يرى از ياقوت سرخ نهاد و آنگاه شصت هزار تن از فرشتگان مقرب را بفرمود تا به نيروى خويش كه خداوند ويژه آنان گردانيده بود، آنرا با زنجيرها بكشند و خورشيد مانند سپهر بر آن چرخ گردنده است كه در گنبد سبز مى چرخد و زيبائى آن بر خاكيان آشكار مى شود و در هر روز بر خط استواء مى ايستد و مى گويد: اى فرشتگان ، من از خدا شرم دارم كه چون در برابر كعبه كه قبله مؤ منان است ، رسيدم از آنجا بگذرم و ملايكه با همه نيرويشان خورشيد را مى كشند تا از فراز كعبه بگذرد و او نمى پذيرد، تا اين ملائكه از دست او عاجز مى شوند و خداى تعالى با وحى به ملائك الهام مى كند كه آواز دهند: كه اى خورشيد به آبروى مردى كه نام او بر چهره درخشانت نگاشته شده ، برگرد و به گردش كه داشتى ، ادامه بده . چون اين را بشنود به نيروى خداى مالك به تكان آيد.
در اين هنگام عايشه از رسول الله پرسيد كه : او كيست ؟ و رسول الله جواب داد: او ابوبكر صديق است نام او و نام جانشين او بر روى خورشيد نوشته شده و... اين داستان يكى از دهها داستان خرافى مى باشد كه در رابطه با مقام شامخ !! ابوبكر جعل شده است .(340)
توسل به ريش ابوبكر  
يافعى در روض الرياضين از زبان ابوبكر آورده است كه او گفت : ما در مسجد نشسته بوديم كه ناگهان مردى كور در آمد و ميان ما وارد شد و سلام داد و ما سلام او را پاسخ داده و در برابر پيامبر نشانديمش كه گفت : كيست كه در راه دوستى پيامبر، حاجتى از مرا برآرد؟ ابوبكر گفت : حاجتت چيست ؟ او گفت : من فقيرم و چيزى براى خانواده ام مى خواهم .
ابوبكر گفت : من حاجات تو را برآورده مى كنم . ديگر چه مى خواهى . گفت : من دخترى دارم كه راه دوستى محمد صلى الله عليه و آله و سلم تا زنده هستم كسى او را به همسرى بگيرد. ابوبكر گفت : من در راه دوستى با خدا او را به همسرى قبول مى كنم . آيا ديگر چيزى مى خواهى گفت : آرى مى خواهم كه دستم در ريش تو فرو برم . ابوبكر برخاست و ريش خود را در ميان دستان او قرار داد. او گفت : خدايا به حرمت ريش ابوبكر قسم كه مرا بينا كن و خداوند متعال هم بينايى اش را به او بازگرداند و در همين هنگام جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت : اى محمد خداوند سلام تو را سلام مى رساند و با درود تو را ويژه مى گرداند و مى گويد كه به عزت و جلال او اگر همه كوران ، وى را به حرمت ريش ابوبكر صديق قسم دادند، البته بينائى شان را به ايشان باز مى گردانيد و هيچ كورى بر روى زمين رها نمى كرد. در كنار اين داستان خرافى حديثى هم آمده است كه هر گاه پيامبر شيفته بهشت مى شد، ريش ابوبكر را مى بوسيد.(341)
انگشتر پيامبر و نقش آن  
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم انگشترى خود را به ابوبكر داد و فرمود: بر روى اين انگشتر اين جمله را حك كن (( لا اله الا الله )) ابوبكر آن انگشتر را به حكاك داد و گفت : بر اين خاتم اين جمله را حك كن .
((لا اله الا الله محمد رسول الله )) پس آن حكاك اين جمله را حك كرد و آنرا به ابوبكر پس داد چون ابوبكر آن را به نزد پيامبر آورد، ديد كه بر روى آن حك شده : ((لا اله الا الله محمد رسول الله ابوبكر الصديق )) ابوبكر گفت : يا رسول الله من اين جمله را اضافه نكرده ام و دليل آنرا نمى دانم ، در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و فرمود: خداى تعالى مى فرمايد كه اسم ابوبكر را من نوشتم . چون او خوش نداشت كه ميان اسم من و اسم تو جدايى بياندازد و من نيز خوش نداشتم كه اسم او و اسم تو دور بيفتد. همه محدثين معترف اند كه نقش نگين رسول الله بوده است .
بى هيچ افزونى ديگر و اين حديث از ساخته هاى دروغگويان است .(342)
جگر بريان شده  
محمد طبرى آورده است :
پس از مرگ ابوبكر، روزى عمر به ديدن همسر او رفت و به او تسليت گفت : پس از آن از زن سؤ ال كرد كه ابوبكر در منزل چگونه بود؟ و چه كار مى كرد؟ زن ابوبكر گفت : شب و روز مشغول عبادت خدا بود و لحظه اى غافل نمى شد. او در هر شب جمعه وضو مى گرفت و نماز مى گزارد. پس رو به قبله نشست و سر به دو زانو مى نهاد و چون سحرگاه مى شد، سر بر مى داشت . نفسى دراز از سر رنج و درد بر مى آورد. اين نفس آنچنان جان سوز بود كه ما در خانه بوى جگر بريان شده مى شنيديم . عمر كه از شنيدن اين جملات به شدت تحت تاءثير قرار گرفته بود گفت : من چگونه مى توانم خود را به جگر بريان شده برسانم . او مقام بالائى دارد كه من نمى توانم هرگز به او برسم .
اگر داستان جگر بريان شده راست باشد، بايد همه انبياء مرسلين چنان خصوصيتى داشته باشند و از همه اولى به اين مقام ، پيامبر اكرم مى باشد. اگر پندار ايشان را خصوصيتى همگانى براى اولياء خدا بينگاريم . بايستى از روزگار آدم ، روزگار خليفه ، همه فضا با آن بوئى كه از جگرهاى بريان شده برخاسته است ، پر شده و برگرفته باشد و چهره گيتى با دودى كه از آن جگرهاى سوخته بر مى خيزد، سياه باشد.(343)
روايتى جعلى از ابوهريره  
ابوهريره روايت كرده است كه : بهشت و جهنم با هم مفاخره مى كردند. جهنم به بهشت مى گفت : من از تو بالاترم ، زيرا در من فرعون ها، ستمكاران و پادشاهان بسيارى هستند. خداوند به بهشت وحى فرمود كه بگو: برترى از آن من است . زيرا كه خداوند مرا بوسيله عمر و ابوبكر، زينت بخشيده است .
اين حديث از ساخته هاى عهدى بن هلال است كه خطيب بغدادى آنرا آورده است و گفته است :
ساختگى است . ابان بن ابى عياش ، متروك الحديث است و مهدى كذاب و حديث ساز است .(344)
حديث ساختگى در مورد خلافت  
روزى مدى از اهل باديه شترى را به مدينه آورد و رسول خدا آن را از آن مرد خريد. آنگاه آن مرد با على عليه السلام ملاقات كرد و على به او گفت : چه آورده اى ؟ در جواب گفت : شترى آورده ام و رسول خدا آن را از من خريده است . على عليه السلام به او گفت : آيا شتر را نقد به رسول خدا فروخته اى ؟ در جواب گفت : خير بلكه به نسيه فروخته ام . على عليه السلام به او گفت : برو پيش رسول الله و به او بگو: اگر حادثه اى رخ دهد، چه كسى دينت را ادا خواهد كرد؟ آن مرد پيش رسول خدا رفت و جريان را عرض كرد. رسول خدا فرمود: ادا كننده دينم ابوبكر است . او گفت : اگر براى ابوبكر حادثه اى رخ بدهد چه ؟ پيامبر گفت : بعد از او عمر خواهد آمد. اعرابى گفت : اگر عمر نيز بميرد چه كسى بايد دينت را ادا كند؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: واى بر تو اگر عمر بميرد و آن وقت اگر توانستى بميرى بمير!
اين حديث را اكثر علماى سنى و شيعه فاقد سند و اعتبار مى دانند و جعل آنرا تاءييد كرده اند.(345)
شافعى و احمد ابن حنبل  
حنبلى ها دروغهاى بزرگى ساخته و پرداخته كردند و در جهت تبليغ مذهب خود از آن استفاده مى كردند.
از جمله آنها اين است كه روزى شافعى به ربيع بن سليمان گفته است كه اى ربيع اين نامه را بگير و آن را به احمد بن حنبل تسليم كن و جوابش را بياور. ربيع گويد: با نامه وارد بغداد شدم و احمد بن حنبل را هنگام نماز صبح ديدم و با او نماز صبح را خواندم . بعد از نماز، نامه را به او تسليم كردم و به او گفتم : اين نامه بردارت شافعى از مصر است . احمد گفت : در آن نگريسته اى ؟ گفتم : خير. احمد مهر نامه را شكست و نامه 