ن دعا باران نازل مى شد و همگان از آن سيراب شده و خشكسالى از بين مى رفت . توسل به عباس كه اين گونه است ، پس ‍ توسل به پيامبر و خاندان او چه چيزها كه براى انسان به ارمغان نمى آورد.(293)
ماجراى مردى عادى با عمر  
عمر بن خطاب به همراه تعدادى از يارانش عازم مكه بود. در منطقه اى ، شيخى از او يارى خواست و او نيز به او كمك كرد و بين آنها صحبت هايى رد و بدل شد. پس از آن ماجرا عمر به مكه رفت و در بازگشت از مكه وقتى كه به همان مكان رسيد، از حال آن مرد جويا شد. به او گفتند: كه او مرده است . عمر با شنيدن اين خبر، بسيار ناراحت شد و به سوى قبر آن فرد دويد.
كنار قبرش ايستاد و بر او درود فرستاد و نماز خواند. قبر را در آغوش گرفت
و گريه كرد.
پس وقتى كه براى مثل عمر جايز باشد كه كنار قبر مردى عادى بايستد و آن را در آغوش بگيرد و گريه كند، پس چه چيز امت اسلام را از ايستادن كنار قبر رسول خدا و در آغوش گرفتن آن و بوسيدن آن باز مى دارد؟ (294)
خيال واهى  
قيس در يكى از جنگ هايى كه از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شركت جسته بود و در آن سپاه ابوبكر و عمر هم بودند.
قيس رفتارش اين بود كه مردم را طعام داده و اموالش را قرض مى داد. ابوبكر و عمر گفتند: اگر ما اين جوان را به حال خود وابگذاريم اموال پدرش را نابود مى سازد و از دست مى دهد. لذا در بين مردم به راه افتاده و مردم را از قبول عطاياى قيس جلوگيرى مى كردند. سعد وقتى اين جريان را شنيد روزى بعد از نماز پشت سر رسول الله از جاى حركت كرد و گفت : كيست كه مرا از دست پسر ابى قحافه و پسر خطاب نجات دهد، اينان فرزندم را به خيال خود بخاطر من به بخل وا مى دارند.(295)
در فضيلت نماز  
ابوبكر هنگامى كه خليفه شد، بر منبر رفت و يك پله پائين تر از جايگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشست و پس از حمد و ثناى خداوند گفت : همانا من عهده دار امور شما شده ام . اگر به راه راست رفتم از من پيروى كنيد و اگر دچار لغزش و انحراف شدم مرا به راه راست واداريد و در ادامه مطالبى درباره انصار گفت كه باعث رنجش خاطر آنها شد. در نتيجه آنها از ابوبكر دورى گزيدند و قريش از دست آنان خشمناك شدند.
عمرو بن عاص نيز دهان به نكوهش انصار گشود. فضل بن عباس هم بپاخواست و سخنان آنان را رد نمود و نزد على عليه السلام رفت و حضرت را از قضيه مطلع نمود و شعرى را كه سروده بود، بازگو كرد.
على عليه السلام خشمناك از منزل بيرون آمد و به مسجد رفت و از انصار به نيكى ياد فرمود و گفتار عمرو بن عاص را رد نمود. انصار از اين جريان خوشحال شدند و گفتند: با سخنى كه على عليه السلام درباره ما فرمود از هيچ باك نداريم و همگى به نزد حسان بن ثابت رفتند و از او خواستند كه جواب فضل را بگويد، حسان گفت : اگر به غير قافيه هاى او شعرى بسرايم او مرا رسوا مى كند. انصار گفتند: فقط از على عليه السلام ياد كن . سپس ‍ حسان اين گونه سرود: خداى على عليه السلام را جزاى خير دهد، اى على عليه السلام به جهت فضايلى كه دارا هستى بر همه قريش پيشى گرفتى . سينه ات فراخ و قلبت امتحان شده است . بزرگان قريش آرزوى مقام تو را دارند ولى از ندارى تا دارندگى راهى بس دراز است . نسبت به تو اسلام در هر زمينه بسيار محكم و به هم پيوسته است و هنگامى كه عمرو به سبب خصلت نكوهيده خود، پرهيزكارى را تحديد و كينه ها را زنده كرد، تو به خاطر ما در خشم شدى ... آيا تو برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در طريق هدايت نبودى ؟
و وصى او و به كتاب و سنت از همه داناتر؟ پس حق تو پيوسته در نجد و در يمن بر ما به هم آميخته و بزرگ است .(296)
اعتراف عمر به فضايل على عليه السلام  
ابن عباس مى گويد: شبى با عمر در راهى مى رفتيم . عمر آيه اى را قرائت كرد كه در آن از على بن ابى طالب عليه السلام ياد شده بود.
و سپس گفت : سوگند به خداى اى اولاد عبدالمطلب بطور تحقيق على عليه السلام در ميان شما سزاواتر به خلافت بود از من و ابوبكر. من با خود گفتم : خدا مرا نبخشد اگر كه از ولايت على عليه السلام دورى كنم . سپس به عمر گفتم : چگونه اين سخن را مى گويى در حالى كه تو و ابوبكر، خلافت را از او سلب كرديد. عمر مدتى ساكت شد و سپس گفت : به خدا قسم ما آنچه را كه كرديم از روى عدالت نبود بلكه ما ترسيديم كه عرب به سبب جنگ هائى كه على عليه السلام كرده و كسانى را كه كشته ، تن به خلافت او ندهند.
ابن عباس گويد: خواستم در پاسخ او بگويم كه رسول خدا او را به مهمترين ميدانهاى جنگ مى فرستاد و او با شجاعت مى جنگيد و بزرگان آنها را در هم مى شكست و زبون مى ساخت و پيامبر در آن ماءموريت ها على عليه السلام را كوچك نمى شمرد، مع الوصف تو و ابوبكر او را كوچك مى شماريد؟
سپس عمر گفت : آنچه كه شده است گذشته ولى به خدا قسم ما در هيچ امرى بدون على عليه السلام تصميم نمى گيريم و هيچ كارى را بدون اذن او انجام نمى دهيم .(297)
آتش عليه عثمان  
هنگامى كه عثمان در محاصره بود و مروان بن حكم براى دفاع از او بشدت مى جنگيد عايشه تصميم گرفت به حج برود مروان و زيد بن ثابت و عبدالرحمن بن عتاب نزد او آمده و گفتند: ام المؤ منين ! چه مى شد اگر مى ماندى ، زيرا اميرالمؤ منين عثمان همچنان كه مى بينى در محاصره است و تو مقام و نفوذى در ميان مردم دارى كه مى توانى از او دفاع كنى .
عايشه گفت : من بار سفر بسته ام و نمى توانم بمانم . حرف خود را تكرار كردند. او همان جواب را باز گفت . در اين وقت مروان به اين بيت تمثل جست : ((كشور را عليه من به آتش كشيد - و چون شعله ور گشت راه خويش گرفت .)) عايشه به او پرخاش كرد: آهاى تو كه برايم شعر و مثل مى آورى ، بدان كه به خدا دلم مى خواهد تو و رفيقت يعنى عثمان كه به سرنوشتش علاقمندى بپاى هر كدامتان سنگى بسته بود و به دريا مى افتاديد و سپس به طرف مكه به راه افتاد.(298)
اولين دشمن عثمان  
عايشه در بازگشت از مكه در شش كيلومترى مكه به عبد بن كلاب برخورد كرد و از او اخبار مدينه را پرسيد. گفت : عثمان را كشتند و تا هشت روز پس ‍ از كشته شدن از وضع به همين منوال بود. پرسيد: بعد مردم چه كار كردند؟ گفت : مردم مدينه به اتفاق آراء خلافت را بدست آوردند و كارشان به بهترين نتيجه منتهى گشت ، چون با زمامدارى على عليه السلام همراءى شدند. عايشه گفت : به خدا اگر كار خلافت به نفع دوست تو تمام شده باشد، بهتر است آسمان بر زمين فرود آيد. زود مرا به مكه بازگردانيد و در حالى كه مى گفت : به خدا قسم عثمان بنا حق و مظلوم كشته شد، بخدا قسم حتما به خونخواهى او بر مى خيزم ، به طرف مكه روانه گشت .
عبد بن كلاب به او گفت : چرا اينطور؟ بخدا قسم اولين كسى كه عليه عثمان به تلاش برخاست تو بودى كه مى گفتى : نعثل را بكشيد، چون كافر گشته است . عايشه گفت : آنها او را توبه دادند و پس از اينكه توبه كرده بود او را كشتند. البته من آن حرف را زده ام ولى حرف آخرم بهتر از حرف اولم است .(299)
قاتلين عثمان  
عمروعاص از سواره اى پرسيد چه خبر؟ گفت : عثمان كشته شد. پرسيد: مردم چه كردند؟ با على عليه السلام بيعت كردند. پرسيد: على عليه السلام با قاتلين عث