ان چه كرد؟ گفت وليد بن مغيره نزد او رفته نظرش را درباره قتل عثمان جويا شد، گفت : نه دستور دادم و نه منع كردم ، نه خوشحال شدم و نه بدم آمد. پرسيد با قاتلين عثمان چه كرد؟ گفت : آنها را پناه داد و حاضر نشد كيفر دهد يا تسليم كند. و مروان به او گفت : اگر دستور (قتلش ) را نداده اى عهده دار كار (قتل يا حكومت ) شده اى ، اگر نكشته اى قاتلين او را در پناه خويش گرفته اى . عمروعاص گفت : ابوالحسن بخدا قسم سخنانى نامربوط و آشفته گفته است .(300)
كارهاى مردم  
((ابن سمان )) از قول ((عطا)) مى گويد كه عثمان على عليه السلام را خواسته به او گفت : اى ابوالحسن !اگر تو بخواهى اين ملت با من روبراه خواهد شد بطورى كه هيچ كس با من مخالفت نخواهد پرداخت . على عليه السلام گفت : اگر همه ثروتها و جواهرات دنيا مال من بود نمى توانستم دست مردم را از تو دور سازم . ولى من تو را به انجام كارى راهنمايى مى كنم كه از آنچه تو از من خواستى براى تو بهتر است و آن چند اين است كه به روش دو برادر ابوبكر و عمر رفتار كن ، آنگاه من عهده دار كارهاى مردم مى شوم كه هيچكس با تو مخالفت نكند.(301)
شكايت عثمان به عباس  
عثمان بن عباس بن عبدالمطلب از حضرت على عليه السلام شكايت كرد و گفت : اى دائى ! على پيوند خويشاونديش را با من محترم نگه نداشته است و پسرت - عبدالله - مردم را عليه من شورانده است . بخدا شما فرزندان و قبيله عبدالمطلب كه حكومت را در دست قبيله بنى تيم (ابوبكر) و قبيله عدى (عمر) گذاشتيد باشد، خيلى لازم تر است كه با قبيله عبد مناف (عثمان ) كه اينك حكومت را در دست دارند بر سر حكومت مبارزه و دشمنى نكنيد و به آنها حسادت نورزد. عبدالله بن عباس مى گويد: پدرم بعد از اينكه از هر طرف صحبت كرده گفت : اى خواهرزاده !اگر تو به على عليه السلام خوبى نكنى چه انتظار دارى كه او به تو خوبى كند؟ اگر تو خودت را با موضوع گيرى هاى او مطابقت دهى ، او نيز ملاحظه تو را بيشتر مى كند و بهم نزديك خواهيد شد. عثمان پذيرفت و گفت : اين كار را به تو واگذار مى كنم تا تو ما را بهم نزديكتر سازى . وقتى ما از نزد عثمان بيرون رفتيم ، مروان بن حكم پيش عثمان رفته و راءيش را تغيير داد. چيزى نگذشته بود كه فرستاده عثمان نزد پدرم آمد و گفت كه عثمان خواسته نزد او باز گردى . وقتى كه پدرم پيش عثمان رفت ، عثمان به او گفت : اى دائى ! ميل دارم كه اتخاذ تصميم درباره پيشنهادت را به تاءخير بيندازم تا مطالعه كنم . پدر ما از خانه عثمان بازگشت و رو به من كرد و گفت : پسرم ! اين مرد هيچ دخالتى و قدرتى در حكومتش ندارد. آنگاه چنين دعا كرد: خدايا! كارى كن كه به آشوب داخلى و قدرتى كه به آشوب داخلى نرسم ، مرا چندان عمر نده كه به شرايط و اوضاعى برسم كه زندگى در آن مايه خير نباشد. هنوز جمعه فرا نرسيده بود كه پدرم از دنيا رفت .(302)
راه رستگارى  
روزى عمر به عثمان برخورد. به او سلام كرد ولى جوابى نشنيد. نزد ابوبكر رفت و گفت : اى خليفه ! مى خواهى كه مصيبتى را كه پس از پيامبر خدا گرفتارش شده ايم ، برايت بگويم ؟ پرسيد: چيست : گفت : به عثمان برخوردم . به او سلام كردم جواب سلامم را نداد. ابوبكر با شگفتى پرسيد: راستى چنين اتفاق افتاد؟ گفت : آرى پس دست او را گرفته نزد عثمان آمدند و سلام كردند و جواب سلامشان را داد. آنگاه ابوبكر گفت : آيا راست است كه عمر نزد تو آمد و سلام كرده و تو جوابش را ندادى ؟
او گفت : بخدا قسم كه من او را نديدم . من داشتم به رسول خدا فكر مى كردم كه از دنيا رفت و ما از او سؤ ال نكرديم كه چگونه مى توان رستگار شد. ابوبكر گفت : من اين سؤ ال را پرسيده و جواب گرفته ام . عثمان گفت : زودتر بگو و غم ما را تمام كن . ابوبكر گفت : لا اله الا الله راه رستگارى است .
واقعا كه از خليفه بعيد است كه راه رستگارى را ندارند و يا در طول حيات پيامبر، گوش او از ارشادات و صحبت هاى ايشان به دور بوده باشد.(303)
اجراى كتاب خدا  
عثمان روز جمعه بالاى منبر رفت و به حمد و ستايش خدا پرداخت .
در اين حال مردى برخاسته و خطاب به او گفت : كتاب خدا (قرآن ) را اجرا كن ! بنشين ! آن مرد نشست . تا سه بار آن مرد برخاسته و به دستور عثمان مى نشست . آنگاه پرتاب شن و ريگ بسوى يكديگر را شروع كردند آن چنانكه آسمان ديده نمى شد و عثمان از بالاى منبر بر روى زمين افتاد.
عثمان را به طرف خانه اش بردند و وقتى وارد خانه شد بيهوش بود.
پس يكى از دربانان عثمان در حالى كه يك قرآن در دست داشت ، از خانه بيرون آمده و با صداى بلند گفت : كسانى كه دينشان را ترك كرده و دسته دسته شدند كارشان به تو مربوط نيست و فقط به خدا محول شود.
حضرت على عليه السلام در حالى كه عثمان بيهوش شد و بنى اميه دور او را گرفته بودند به عيادت او آمد و فرمود: چطور شده اى اى عثمان ؟! بنى اميه يكصدا به حضرت على عليه السلام گفتند: اى على عليه السلام ! ما را كشتى و اين بلا را سر اميرالمؤ منين درآوردى . بخدا قسم اگر آنچه آرزو دارى بسر او بيايد، دنيا بر سرت تيره و تار خواهد شد! در اين هنگام حضرت على عليه السلام در حالى كه خشمگين بود از جاى خود بلند شد و رفت .(304)
تقسيم اموال  
در خلافت عمر بن خطاب ، اموالى به مبلغ يك ميليون درهم از طرف ابوموسى اشعرى به مدينه فرستاده شد.
عمر آنرا ميان مسلمانان تقسيم كرد و مقدارى زياد آمد، بر سر اين كه آن زياده را چه كنند، اختلاف بود. پس عمر به نطق ايستاد و بعد از سپاس و ستايش خدا گفت : مردم ! پس از اين كه حق مردم را دادم ، مقدارى براى شما زياد آمده است ، در مورد آن چه مى گوئيد؟ در اين هنگام صعصعة بن صوحان كه نوجوانى بود، گفت : اى خليفه ! تو فقط در مواردى مى توانى با مردم مشورت كنى كه آيات قرآن تكليفش را معلوم نكرده باشد. لكن در مواردى كه آيات قرآن نازل گشته و موارد مصرفش را مشخص كرده ، بايد در همان موارد معين شده ، صرف كنى . عمر گفت : راست گفتى اى جوان . تو از من هستى و من از تو.
يعنى همه مسلمانان اجزاء يك امت و در مسئوليت و اداره همسانند و آنگاه باقيمانده را ميان مسلمانان تقسيم كرد.(305)
بهانه هايى براى تبعيد  
عثمان ، حمران بن ابان را بخاطر اين كه با زنى در هنگام عده اش ازدواج كرده بود، تبعيد نمود، آن دو را از هم جدا كرد و حمران را تازيانه زد و بعد به بصره تبعيد نمود. آنگاه پس از اين گزارشات بسيار عليه حمران به عثمان رسيد و نيز گزارشهايى خوشايند. عثمان به او اجازه داد تا به مدينه نزد وى برگردد. چون با جمعى به مدينه باز آمد، درباره او چنين گزارش نمودند كه او عقيده به ازدواج ندارد و گوشت نمى خورد و در نماز جمعه شركت نمى كند در نتيجه عثمان او را تحت نظر معاويه قرار داد. وقتى او به شام نزد معاويه رفت ، آبگوشتى فراهم بود و او از آن خورد.
معاويه دانست كه عليه ولى گزارش دروغ داده شده است و علت تبعيدش ‍ را براى او شرح داد. درباره نماز جمعه من در انتهاى مسجد مى روند. در خصوص ازدواج بايد بگويم كه در حالى از بصره خارج مى شدم كه نامزد كرده بودم ، درباره گوشت خوردن ، خودت كه ملاحظه كردى كه اكنون گوشت خوردم . (306)
رفتار خشونت آميز عثم