دارم . شهادت مى دهم به چيزى كه نديده ام آنرا نگه مى دارم غير آفريده را و بدون وضو نماز مى خوانم و براى من در روى زمين چيزى است كه براى خدا در آسمان نيست . پس عمر خشمگين شد و خواست كه آن جوان را به شدت تنبيه كند، على عليه السلام كه از جريان مطلع شده بود عمر را ديدند در حالى كه عصبانى و خشمناك بود. عمر گفت :
به پسر يمان برخوردم . او در جواب سؤ الم كه چگونه صبح كردى ؟
گفت : صبح كردم ، در حاليكه از حق خوشم نمى آيد. حضرت فرمود: او راست گفته زيرا مرگ را كه حق است ناخوش مى دارد. عمر گفت : او مى گويد فتنه را دوست دارد. حضرت فرمود: باز هم راست گفته زيرا او مال و فرزند را دوست دارد و خداوند مى فرمايد: ((انما اموالكم و اولادكم فتنه )) عمر گفت : او شهادت مى دهد به چيزى كه نديده است . حضرت فرمود: راست مى گويد: او شهادت به يكتايى خدا و مرگ و قيامت و بهشت و جهنم و صراط مى دهد و هيچكدام را نديده است . عمر گفت : او گفته كه من حفظ مى كنم ، غير آفريده را. حضرت فرمود: باز هم راست مى گويد زيرا او كتاب تعالى را كه مخلوق نيست ، در دست دارد. عمر گفت : او بدون وضو نماز مى خواند. حضرت فرمود: او صلوات مى فرستند بر رسول خدا و صلوات بر او بدون وضو جايز است . عمر كه عصبانى بود گفت : ابولحسن چيز بزرگتر از همه اينها مى گويد. و آن اين است كه من در روى زمين چيزى دارم كه خدا در آسمان نداد. فرمود: راست گفت : زيرا او زن و فرزند دارد و خداوند منزه از داشتن زن و فرزند، منزه است ، پس عمر گفت : نزديك بود كه پسر خطاب هلاك شود، اگر على بن ابى طالب عليه السلام نبود.(271)فصل نهم : داستانهايى از زندگانى خلفا 
آوازخوانى  
عبدالله پسر عباس مى گويد: يك بار در روزگار حكومت عمر ما به همراه او عده ديگرى از مهاجرين و انصار عازم سفر حج شديم . عمر در طول راه شروع كرد به خواندن قسمتى از يك ترانه با آواز. مردى از مردمان عراق كه همراهمان بود، گفت : اى خليفه ! كسانى جز تو بايد به اين كار مشغول باشند، نه تو، از شما بعيد است كه اين كار سخيف را انجام بدهيد. عمر كه بسيار شرمزده شده بود، بر پشت شترش زد و از ديگر شترسواران جدا شد. حال با اين سابقه درخشان چگونه مى توان داستانهايى را قبول كرد كه عمر، آوازخوانان را مى ترسانده و آنان جراءت اين كار را نداشته اند در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنها را چيزى نمى گفته .(272)
بوى خوش  
روزى براى عمر مشك خوشبوئى را آوردند. او دستور داد كه آنرا ميان مسلمين تقسيم كنند ولى خودش از آن مشك برنداشت و حتى بينى خود را گرفت كه بوى آن به دماغش نرسد. روزى كنار همسرش نشست و بوى مشك خوشبوئى را به دماغش خورد. به زنش گفت : اين بوى خوش از چيست ؟ زنش گفت : من آن مشك بيت المال را فروختم و انگشتم آغشته به آن شد. پس آن را به اثاث منزل ماليدم عمر كه از اين كار زن خود ناراحت شده بود، آن متاع را گرفت و با آب شست ، اما بويش نرفت . پس شروع كرد به خاك ماليدن و آب ريختن آن متاع تا آن كه بويش رفت . حال ما نمى توانيم اگر باد صبا بوى خوشى را از باغ و گلزارى به مشام عمر مى رسانيد، او با آن چه مى كرد؟ (273)
وسعت دادن به مسجد  
عباس بن عبدالمطلب خانه اى در كنار مسجد مدينه داشت عمر گفت : خانه ات را به من بفروش . من آنرا مى خواهم به مسجد مدينه اضافه كنم و آنرا وسعت بدهم . عباس قبول نكرد كه آنرا بفروشد. پس عمر گفت : كه آنرا به من هديه كن . عباس باز هم قبول نكرد. پس عمر گفت : پس خودت اين خانه را به مسجد اضافه كن .
عباس اين را هم نپذيرفت . عمر كه از اين برخورد عباس ناراحت بود، گفت : ميان من و خودت كسى را داور قرار مى دهيم .
هر چه او گفت بايد بپذيرى . پس ابى بن كعب حاكم و داور شد و او گفت : كه در اين رابطه فقط رضايت عباس شرط است نه نظر خليفه . پس بايد او را راضى كنى . عمر گفت : آيا در اين رابطه در كتاب خدا يا سنت پيامبر حكمى صادر شده است ؟ ابى بن كعب گفت : آرى . اين كار سنت رسول الله است . زيرا رسول خدا فرموده است : سليمان بن داود وقتى مى خواست بيت المقدس را بنا كند، هر ديوارى را كه بنا مى كرد، چون صبح مى شد، خراب مى شد. پس پسرش به او سفارش كرد، ديگر ديوارى را بنا نكن مگر آن زمين را راضى كنى . بعد از اين صحبت عمر ديگر كارى به عباس ‍ نداشت . مدتى گذشت و عباس خودش به اين كار راضى شد و مسجد را توسعه داد.(274)
خوردن گوشت  
روزى عمر مردى از انصار را ديد كه تكه گوشتى را بدست گرفته است . عمر به او گفت : اى برادر اين چيست ؟ او گفت : اين گوشت است و من آنرا براى خانواده ام مى برم . عمر گفت : خوب است . فردا نيز عمر او را با همين وضع ديد. روز سوم نيز او را در همين حال ديد. پس ناراحت شد و با شلاقش بر سر او زد. آنگاه بالاى منبر رفت و گفت : ((اياكم و الاحمرين اللحم و النبيذ)) بر شما باد كه از دو سرخى دورى كنيد.))
((گوشت و مشروب زيرا كه اين دو تا فاسدكننده دين و تلف كننده مال است .))
واقعا كه چه فقه و فقاهتى !! نمى دانيم كه اساس آن كدام آيه و روايت است . او مگر فراموش كرده بود آيه ((بگو چه كسى حرام كرده زينتى را كه خدا براى بندگانش بيرون آورده )) و روايت ((بهترين خوراكى ها در دنيا و آخرت گوشت است و بهترين نوشيدنى ها در دنيا و آخرت آب است . )) (275)
نصيحت به خليفه  
عمران بن سواد، مى گويد: روزى نماز صبح را با عمر به جا آوردم و پس از آن به خانه اش رفتم و گفتم : اى خليفه ! مى خواهم تو را نصيحتى كنم . او خوشحال شده و گفت : آفرين بر تو. گفتم : اى عمر! امت تو از تو چهار ايراد گرفته اند. 1 تو عمره را حرام كردى . در ماههاى حج و حال آنكه رسول خدا اين كار را نكردند و آن حلال بود. 2 تو حرام كردى متعه زنان را و آن رخصتى از خدا بود كه ما از آن بهره مند مى شديم . 3 تو آزاد ساختى جاريه و كنيز را به زائيدن كه اگر بچه اش را زائيد، آزاد است بدون آزاد كردن آقايش ‍ 4 مردم از تو شكايت مى كنند كه با خشونت با آنها برخورد مى كنند و تازيانه شما هميشه بالاى سرشان است .
عمر كه از اين حرفها عصبانى شده بود، شلاقش را بلند كرد و بعد آرام شد و گفت : من فقط خير و صلاح مردم را مى خواستم نه چيز ديگر. من وظيفه دارم كه كسانى كه از راه حق منحرف مى شود، عقوبت كنم و آنها از ادامه انحراف باز دارم و من دراين راه از خودم دفاع مى كنم و اگر انگيزه داشتم ، استغفار مى كنم .(276)
ادعاى ايمان  
روزى به اطلاع عمر رساندند كه مردى در شام كه ادعا مى كند كه مؤ من است . عمر كه از اين جمله خشمگين شده بود، دستور داد كه فورا آن مرد را احضار كنند. چون او را آوردند، عمر به او گفت : اى مرد تو هستى كه ادعا مى كنى كه مؤ من هستى ؟ او گفت : آرى آن مرد من هستم ، اى خليفه ! عمر گفت : واى بر تو و از كجا اين ادعا را مى كنى ؟ با رسول خدا گروههاى مختلفى از مردم زندگى مى كردند. مشترك و منافق و مؤ من پس تو از كدام گروه هستى ؟
هر كس كه بگويد: من عالم هستم ، پس او جاهل است و هر كس كه بگويد كه من مؤ من هستم ، پس او كافر است ، پس خليفه آن مرد را به شدت سرزنش كرد. واقعا كه نمى دانيم دليل خليفه بر اين صحبت هاى خود چيست ؟ آيا غافل از آيات بسيارى در قرآ