و حديث سازان است كه اكثر علماى اهل تسنن به تباهى افكار او اعتراف كرده اند.(332)
زمين لرزه  
رازى در تفسير خود مى نويسد:
نخستين زمين لرزه اى كه در اسلام روى داد بيست سال پس از مهاجرت پيامبر به مدينه و در زمان خلافت عمر بود.
در جريان اين زلزله ، عمر نيزه اش را به زمين زد و گفت : اى زمين آرام باش . مگر من در روى تو دادگرى ننموده ام ؟ پس آرام شد و ديگر زلزله اى رخ نداد اين داستان نيز در كتب معتبر تاريخى تاءئيد نشده است و محدثين بسيارى آن را بى سند مى دانند و ديگر اين كه از آن تاريخ به بعد بارها در حجاز و مدينه زلزله رخ داده است كه مهمترين آن در سال 515 بود كه در جريان آن ركن يمانى فرو نشست و گوشه اى از آن ويران شد و قسمت هايى از مسجد نبى اكرم نيز ويران شد.(333)
هيبت ابوبكر  
يوسف مالكى آورده است كه روزى ابوبكر به نزد رسول الله آمد. در حالى كه جبرئيل در كنارش رسيده بود، جبرئيل با پيامبر مشغول گفتگو بود و براى بزرگداشت ابوبكر از جا بلند شد. در حالى كه پيش پاى هيچكس ديگر بلند نمى شده است . پيامبر دليل آنرا مى پرسد. جبرئيل پاسخ مى دهد: ابوبكر از نخستين روز خلقت بر من حق استادى دارد. زيرا چون خداى تعالى فرشتگان را بفرمود تا در برابر آدم به خاك افتند، دلم به من گفت : همان بايد كنى كه ابليس كرد و رانده درگاه شد و چون خداى تعالى گفت : بخاك افتيد. خرگاهى بزرگ ديدم . چندين بار بر آن نوشته شده بود. ابوبكر ابوبكر ابوبكر و او گفت : به خاك بيفت . پس از هيبت ابوبكر گزند آنان بركنار نمانده و با آنكه از نخستين روز آفرينش هيچ گناهى از او سرنزده ، باز هم او را در رديف ابليس نفرين شده نهاده اند بايد او را به راه آرد.(334)
تهمت دروغين به شيعه  
شيخ عمر بن زنحبى مى گويد: من روز عاشورا به مدينه رفتم .
شيعيان مشغول عزادارى بودند. من گفتم در راه دوستى ابوبكر به من چيزى بدهيد. پس شيخى از آنان به سوى من آمد و گفت : بنشين تا كارمان تمام شود و بعد به تو چيزى مى دهم . بعد از آن به خانه او رفتيم . او در خانه دستور داد كه غلامانش مرا كتك بزنند و بعد زبانم را ببرند و مرا رها كنند و گفتند: برو پيش همان كس در راه محبت او چيزى مى خواستى . تا زبانت را به تو باز دهد. من كه از شدت درد، نيمه جان بودم به مزار پيامبر رفتم و در آنجا با خواهش و گريه از ايشان خواستم كه بخاطر دوستى ابوبكر زبان مرا باز پس دهد.
به خواب رفتم و ديدم كه زبانم سالم شده بعد از اين جريان مهر ابوبكر در دلم بيشتر شد.
سال بعد در روز عاشورا به همان مكان رفتم و همان سوال را كردم .
جوانى گفت : بنشين تا تو را به خانه ببرم . او مرا به خانه اش برد و برايم طعام آورد. او گريست . من دليلش را پرسيدم .
او در اطاقى را باز كرد. در آن بوزينه اى بسته شده بود. از او ماجرا را پرسيدم . او گفت : كه آن بوزينه پدرش است . او سال قبل تو ترا به منزل آورد و اين بلايا را بر سر تو آورد و بعد اين گونه مجازات شد ما اين خبر را به كسى نگفتيم و به مردم گفتيم كه او مرده است . حال اى مرد نيك ما را ببخش و براى سلامتى پدرم دعا كن . الله اكبر از اين همه تهمت و دروغ ، الله اكبر.(335)
سگ ماءمور  
از ديگر احاديث جعلى و دروغين اين است كه روزى عده اى نزد پيامبر آمدند در حالى كه از سابق پايشان خون مى چكيد. پيامبر از جريان پرسيد. آنها گفتند كه ما را فلان سگ ماده متعلق به فلان منافق است ، در راه گزيده است . پيامبر فرمود به سراغ آن سگ برويد و آنرا بكشيد.
همه با شمشير به آنجا رفتند و خواستند كه سگ را بكشند. ناگهان سگ زبان گشود و گفت : يا رسول الله من را نكشيد. من به خدا و رسول او ايمان دارم . گفتند: پس چرا اين افراد را دندان گرفته اى ؟ گفت : من ماده سگى از ديوانم و دستور دارم كه هر كس ابوبكر و عمر را دشنام دهد او را بگزم . پس از اين جريان آن افراد از اين كه به عمر و ابوبكر فحش داده بودند، توبه كردند.(336)
پهناى بهشت ابوبكر  
صفورى مى گويد: در حديث چنان ديدم كه فرشتگان زير درخت طوبى گرد آمدند. پس فرشته اى گفت : دوست داشتم كه خدا نيروى هزار فرشته را به من مى داد و پر و بال هزار پرنده را ارزانى من دارد تا پيرامون بهشت به پرواز در آيم و به منتهاى آن برسم . پس خداوند، آنچه وى مى خواست بدو بخشيد و او هزار سال ديگر را در پرواز بود، تا نيروى او برفت و پرهايش ‍ بريخت ولى خداوند نيرو و بالها را به وى بازگردانيد تا هزار سال ديگر را پرواز كرد. پرهايش ريخت و گريان در آستانه كاخى افتاد. يكى از حوران به او نزديك شد و گفت : چه شده است ؟ او گفت : من در توانايى خدا با وى به معارضه برخاستم . حوريه گفت : تو خود را در پرتگاه افكنده اى . آيا مى دانى در اين سه هزار سال چقدر راه را با پرواز ننموده اى ؟
او گفت : نه . گفت : به عزت پروردگارم بيش از يك ده هزارم از آنچه خداى تعالى براى ابوبكر صديق آماده كرده اى نپيموده اى .(337)
خدا از ابوبكر حيا مى كند!! 
از زبان انس بن مالك آورده اند كه گفت : زنى از انصار بيامد و گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همسرم در مسافرت است و من در خواب ديدم كه نخل خانه ام افتاده است . رسول خدا فرمود: بايد شكيبا باشى . زيرا هرگز او را نخواهى ديد. زن با گريه و ناراحتى خارج شد. در راه ابوبكر را ديد و او را از خواب خود آگاه كرد. ابوبكر به او گفت : برو كه همسرت امشب به سراغت خواهد، آمد. آن زن به نزد پيامبر آمد و گفت : يا رسول الله بر خلاف حرف شما، شوهرم به منزل آمد، در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمد! آنچه تو گفتى راست بود ولى چون ابوبكر گفته بود كه امشب خواهد آمد، خدا از او شرم داشت كه بر زبان او دروغى گفته شود. چون او صديق است و از همين روى بود كه براى پاسدارى از آبروى وى آن مرد را كه مرده بود زنده كرد. واقعا كه نمى توان حرفى زد الله اكبر از انسانى كه براى نجات ابوبكر از دروغگويى ، اين نسبت را به پيامبر خدا مى دهند و اين توهينى به مقام شامخ نبوت است . (338)
كرامت دفن ابوبكر!! 
ابن عساكر در تاريخ خود آورده كه گفته اند: چون هنگام مرگ ابوبكر رسيد، به حاضران گفت : چون من مردم و از غسل و كفن من فارغ شديد، مرا برداريد و ببريد تا برسيد بر در حجره اى كه قبر پيامبر در آن است .
پس نزديك در بايستيد و بگوئيد: سلام بر تو اى رسول خدا. اين ابوبكر است . كه براى داخل شدن اجازه مى خواهد پس اگر اجازه اى داده شد، آن قفل در خود به خود باز مى شود. پس مرا داخل كنيد و در همانجا به خاك بسپاريد و گرنه مرا به بقيع ببريد و در آنجا خاك كنيد. پس آنان چون در آستانه در ايستادند و آنچه وى گفته بود، بر زبان راندند، قفل بيفتاد و در گشوده شد و ناگاه هاتفى از درون قبر ندا در داد: (( دوست را بر دوست وارد كنيد كه دوست به دوست مشتاق است )) اين داستان هم از كرامات ساختگى دروغگويان است .(339)
احاديث غلوآميز  
شيخ ابراهيم عبيدى مى نويسد: روزى پيامبر به عايشه فرمود: هنگامى كه خداوند، خورشيد را آفريد، آنرا از مرواريدى سپيد آفريد، پس آنرا بر چرخ گردنده اى نهاد و براى چرخ ‌دنده نيز 860 دستگيره آفريد، و در هر دستگيره آن زن