 واگذاردند تا آنكه پوسيد و از بين رفت آنچه در آنها از علم بود.(324)
اجتهاد خليفه در نام ها  
روزى كنيز عبيدالله بن عمر به نزد عمر آمد كه از او شكايت كند.
بنابراين با ناراحتى به عمر گفت : اى خليفه مرا از دست ابوعيسى نجات بده . ابوعيسى كيست ؟ گفت : پسرت عبيدالله است . عمر گفت : لعنت بر تو كه او را به كينه ابوعيسى مى خوانى . سپس عبيدالله را احضار كرد و گفت : واى بر تو. خود را كنيه ابوعيسى داده اى ، اى نادان . سپس عمر با شلاق او را زد و گفت : واى بر تو آيا براى عيسى پدر است . آيا نمى دانى كنيه عرب چيست ؟ ابوسلمه ، ابومره و... عمر مردم را نهى مى كرد كه اسامى پيامبران و فرشتگان را براى فرزندان خود انتخاب كنند. در حالى كه اين كار بر خلاف سنت نبى صلى الله عليه و آله و سلم بود و سفارش پيامبر نيز اين بود كه نامهاى فرشتگان ، پيامبران را براى فرزندان انتخاب كنند.
همچنانكه پيامبر اكرم خودشان نام عده اى از فرزندان را كه به دنيا آمده بودند، محمد گذاشتند. من جمله محمد بن ثابت ، محمد بن عمرو، محمد بن انس ، محمد بن عماره و...(325)
حدزدن بعد از اجراى حد 
روزى عبدالرحمن بن عمر به همراه ابوسروعه عقبه شراب خوردند و هر دو مست شدند. چون از مستى خارج شدند به پيش عمرو بن عاص كه حاكم مصر بود، رفتند و گفتند، كه ما شراب خورده ايم و نجس شده ايم .
پس ما را حد بزن و پاك كن . اگر اين كار را نكنى پدرمان عمر در مدينه مى فهمد و تو را مجازات مى كند. ابتدا سر آنها را تراشيدند و بعد حد زدند.
وقتى كه اين خبر به گوش عمر رسيد، دستور داد كه او را سوار بر شترى بدون جهاز به مدينه بفرستند. چون عبدالرحمن وارد مدينه شد، او را مجازات و عقوبت كرد. به اين جهت كه خليفه زاده است . عبدالرحمن چند ماهى به سلامتى زندگى مى كرد و بعد فوت كرد و عموم مردم تصور مى كنند كه از شلاق عمر مرده است .(326)
مصادره اموال   
روزى عمر، عامل خود در بحرين را احضار كرد و گفت : آنروز كه من تو را عامل بحرين كردم ، كفش و نعلين نداشتى . ولى شنيده ام كه امروز اسبهائى خريده اى به هزار و ششصد دينار. او گفت : اين اسب ها، اسبهايى است كه مردم به عنوان هديه آورده اند عمر گفت : من روزى و مخارج تو را حساب كرده ام و اكنون مى بينم كه بسيار بيشتر از آن مقدار دارى . پس آنرا بايد بازگردانى . عامل گفت : اين پول ما تو نيست و تو نبايد اين كار را بكنى . عمر گفت : بخدا قسم كه پشتت را به درد مى آوردم . سپس برخاست و به سوى او رفت و با شلاقش چنان محكم به پشت او زد كه خون جارى شد. عمر گفت : پولها را بياور. او گفت : من آنرا در راه خدا مى دهم . پس عمر گفت : اين است كه اگر از حلال گرفتى آنرا به ميل و رغبت پرداختى . زيرا اين اموال كه مردم به تو داده اند، براى تو داده اند آنها نه براى خداست و نه مسلمين .(327)
سؤ ال از مشكلات قرآن  
مردى بنام صبيغ وارد مدينه شد. او در مدينه پيوسته از مشكلات و متشابهات قرآن پرس و جو و سؤ ال مى كرد. عمر كه از آمدن او مطلع شد، دستور داد كه دو شاخه خرما آماده كنند و نزد او بياورند سپس دستور داد كه صبيغ را احضار كنند. عمر به او گفت : تو كه هستى ؟ او گفت : من بنده خدا صبيغ هستم . عمر آن شاخه درخت خرما را برداشت و او را زد و گفت :
من بنده خدا عمرم . پس آنقدر بر سر و صورت او زد تا خون جارى شد از سرش . پس گفت : اى خليفه بس است ديگر. آنقدر زدى كه آنچه كه در سرم بود از بين رفت و عقل خود را از دست دادم .(328)فصل دهم : داستانهايى از احاديث ساختگى 
گواهى ابوبكر و جبرئيل  
نسفى آورده است كه روزى مردى در شهر مدينه فوت كرد. پيامبر اكرم خواست كه بر وى نماز بگزارد. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و فرمود: يا محمد صلى الله عليه و آله و سلم بر اين شخص نماز مخوان . حضرت نيز از نماز خواندن خوددارى كرد.
بعد از مدتى ابوبكر آمد و گفت : يا رسول الله بر اين مرد، نماز بخوان كه من جز خوبى از وى چيزى سراغ ندارم .
پس از مدتى جبرئيل آمد و دستور داد كه نماز خوانده شود و فرمود: كه حال ابوبكر گواهى داده است مى توانى نماز بخوانى زيرا گواهى او بر گواهى من مقدم است . واقعا كه ساختگى بودن اين حديث چنان آشكار است كه نيازى به دليل عدم اعتبار آن وجود ندارد.(329)
حديثى كه معاويه نقل كرد  
محمد بن جبير بن مطعم مى گويد: من با هيئتى از قريش نزد معاويه بودم كه به وى خبر رسيد عبدالله بن عمرو بن عاص اين حديث را نشر مى دهد كه در آينده پادشاهى از قحطان به ظهور خواهد رسيد. معاويه خشمگين شد و بلند شد و پس از حمد و ستايش بسيار در مورد خداى عز و جل ، گفت : به من اطلاع داده اند بعضى از شما سخنانى نقل مى كنند و نشر مى دهند كه نه در قرآن است و نه از رسول خدا رسيده است . اينها جاهلان هستند از آرمانهائى كه صاحبانش را گمراه مى سازد، دورى جوئيد. زيرا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و شنيدم كه مى فرمود: اين حكومت در ميان قريش ‍ خواهد بود و هر كس بر سر آن با ايشان تا وقتى دين و شرعيت را برقرار مى كنند، كشمكش و مبارز كند خدا او را نابود خواهد كرد.(330)
مناقب عثمان  
يكى از روايات جعلى درباره مناقب عثمان كه جعلى بودنش از خودش ‍ هويداست ، اين است كه : وقتى عمر ضربت خورد و فرمان تشكيل شورا صادر كرد، دخترش حفصه پيش او آمد و گفت : اى پدر! مردم مى گويند اين افرادى را كه تو به عضويت شورا در آورده اى ، مورد رضايت ما نيستند. عمر گفت : مرا تكيه بده . او را به ديوار تكيه دادند. سپس عمر گفت : چگونه از عثمان رضايت ندارد، در حالى كه از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: عثمان چون بميرد، فرشتگان آسمان بر او نماز مى گزارند.
پرسيدم فقط براى عثمان نماز مى گزارند يا براى همه مردم ؟ گفت : نه فقط براى عثمان ... اكثر علماء ساختگى بودن اين گونه روايات را تاءييد كرده اند.(331)
داستانى جعلى در كرامات عمر!! 
روزى مردم مصر نزد عمرو بن عاص كه فرمانرواى آنجا بود، آمدند و گفتند: آب رودخانه نيل فقط از يك طريق جارى مى شود و آن اين است كه ما بايد در هر سال در اين چنين روزهايى يك قربانى به او بدهيم تا او روان شود. چون سيزده شب از ماه بؤ نه بگذرد ما در جستجوى دختركى دوشيزه مى آئيم كه در خانه پدر و مادر باشد. آنگاه پدرش را خشنود ساخته و خود وى را با بهترين لباسها، مى آرائيم و سپس او را به رودخانه نيل مى افكنيم . عمرو بن عاص گفت : اين چنين كارى در اسلام جائز نيست و من اين اجازه را به شما نمى دهم . آن ماه گذشت و آب رودخانه نيل جارى نشد پس ‍ عمروبن عاص جريان را به عمر نوشت و از او درخواست كرد كه او را راهنمايى كند. عمر در جواب نوشت : من درون اين نامه ام برگه اى براى تو فرستادم و چون نامه من به تو رسيد، آنرا در درود نيل بيفكن و آن نامه اين است :
از سوى بنده خدا عمر به نيل مصر. اگر تو از سوى خودت روان مى شدى ديگر روان مشو و اگر خداوند يگانه تو را روان مى سازد، پس ما هم از خداى يگانه مى خواهيم كه تو را روان سازد. پس چون اين برگه در آب نيل انداختند، نيل جارى شد. تنها كسى كه اين حديث را گزارش داده است عبدالله پسر صالح مصرى است كه يكى از بزرگترين دروغپردازان 