 است كه در آن مردمى مدح شده اند كه افتخار مى كنند كه مؤ من هستند.(277)
هوش و حافظه خليفه  
اكثر تاريخ دانان و مفسران اهل تسنن اين حكايت را آورده اند كه عمر، سوره بقره را در دوازده سال آموخت و چون آنرا تمام كرد، كرده شترى را قربانى كرد. اين مطلب نشان دهنده دو مطلب است .
1 هوش و حافظه بسيار قوى خليفه !! 2 اهتمام او بر يادگيرى قرآن !!
پس خليفه بر اين حساب محتاج و نيازمند است كه تمام قرآن را در زمانى نزديك 150 سال ياد بگيرد. حال آنكه عمر او به اين وفا نكرد. پس چگونه مى توان ولايت مردم را بر عهده داشت و به احكام الهى ، آگاه نبود؟
در كتابهاى زيادى آمده است كه در پايان عمر به خليفه نسيان و فراموشى دست داد. او حتى عدد ركعات نمازش را فراموش مى كرد. پس مردى را پيش روى او قرار دادند كه او را تلقين كند و او را در قيام و ركوع راهنمايى كند.(278)
نهى خليفه از متعه  
روزى عمر در حالى كه در عرفات ايستاده بود، ناگاه مردى را ديد كه از سرش طيب و چيز خوشبوئى مى چكيد، پس عمر به او گفت :
واى بر تو اى مرد! مگر محرم نيستى ؟ آن مرد گفت : اى خليفه من محرم هستم عمر گفت : محرم ، ژوليده و خاك آلود است در حالى كه از مويت عطر مى چكد. آن مرد گفت : من تحصيل و تلبيه گفتم و براى عمره مفرده وارد مكه شدم و عيالم هم همراهم بود. پس از عمره ام فارغ شد تا آنكه عصر روز ترويه شد. تحصيل و تلبيه براى حج گفتم . عمر گفت : پس ديروز از زنش و عطر متمع و كامياب شده است . پس عمر در اين موقع نهى از متعه كرد و گفت به خدا قسم كه خيال مى كنيد، كه آزاد بگذارم بين شما و متعه را شما با زنانتان زير درخت بيد عرفه با آنها آميزش و جماع كنيد سپس برويد به قصد حج اين حكم عمر در حالى بود كه برخلاف سنت رسول الله بود از اين كار منع نمى كرد (279)
نماز بعد از عصر  
عمر دستور داد كه مردم بعد از نماز عصر و تا قبل از نماز مغرب ، نمازى نخوانند. روزى ((تميم دارى )) مشغول به جاى آوردن دو ركعت نماز بعد از نماز عصر بود. كه عمر او را ديد. او بلافاصله با شلاقش به تميم زد.
تميم پس از پايان نماز به عمر گفت : دليل اين كه مرا در نماز با شلاق زدى چه بود؟ او گفت : براى آنكه تو اين دو ركعت را بجا آوردى و من نهى از آن كرده بودم . تميم گفت : من اين را بجا آوردم با كسى كه از تو بهتر بود و آن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است . عمر گفت : من مى ترسم كه مردم به اين دو ركعت قناعت نكرده و نماز عصر را به نماز شب متصل كنند. به همين دليل اين كار را منع كردم . واقعا كه عجب فقاهتى داشت خليفه . فقاهتى كه پشتوانه آن فقط شلاق بود، نه علم و منطق و آگاهى .(280)
تجسس خليفه به تهمت  
روزى مردى نزد عمر بن خطاب آمد و گفت : فلانى دست از كارهاى نادرست خود بر نمى دارد و هميشه مشغول لهو و لعب و عياشى است .
عمر بدون اين كه در اين رابطه تحقيقى كند به سراغ آن مرد رفت و با عصبانيت به او گفت : اى مرد گفت : اى پسر خطاب ! آيا خداوند متعال در كتاب شريف قرآن تو را نهى كرده است كه در كار ديگران جاسوسى نكنيد؟ عمر كه به اشتباه خود پى برده بود، از همان راهى كه آمده بود، بازگشت و از اين دست حكايات كه نشان مى دهد، عمر بدون ترس و جو و تحقيق ، مسلمانان را توبيخ مى كرد، بسيار است .(281)
ارث پيامبر  
روزى عمر پسرش عبدالله را به نزد عايشه فرستاد و به او گفت كه به عايشه بگو كه عمر به او سلام مى رساند و نگويد كه اميرالمؤ منين سلام مى رساند. زيرا او ديگر اميرالمؤ منين نيست و سپس از او درخواست كند كه در صورت فوت عمر، او را در كنار آرامگاه پيامبر به خاك سپارند.
عبدالله پيش عايشه آمد و سلام عمر را به او ابلاغ كرد و گفت كه عمر مى خواهد در كنار قبر پيامبر و ابوبكر دفن شود و اكنون از شما اجازه مى خواهد.
عايشه گفت : من اين كار را براى خود مى خواستم ، اما حال كه عمر تقاضا كرده است ، باشد، من قبول مى كنم . عبدالله به نزد پدرش برگشت و خبر را اعلام كرد. عمر گفت : شكر خدا را كه در نزد من چيزى بهتر از اين خوابگاه نبود. هر گاه من جان دادم ، تابوت مرا به آنجا ببريد و اگر هم عايشه قبول نكرد، به قبرستان مسلمين ببريد. اى كاش خليفه به ما اعلام مى كرد كه جهت اجازه گرفتن از عايشه چيست ؟ مگر عايشه وارث حجره پيامبر بود؟ مگر آنها از قول پيامبر نمى گفتند: كه ((ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم . بلكه آنچه كه به ارث مى گذاريم ، صدقه است )) و با استناد همين حديث ، فدك را از دست فاطمه زهرا عليهم السلام گرفتند.(282)
راءى خليفه در تحقق بلوغ  
روزى يكى از قضات عراق براى عمر نامه اى نوشت كه در اين مكان جوانى دزدى كرده است ولى ما نمى دانيم كه بالغ است يا نه ؟ و حكم آن چيست ؟ عمر كه از شريعت اسلام آگاهى كافى نداشت ، در جواب نامه نوشت كه : آن جوان را وجب كنيد. اگر شش وجب بود، دستش را قطع كنيد. آن قاضى آن جوان را وجب كرد. آن جوان شش وجب يك بند انگشت كم بود پس او را رها كردند. در حالى كه آنچه از شريعت اسلام مى آيد: اين است كه احتلام يا روئيدن موهاى زهار از علايم بلوغ است و اندازه گرفتن با وجب جزء فقه خليفه است كه از بدعت هاى اوست و شايد او بيناتر باشد به اصول فقاهتش .(283)
نظر مردم  
روزى عمر از شام به طرف مدينه حركت كرد. او تصميم گرفت كه به تنهايى بيايد و در ميان راه به ميان مردم و قبايل برود تا بفهمد كه مردم در رابطه با حكومت او چه نظرى دارند و در چه وضع و حال زندگى مى كنند. در راه به خيمه پيرزنى برخورد. به سراغ او رفت . پيره زن گفت : خدا، پاداشى به عمر ندهد. عمر گفت : واى بر تو اى پيرزن چرا اين گونه حرف مى زنى ؟ پيرزن گفت : براى آنكه به خدا قسم از روزى كه او خليفه شد، يك دينار يا يك درهم از عطاياى او به من نرسيده است . عمر گفت : اى پيرزن در حالى كه تو در خيمه ات نشسته اى ، عمر چگونه از تو باخبر باشد؟ پيرزن گفت : سبحان الله . گمان نمى كردم كه كسى بر مردم ولايت كند و نداند كه در مشرق و مغرب سرزمين او چه مى گذرد. عمر كه از اين حرف بسيار تحت تاءثير قرار گرفته بود، با ناراحتى از پيرزن خداحافظى كرد و به راه خود ادامه داد. در حالى كه مى گريست و با خود مى گفت : واى بر تو اى عمر! همه از تو داناتر هستند. حتى پيرزن ها.(284)
شجره رضوان  
بعد از فوت پيامبر اكرم صلى الله و عليه و آله و سلم بعضى از مردم براى نمازخواندن به زير درختى مى رفتند كه در زير آن بيعت رضوان شده بود، اين خبر به گوش عمر رسيد. عمر مردم را تهديد كرد كه ديگر به سراغ آن درخت نروند و گفت : اى مردم ! مى بينم كه شما دوباره به بت پرستيدن برگشته ايد. بدانيد كه هيچكس حق ندارد از امروز، كنار اين درخت بيايد.
هر كس بيايد، او را با شمشير خواهم كشت . همچنانكه مرتد كشته مى شود و بعد از مدت زمانى هم دستور داد كه آن درخت را بريدند. اكثر تاريخ ‌دانان شيعه و سنى اين حكايت را نقل كرده و بر تعصبات خشك و بيجاى او مهر تاءييد زده اند.(285)
تجسس ممنوع  
عمر بن خطاب در شب تاريكى بيرون رفت . پس در يكى از خانه ها روشنى چراغ ديد و صداى سخنى . پس ايستاد كنار آن منزل كه تفتيش كند. پس ‍ غلام سياهى را ديد كه جلويش ظرفى است 