رگرداند و به عمر فرمود: تو بر او حكومت و تسلط دارى ، اما بر طفلى كه در شكم دارد، تسلطى ندارى . شايد تو او را در گرفتن اقرار، شكنجه داده اى . عمر گفت : آرى او را شكنجه داده ام . حضرت فرمود: آيا نشنيده اى كه پيغمبر اسلام فرمود: حدى نيست ، براى كسى كه بعد از شكنجه اقرار كند. اقرار و اعتراف او ديگر ارزشى ندارد، عمر كه از پاسخ حضرت تعجب كرده بود، گفت : بانوان عاجز هستند از اين كه فرزندى مانند على بن ابى طالب عليه السلام بزايند. به درستى كه اگر على عليه السلام نبود، عمر هلاك مى شد.(265)
جهل خليفه به سنت  
به عمر خبر رسيد كه زنى از قريش در زمان عده اش با مردى از بنى ثقيف ازدواج كرده است ، عمر، عقد آنها را باطل اعلام كرد و آنها را عقوبت كرد عمر به زن گفت كه ديگر با او ازدواج نكند و مهريه زن را گرفت و در بيت المال قرار داد.
اين قضاوت در ميان مردم شايع شد و به گوش على عليه السلام كه خدا او را سرافراز كند، رسيد، پس فرمود: خدا رحم كند خليفه را مهريه زن چه كار دارد با بيت المال ؟ آن مرد و زن نمى دانستند كه نكاح در عده جايز نيست
پس براى خليفه سزاوارتر است كه آن دو را برگرداند به سنت ، بعضى گفتند: پس شما چه مى گوئيد درباره آنها؟
حضرت فرمود: صداق و مهريه مال آن زن است به سبب آنچه كه آميزش با او را حلال دانسته و بين آنها هم جدايى انداخت و شلاقى هم بر آنها نيست و نبايد آنها را زد و عقوبت نمود
زن بايد عده اولى را تكميل كند، سپس عده دومى را تكميل نمايد سپس او را خطبه نمايد.پس چون اين قضاوت به گوش عمر رسيد، گفت : اى مردم نادانى ها را به سنت برگردانيد و همگان اعتراف كردند كه در آن روز عمر به دستور على عليه السلام برگشت .(266)
خليفه و نوزاد عجيب  
روزى زنى را نزد عمر آوردند كه فرزندى زائيده بود كه از نصف بالا داراى دو بدن و دو شكم و دو سر و چهار دست و دو عورت بود و در نيمه پائين داراى دو ران و دو ساق و دو پا مثل ساير مردم بود. پس عمر، اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را جمع كرد تا در رابطه با اين جريان ، نظر بدهند. هيچكدام نتوانستند جواب درستى در اين رابطه بدهند. عمر مانند هميشه به سراغ حضرت عليه السلام رفت و مشكل خود را به ايشان عرضه كرد. حضرت در جواب فرمود: بدرستى كه اين كار، براى آزمايش ‍ است . اى عمر اين زن را حبس كن و فرزندش را نيز حبس كن و براى آنها كسى را بگمار كه آنها را خدمت كند.
مخارج آنها را هم بطور معروف و متعارف بده . عمر به فرموده على عليه السلام عمل كرد. پس از مدتى آن زن و مرد و آن طفل عجيب بزرگ شد و مطالبه ميراث كرد. پس على عليه السلام فرمان داد به اين كه خدمتگزار خواجه اى براى او قرار داده شود كه عورتين او را خدمت كند و متصدى شود از او آنچه براى او قرار داده شود كه عورتين او را خدمت كند و متصدى شود از او آنچه مادران متصدى مى شوند، از چيزهايى كه حلال نيست براى كسى جز براى خادم . بعد از مدتى يكى از بدنها خواستار ازدواج شد.
عمر كه از حل اين معما عاجز بود، از حضرت كمك خواست و حضرت فرمود: الله اكبر. تا سه روز دست نگه داريد. بزودى خداوند حكمى را جارى مى سازد. بعد از سه روز آن قسمت بدن او مرد. عده اى گفتند: كه آن قسمتى را كه مرده است ، از ديگر قسمت جدا كرده و كفن و دفن نمايند. عمر گفت : بسيار عجيب است كه ما زنده را براى حال مرده بكشيم . در اين هنگام بدن زنده فرياد برآورد كه : خدا براى شما كافى است . مرا مى كشيد و حال آنكه من شهادت مى دهم به يگانگى خدا و نبوت رسول الله و قرآن هم مى خوانم . حضرت على در اين رابطه فرمود: آن قسمت مرده را غسل دهيد و كفن نمائيد. آن قسمت همچنان همراه او باشد و يكى از ياران او در راه رفتن كمك كند. پس از سه روز آن قسمت مرده خشك مى شود و مى افتد. پس از سه روز آن قسمت مرده خشك شد و به راحتى از قسمت جدا شد. پس از سه روز ديگر آن قسمت زنده نيز از دنيا رفت .(267)
قانون خدا  
شبى عمر در هنگام شبگردى در مدينه ، مرد و زنى را ديد كه به عمل زشتى مشغول بودند، عمر در آن لحظه چيزى نگفت ولى فردا صبح در حضور مردم گفت : آيا اجازه مى دهيد اى مردم كه من به عنوان خليفه مسلمين مرد و زنى را حد بزنم به دليل اين كه آنها را در حال عمل زشتى ديده ام . مردم گفتند: تو خليفه هستى و اين حق را دارى كه آنها را حد بزنى . در اين هنگام حضرت على عليه السلام فرمود: اى عمر تو نمى توانى اين كار را انجام بدهى . تو اگر اين كار را الان انجام بدهى ، بايد حد را بر تو اجرا كرد.
قانون خدا اين است كه براى اجراى حد بر آنان بايد چهار نفر شهادت بدهند، نه يك نفر پس تو اين حق را ندارى كه آنان را مجازات كنى .(268)
حد شراب  
روزى وليد بن عقبه را كه مردى فاسق بود و شراب نوشيده بود، به نزد عثمان آوردند، پس از اين كه افرادى شهادت دادند كه او را در حال باده خورى ديده اند، تصميم گرفته شد كه حد را بر او جارى سازند.
حضرت على عليه السلام دستور داد كه عبدالله بن جعفر طيار (ذى الجناحين ) حد را بر وليد جارى سازد.
عبدالله شروع كرد به حد زدن و على عليه السلام مى شمرد تا به چهل ضربه رسيد. سپس فرمود: اى عبدالله دست نگه دار. رسول خدا چهل ضربه مى زد و ابوبكر نيز گر چه عمر دستور داده بود كه هشتاد تازيانه بزنند و بازگشت به سنت پيامبر بسيار محبوب تر است .(269)
اثبات مادرى و پسرى  
روزى جوانى از انصار در نزد عمر با مادرش نزاع كرد. مادرش پس از اين درگيرى او را انكار كرد و گفت : كه اين پسر من نيست ، چند نفر هم گواهى دادند كه اين زن باكره است و فرزندى ندارد و آن جوان تهمت زده است .
عمر حكم كرد كه آن جوان را به علت تهمت زدن ، بزنند. حضرت على عليه السلام از جريان آگاه شد.
بنابراين در مسجد رسول الله بر منبر نشست و از زن پرسيد: كه آن جوان پسر تو است ؟ و آن زن انكار كرد. ولى آن جوان گفت : اين مادر من است . حضرت فرمود: اى جوان آن زن را انكار كن .
من پدر و حسن و حسين برادران تو مى شوند. آن جوان چنين كرد و حضرت به صاحبان زن فرمود: آيا حكم من درباره اين زن ، نافذ و قابل اجر است ؟ گفتند: آرى . حضرت على عليه السلام فرمود: اى كسانى كه در اينجا حاضر هستيد، شاهد باشيد كه من اين جوان را به ازدواج اين زن بيگانه در مى آورم .
سپس به قنبر دستور داد كه برود كيسه اى پول بياورد. قنبر كيسه اى درهم آورد و آنرا در دامن زن و به عنوان مهريه انداختند، حضرت به آن جوان فرمود: اى جوان ! دست زنت را بگير و برو. در اين هنگام زن فرياد زد: اى ابولحسن خدا را، خدا را كه اين آتش است . به خدا قسم كه او پسر من است . حضرت به او فرمود: چرا او را انكار كردى ؟ گفت : پدرش زنگى بود و برادران من مرا با او تزويج كردند. پس به اين جوان را فرستادم به فلان قبيله پس در ميان آنها بزرگ شد و من انكار كردم كه او پسر من باشد.
پس على عليه السلام آن جوان را به مادرش ملحق كرد و نسبتش ثابت شد.(270)
نادانى خليفه  
روزى عمر به يكى از اطرافيانش گفت : اى پسر يمان چگونه صبح نمودى ؟ او گفت : مى خواستى چگونه شب را به صبح برسانم ؟ به خدا قسم صبح كردم در حاليكه حق را مكروه دارم و فتنه را دوست 