ين اسلام برترين است .(311)
آرزوهاى ابوبكر  
ابوبكر در بستر بيمارى افتاده بود كه عبدالرحمن بن عوف به عيادت او آمد و بعد از احوالپرسى براى او آرزوى سلامتى و عافيت كرد. ابوبكر گفت : به راستى من سرپرستى شما را به كسى سپردم كه او را بهتر از شما مى دانم ولى شما از اين كار ناخشنود هستيد و فردا نخستين كسانى هستيد كه مردم را به گمراهى مى كشيد. عبدالرحمن گفت : اى خليفه آرام باش . اين تندى و عصبانيت ، بيمارى ات را تشديد مى كند. مردم همه به فرمان تو هستند و كسى از آن سرپيچى نمى كند. ابوبكر گفت : من افسوس اين را نمى خورم كه چيزى از دنيا را از دست داده ام .
مگر اين كه دوست داشتم سه كارى را كه انجام داده ام ، انجام نمى دادم . و سه كارى كه انجام نداده ام را انجام مى دادم و اى كاش پيرامون سه موضوع از پيامبر سؤ الاتى مى كردم ، وى آن سه كارى كه اى كاش هرگز نكرده بودم اى كاش خانه فاطمه عليهم السلام را بازرسى نمى كردم . اى كاش فجاة سلمى را زنده نمى سوزاندم و اى كاش در سقيفه ساعده ، اين مسئوليت را قبول نمى كردم و آن را به عهده ديگرى مى گذاشتم . ولى آن سه كارى كه اى كاش هنگامى كه خالد را به سراغ از دين برگشتگان فرستادم ، خودم نيز، به همراهش رفته و در ذولقصه مى ماندم تا اگر مسلمانان پيروز شوند كه پيروز شده اند و اگر شكست بخورند، آهنگ ديدار مى كردم و يا كمك مى رسانيدم و نيز اى كاش هنگامى كه خالد پسر وليد را به شام فرستادم ، عمر پسر خطاب را هم به عراق مى فرستادم و دست هر دو را در راه خدا باز مى گذاشتم . اما آن سه سؤ ال كه مى خواستم از پيامبر بكنم اين كه يا رسول الله جانشين بعد از شما كيست ؟ آيا انصار در اين كار بهره اى دارند؟ ميراث دختر برادر و عمه چقدر است ؟ اگر اين آرزوهايم به تحقق مى پيوست ، دلم آرام مى گرفت و با آسودگى دنيا را ترك مى كردم ولى اكنون به شدت مضطرب هستم .(312)
داستان اشعث  
داستان اشعث پسر قيس كه خليفه آرزو مى كرد اى كاش او را گردن زده بود اين گونه است كه : آن مرد پس از اين كه از دين روى برگرداند، با مسلمانان به جنگ پرداخت ولى گرفتار شد. او را اسير كرد. و به نزد ابوبكر آوردند. ابوبكر به او گفت : اى اشعث تو خود مى دانى كه چه گناه بزرگى را مرتكب شده اى ، حال فكر مى كنى كه من با تو چگونه برخورد مى كنم ؟ او گفت : با من نيكويى مى نمايى . بندهاى آهنين را از من جدا مى كنى و خواهرت را به همسرى من در مى آورى . زيرا كه من برگشته ام و اسلام آورده ام .
ابوبكر گفت : من نيز چنين مى كنم و آنگاه خواهرش را به عقد او در آورد. او شمشير خود را از نيام بركشيد، به بازار شترفروشها رفت و هيچ شترماده و نر نديد مگر آن كه آن را پى كرد. مردم بانگ برداشتند كه اشعث كافر شده است و او چون كار خود را به پايان برده و شمشير را بيفكند و گفت : به راستى و سوگند به خدا كه من كافر نشده ام ولى اين مرد خواهرش را به من داده و ما اگر در شهرهاى خود بوديم به گونه اى ديگر سور مى داديم . اى مردم مدينه بخوريد واى دارندگان شترها بيائيد و مانند آن را بستانيد. در تاريخ آورده اند كه آن در مدينه همچون جشن قربانى گرديد. قيس خزرجى در اين باره اين شعر را سروده است : ((به راستى اشعث كندى در روز دامادى اش چنان سور داد كه براى فراهم كردن آن ، بار تبهكارى هائى گران را بر دوش خويش هموار ساخت )). يكى ديگر از شاعران اين گونه سروده است : ((اى ابوبكر با اين كار خويش چهره قريش را زشت كردى و آوازه آنرا دگرگون كردى . اگر تو در پى سرافرازى بودى آيا در ميان قبيله خودت هيچكس ديگر نبود كه خواهرت را به او بدهى ؟ آنچه كه تو با كندى كردى ، شايسته ستايش نيست و پاداشى هم براى تو ندارد، بلكه تو سزاوار سرزنش ‍ هستى )). خليفه بعدها از كار خود پشيمان شد و آرزو كرد كه اى كاش او را گردن زده بود ولى كار از كار گذشته بود.(313)
از دين برگشتگان سليمى  
هشام پسر عروه مى گويد كه روزى به ابوبكر اطلاع دادند كه گروهى از دين خود برگشته اند و در فلان مكان گرد آمده اند. ابوبكر به خالد پسر وليد دستور داد كه به سراغ آنان برود و آنان را مجازات كند. خالد به سراغ آنان رفت . او مردان آنان را در آغل چهارپايان جمع كرد و آنجا را به آتش كشيد به طورى كه تمام آنها كشته شدند. اين گزارش به عمر رسيد. او نزد ابوبكر آمد و گفت : اى خليفه چرا گذاشتى كه مردى ، مردم را به گونه خداى بزرگ و گرامى شكنجه و عذاب دهد؟
ابوبكر گفت : شمشيرى را كه خداوند بر روى دشمنان خويش برهنه ساخته است را در نيام نخواهم كرد. تا او خود چنين كند. سپس دستور داد كه خالد از ماءموريت خود برگردد و ديگر كارى به آنها نداشته باشد. و اين در حالى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هميشه مردم را از شكنجه و عذاب با آتش منع مى كرد. و مى فرمود: به راستى كه جز خداوند نمى تواند براى كيفردادن ، آتش را به كار گيرد و كيفردادن با آتش تنها در خور پروردگار آن است .(314)
مجازات خليفه  
روزى مردى بنام اياس به نزد ابوبكر آمد و گفت : اى خليفه ! من مسلمانم و مى خواهم كه با بدكيشانى كه از راه ما برگشته اند پيكار كنم .
يارى ام كن . ابوبكر به او سوارى داد و جنگ افزارى . او به راه افتاد و به جان مردم افتاده دارايى هاى مسلمانان و از دين برگشتگان را از ايشان مى گرفت و هر كس را كه نمى داد، تنبيه مى كرد. گزارش او به ابوبكر رسيد.
او به طريقه پسر حاجز نامه اى نوشت و به او دستور داد كه به جنگ اياس ‍ برود و او را دستگير كرده و به نزد ابوبكر بياورد. او با سپاهى به سراغ اياس ‍ رفت . ياران اياس كشته شدند و او تنها ماند. پس رو به طريفه كرد و گفت : اى طريفه تو نماينده ابوبكر هستى و من نيز نماينده او هستم . پس نسبت به هم برترى نداريم . طريفه گفت : اى راست مى گويى سلاح را كنار بگذار و بيا تا به نزد خليفه برويم تا او ميان ما حكم كند. او قبول كرد و آنها با هم به نزد خليفه آمدند. چون به نزد ابوبكر رسيدند، وى دستور داد كه آنها به سوى بقيع بروند و در آنجا اياس را در آتش بسوزانند. پس طريفه او را به همانجا كه براى درخواست باران مى رفتند و يا بر مردگان نماز مى خواندند برد و آتشى برافروخت و او را در ميان افكند. گويند دست و پاى او را بسته ميان آتش ‍ افكند.(315)
فرمانروايى كهتران  
يكى از عقايد خليفه اول اين بود كه كهتران مى توانند بر برتران و ديگر مردم ، فرمانروايى كنند. شايد او به همين دليل عمر را به خلافت بعد از خود گمارد و شايد خود را نيز كه بر خلافت تكيه زده بود، اين گونه مى ديد. زيرا روزى خطاب به مردم گفت : من سرپرست و خليفه شما شدم . با آنكه بهتر از شما نيستم و برتر از من كسان بسيارى هستند. او در امر خلافت بعد از خود نيز با اينكه افرادى لايق ترى وجود داشتند، عمر را كه خالى از حكمت و فضايل اخلاقى بود، برگزيد اين عقيده او امروزه نيز در ميان طرفدارانش رواج دارد و مى گويند كه گاه مى شود كه كهتران بهتر مى توانند مسايل حكومتى و مملكتى را بگردانند پس از نظر دينى اشكالى ندارد كه آنها زمام حكومت را در دست گيرند.(316)
كيفر دزد 
در روزگار خلاف