرت على عليه السلام كه موضوع را فهميدند، فرمودند: اى عمر! اندكى صبر كن . شايد او عذرى داشته كه اين عمل زشت را مرتكب شده ؟ سپس رو به آن زن كرده و فرمودند: اى زن چه چيزى موجب شده كه اين كار را بكنى ؟ زن گفت : مرا دوست و همكارى بود كه در ميان شتران او آب و شير بود. ولى در ميان شتران من نه آب بود و گفت : اگر مى خواهى آب بخورى ، بايد خود را در اختيار من بگذارى .
من تا سه مرتبه امتناع كردم ولى ديگر طاقت نداشتم و ترسيدم كه از تشنگى بميرم ، بنابراين ناچار شدم كه خود را در اختيار او بگذارم .
پس از شنيدن اين جملات حضرت فرمودند: الله اكبر كسى كه مضطر و بيچاره باشد، نه سركشى است و نه دشمن و گناهى بر او نيست .
بدرستيكه خداوند بخشنده و مهربان است .(264)
دستور ناآگاهانه خليفه  
زنى را آوردند نزد عمر كه آبستن بود. او اقرار كرد كه زنا داده است . عمر دستور داد كه آن زن را سنگسار كنند.
حضرت على عليه السلام آن زن را ديد كه او را براى سنگسار مى بردند.
حضرت على عليه السلام او را 