كه در آن شراب است و با او جماعتى هستند. پس كوشش كرد كه از در وارد شود نتوانست درب منزل بسته بود. پس از ديوار بالا رفت .
در حالى كه شلاقش در دستش بود. آن جماعت چون او را ديدند، همگى فرار كردند. غلام سياه فرار نكرد و ايستاد و به عمر گفت : اى خليفه من گناهكارم و بر آن اعتراف مى كنم و از كرده هاى خود پشيمان هستم .
ولى اى خليفه ! اگر من يك گناه كرده ام ، تو سه گناه و خطا كرده اى . اول اين كه تو تجسس كرده اى در حالى كه خدا مى فرمايد: ((و لا تجسسوا)) دوم اين كه تو از راه ديوار آمدى در حالى كه خداوند مى فرمايد: ((و اتوا البيوت من ابوابها)). سوم اينكه تو وارد خانه شدى و سلام نكردى در حالى كه خداوند مى فرمايد لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستانوا و تسلموا اعلى اهلها ((داخل منزلى غير از منازل خودتان نشويد، مگر آن كه با اهل آن ماءنوس باشيد و سلام كنيد بر اهل آن خانه .))(286)
ظرف آب و عسل  
روزى عمر از راهى مى گذشت . در راه تشنه شد به همين منظور از يكى از جوانان انصار تقاضا كرد به او مقدارى آب بدهد. آن جوان ظرف آبى را با عسل آميخته كرد و به او داد. عمر از آن نوشيدنى ننوشيد و گفت : خداى تعالى مى فرمايد: ((اذهبتم طيباتكم فى صياتكم الدنيا)) ((آتش برديد در لذايذتان در زندگى دنيايتان )) آن جوان به عمر گفت : اى خليفه ! اين آيه اختصاص به تو يا يكى از اهل قبيله نيست . جلوتر آن آيه را نيز بخوان كه اين چنين است . و يوم يعرض الذين كفروا اعلى النار اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمعتم بها ((و روزى كه كفار را براى آتش ‍ مى اندازند، به آنها مى گويند: بر ديد پاكيزه هاتان در زندگى دنيا و تعيش ‍ كرديد به آن ))
عمر كه از پاسخ آن جوان شرمنده شده بود، گفت : ((كل الناس افقه من عمر)) همه مردم از عمر داناتر هستند.(287)
تاءويل كتاب خدا  
ابى سعيد خدرى مى گويد: ما حج نموديم با عمر بن خطاب ، پس چون داخل طواف شد رو به حجرالاسود نمود و گفت :
من مى دانم كه تو سنگى هستى كه نه ضرر دارى و نه منفعت و اگر من نديده بودم كه رسول خدا صلى الله و عليه و آله و سلم تو را مى بوسيد، منهم هرگز تو را نمى بوسيدم . پس على عليه السلام كه رضوان خدا بر او باد فرمود: اى عمر! تو آگاه نيستى . اين سنگ هم زيان مى زند و هم نفع مى رساند و اگر تو فهميده بودى اين را از تاءويل كتاب خدا، مى دانستى كه آنچنان است كه من مى گويم . خداوند تعالى فرمايد: و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهور هم ذريتهم و اشهد هم على انفسهم ... (( و هنگامى كه پروردگار تو گرفت از اولاد آدم پشت هاى ايشان ذريه آنها را و گواه گرفت ايشان را بر خودشان ، پس چون اقرار و اعتراف كردند كه او پروردگار عز و جل است و ايشان بندگان اويند، نوشت پيمان و عهد ايشان را در پارچه نازكى و اين سنگ آن را بلعيد و او در روز قيامت برانگيخته شود.
در حاليكه براى او دو چشم و زبان و دو لب است . شهادت و گواهى مى دهد، درباره كسى كه آمد و آنرا در حاليكه وفا كرده به پيمانش . پس او امين الله است )) پس از شنيدن اين جملات عمر گفت : لا ابقانى الله بارض لست فيها يا اباالحسن . ((خدا نگذارد مرا در زمينى كه تو در آنجا نباشى )) و در عبارت ديگر گفت : پناه مى برم به خدا كه من زندگى كنم ، در ميان مردمى كه تو در ميان ايشان نباشى .(288)
  همه مردم از عمر داناتر هستند  
روزى عمر بن خطاب بر منبر رسول خدا صلى الله و عليه و آله و سلم بالا رفت و گفت : اى مردم چه اندازه مهر زنانتان را زياد مى كنيد و حال آنكه پيامبر خدا صلى الله و عليه و آله و سلم و اصحاب او صداق و مهريه در بينشان چهارصد درهم و كمتر از آن بود و اگر زيادكردن در مهر نزد خدا، پرهيزگارى و يا بزرگوارى بود، پيامبر و اصحابش ، سبقت مى گرفتند به سوى آن . پس من حد مى زنم هر كسى را كه از اين حكم تخطى كند. او پس از گفتن اين جمله از منبر به زير آمد.
پس زنى از قريش بر او اعتراض كرد و گفت : اى عمر! مردم را از اين كه مهريه را زياد كنند، منع كردى . آيا نشنيدى آنچه خدا در قرآن نازل كرده است كه :
((و اتيتم احدهن قنطارا)) پس از شنيدن اين سخنان ، عمر با شرم گفت : كه بارخدايا مرا ببخش ((كل الناس افقه من عمر)) به راستى كه همه مردم از عمر داناتر هستند. پس از آن دوباره به بالاى منبر رفت و از حرف قبلى خود عذرخواهى كرد و گفت كه اين كار منعى ندارد.(289)
ندانستن معناى كلمه اى
روزى عمر بالاى منبر رفت و اين آيه را قرائت كرد: فانبتنا فيها حبا و عنبا و قضبا و زيتونا و نخلا و خدائق غلبا و فاتهة و ابا ((پس ما رويانيديم در زمين دانه و انگور و نوعى خرما و زيتون و درخت خرما و باغهاى پر درخت و ميوه و چراگاه را)) عمر پس از قرائت اين آيه گفت : همه اين موارد را شناختيم ولى معناى ((اب )) را نفهميدم . سپس ‍ عصايش را انداخت و گفت : به خدا قسم ، اين كار دشوارى است كه معناى آن را بفهميم . عيبى ندارد اگر معناى آنرا ندانيم . پس به قرآن عمل كنيد و آنچه را كه نمى دانيد و نمى فهميد به خداوند واگذار كنيد. ما از كنجكاوى كردن منع شده ايم .
اين داستان را بسيارى علماى شيعه و سنى روايت كرده اند. هر چند بعضى از علما سنى با تحريف در قسمتهايى از آن مى خواسته اند، حرفهاى ناآگاهانه عمر را توجيه كنند.(290)
دانش خليفه  
روزى شخصى نزد عمر آمد و گفت : كه ما در منطقه اى زندگى مى كنيم كه در آنجا يك يا دو ماه آب پيدا نمى كنيم .
در اين مدت اگر جنب شديم ، چكار كنيم ؟ آيا مى توانيم با همان حالت نماز بخوانيم ؟ عمر گفت : در طول اين مدت نمى توانيد نماز بخوانيد. بلكه تا پيداكردن آب بايد صبر كنيد. عمار كه در اين مجلس حاضر بود گفت : اى عمر آيا يادت مى آيد كه زمانى از جنگ ها من و تو جنب شديم .
من خودم را در خاك ماليدم و نماز خواندم . اما تو نماز نخواندى . پس از آن به نزد پيغمبر رسيديم .
پيامبر پس از شنيدن صحبتهاى ما، دستور انجام تيمم را بيان فرمود و ما تعليم ديديم .
اين داستان نمونه اى از بى دانشى است جناب خليفه است .(291)
حكم شك در نماز  
روزى ابن عباس از عمر پرسيد: اى عمر! آيا سخنى از پيامبر يا يكى از صحابه بزرگ در رابطه با اين مردى در نمازش شك كند، شنيده اى يا نه ؟ عمر از پاسخ دادن عاجز بود. در اين هنگام عبدالرحمن بن عوف آمد از جريان بحث آگاه شد و گفت : به راستى كه شنيدم از پيامبر كه هر گاه يكى از شما در تعداد ركعات نماز شك كند، اگر در يكى و دو تا شك كند، آنرا ركعت اول قرار دهد.
و اگر در دو و سه شك كند، آنرا دوم قرار دهد و هر گاه در سه و چهار شك كند، آنرا سوم قرار دهد. تا آنكه وهم و خيال در زياد باشد. دو سجده كند. پيش از آنكه سلام دهد.
سپس سلام بدهد. حال آيا از خليفه اى كه حكم شكيات نماز را نمى داند، مى توان اطاعت كرد؟(292)
توسل به عموى پيامبر  
عمر بن خطاب هنگامى كه خشكسالى و قحطى پيش آمد و مردم به كم آبى گرفتار مى شدند، بوسيله عباس عموى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خداى متعال طلب باران مى كرد و مى گفت : بارخدايا در هنگام كم آبى به پيامبرت متوسل مى شديم و طلب باران مى نموديم .
اينك به عموى پيامبرت متوسل مى شويم .
پس سيرابمان فرما، پس از اي