ت ابوبكر، مردى دزدى كرد كه يك دست و يك پا نداشت . ابوبكر دستور داد كه پاى ديگر او را ببرند و دست او باقى بماند و او بتواند خود را طهارت كند و شستشو نمايد. عمر كه از اين دستور آگاه شد، به خليفه گفت : اى خليفه ! بهتر است كه آن يك دست او را ببرى . زيرا به نظر من اين كار بهتر است و ابوبكر دستور داد كه آن يك دست آن مرد را قطع نمايند از شگفتى هاست كه خليفه كيفر دزد را نمى داند، با اين كه براى پاسدارى از آئين و دين مردم گمارده شده است . جالب اينجاست كه سالهاست كه عمر به خلافت رسيد، خود دستورى مشابه دستور اوليه ابوبكر صادر كرد كه با مشورت ديگران نقص شد.(317)
بهره يكسان  
يكى ديگر از شاهكارهاى فقهى ابوبكر اين بود كه بهره پدر و پدربزرگ را يكسان مى دانست . دستورى كه هيچ يك از ياران پيامبر آن را به كار نيستند هر چند كه در ظاهر با آن ناسازگارى نمى كردند. عمر نخستين پدربزرگ بود كه در جهان اسلام به ارث و بهره رسيد و خواست كه همه دارايى پسر پسرش ببرد و چيزى به برادران او ندهد. ولى زيد و على عليه السلام به سراغ او آمده و گفتند: تو چنين كارى نمى توانى بكنى . و تنها به اندازه يكى از برادران سهم دارى نه بيشتر. عمر كه از اين تصميم ناخشنود بود، مجبور شد كه گردن بنهد و آنرا اجرا كند. بدين ترتيب خليفه دوم نخستين كسى بود كه از دستورات خليفه اول سرپيچى كرد و به بى سند بودن آن حكم فقهى ، مهر تاءييدى زده شد. هر چند كه طرفداران حكم خليفه اول مى گفتند كه : حكم خليفه ناظر به اين آيه قرآن كريم است كه ، ((از كيش پدرتان ابراهيم پيروى كنيد)) ولى بر هيچكس پوشيده نيست كه نمى توان اين كلمه را از اين آيه استنباط كرد.(318)
مادربزرگ پدرى و مادرى  
روزى دو پيرزن به نزد ابوبكر آمدند و گفتند: كه ما مادربزرگ پدر و مادرى فلانى هستيم . اكنون آمده ايم كه تا شما بهره هر كدام ما را از ثروت برجا مانده او مشخص كنيد. ابوبكر دستور داد كه شش نفر يك ثروت را به مادربزرگ مادرى بدهند. در اين هنگام مردى از انصار بلند شد و خطاب به خليفه گفت : اى خليفه تو بهره را به مادربزرگ مادرى داد. به كدام دليل و سند؟ آيا دليلى براى اين كار خود دارى ؟ در حالى كه اگر اين دو بميرند و نواده آن دو زند باشد، بهره به مادر پدر مى رسد. پس از قطع شنيدن اين سخنان ، ابوبكر شش ماه يك مال را ميان هر دو تقسيم كرد. واقعا كه بايد به فقه خليفه و دانش او احسنت گفت .(319)
خليفه خوش سابقه  
اكثر مورخين و محدثين شيعه و سنى ، اسناد دقيقى ارائه داده و گفته اند كه : ابوبكر قبل از اين كه مسلمان شود، يك فرد قمارباز و ميگسار بوده است . او پيش از آنكه اسلام آورد از بزرگان محسوب مى شد. مردم در گرد او انجمن مى كردند و به خواندن سرود و ترانه مى پرداختند و باده گسارى مى كردند. او روزى پس از يك مجلس باده نوشى اين چنين سرود: ((به مادر ابوبكر درود فرست و خوش آمد و بگوى آيا پس از بستگان تو، من با تندرستى خواهم ماند...؟)) روزى هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سابقه او را شنيد، بسيار ناراحت شد و برخاست كه برود و چنان خشمگين بود كه دامن جامه اش بر زمين كشيده مى شد. عمر و ابوبكر كه با ديدن اين صحنه ، بسيار متاءثر و شرمزده شده بودند، گفتند: يا رسول الله ! از خشم شما به خدا پناه مى بريم . به خدا سوگند كه ديگر هرگز بوى مشروب به بينى ما نخواهد رسيد.(320)
آخرين مجلس عيش  
توصيف آخرين مجلس باده گسارى ابوبكر و عمر را از زبان معمر بشنويد كه مى گويد: اين باده گسارى در سالى روى داد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مكه را فتح كرد و اين هنگام از كوچيدن او به مدينه شكوه يافته ، هشت سال مى گذشت . بزم آن در خانه ابوطلحه زيد برپا شد و پياله گردانى آن با انس بود. مهمترين اشخاصى كه در اين مجلس حضور داشتند، عبارت بودند از 1 - ابوبكر پسر ابوقحافه كه در آن روز 58 ساله بود. 2 - عمر پسر خطاب كه در آن روز 45 ساله بود. 3 - ابوعبيده جراح كه در آن روز 48 ساله بود. 4 - انس پسر مالك كه در آن روز بزم ايشان پياله گردانى مى كرد و در آن روز 18 سال داشته است . نام بردگان پس از آن كه دو آيه در ناروا بودن باده گسارى فرود آمد، با تفسيرهاى نادرست و با دگرگون شناختن آنچه كه مى بايست از آن در مى يافتند، باز هم دست به اين كار مى زدند، تا اين كه اين آيه سوره مائده نازل شد ((اى كسانى كه به آئين راستين گرديده ايد، جز اين نيست كه باده گسارى و برد و باخت و بت پرستى و تيرهاى گروبندى ، كار پليد و اهريمنى است - تا آنجا كه خداى برتر از پندار مى گويد - پس آيا شما از آن دست مى كشيد؟)) اين اشخاص پس از نازل شدن اين آيه و ديدن خشم و ناراحتى پيامبر، دست از باده گسارى برداشتند.(321)
شيوه دادرسى  
عدم آگاهى و علم ابوبكر به كتاب خدا و سنت پيامبر مورد تاءئيد اكثر محدثين و مورخين است . روزى ميان عده اى نزاعى در گرفت . براى حل اختلاف به نزد خليفه رفتند و جريان را براى او شرح دادند. ابوبكر هر چه فكر كرد كه بتواند با استفاده از قرآن مجيد، آن مساءله را حل نمايد، چيزى به ذهنش نرسيد، هر چه تلاش كرد كه با توجه به دستورالعمل هاى پيامبر، اين ماجرا را ختم به خير كند، باز هم نتوانست . ناچار به كسانى كه در اطرافش ‍ بودند. گفت : به نظر شما راه حل چيست ؟ و هر كس جوابى مى داد كه دور از واقع بود. ناچار خود خليفه نظرى داد و گفت : نظر من اين است و نمى دانم كه آن درست است يا خير؟ اگر درست بود، از سوى خداست و اگر نه من از خدا آمرزش مى خواهم . اين بود دادرسى و اجراى عدالت در نزد خليفه اول .(322)
بهره مادربزرگ  
روزى مادربزرگى به نزد ابوبكر آمد و درباره ميزان ارث خود از ثروت نواده اش پرسيد. ابوبكر گفت : در قرآن كريم براى تو بهره اى نهاده نشده است ولى نمى دانم كه پيامبر خدا در دستورالعمل هاى خود چه دستورى داده است .
تو برو تا من از مردم بپرسم و به تو پاسخ دهم . مغيره پسر شعبه كه در كنار ابوبكر بود گفت : اى خليفه من روزى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودم كه پيامبر فرمود: بهره مادربزرگ شش يك است . ابوبكر گفت : آيا شاهدى هم دارى ؟ مغيره گفت : آرى محمد پسر مسلمه انصارى شاهد من است . ابوبكر نيز بر اساس سخن او حكم صادر كرد. دانش خليفه را بنگريد كه از پاسخ پرسش در مى ماند و به مغيره روى مى آورد. فردى كه به دروغگويى و روسپس بازى معروف و شهره بود.(323)
راءى خليفه درباره كتاب ها  
روزى يكى از مسلمانان پيش عمر آمد و گفت : ما هنگامى كه ايران را فتح كرديم ، در آنجا كتابهاى زيادى را بدست آورديم . كتابهايى كه در رابطه با علوم مختلف بود. كتابهائى كه بسيار عجيب و علمى به نظر مى رسيد. عمر كه از صحبت او خشمگين شده بود، شلاق خود را بلند كرد و شروع كرد به زدن آن مرد و گفت : اكنون من برايت بهترين حكايت ها را مى كنم ، ديگر حرفى از آن كتاب بزنى . واى بر تو! آيا قضيه و حكايتى بهتر از كتاب خدا وجود دارد؟ جز اين نيست كه هلاك شدند مردمى كه پيش از شما بودند، براى آنكه ايشان اقبال و توجه كردند، بر كتب علما و كشيش هايشان و تورات و انجيل را