ن كند. زن گفت : بگو ببينم آيا ام المؤ منين جناب عايشه با اجازه پيغمبر به جنگ امام زمان خود على عليه السلام آمده بود و يا بدون اجازه ؟ پس شيخ بيچاره شد و نتوانست جواب بگويد.
از منبر به زير آمد و به منزل رفت و چند روزى از غصه رسوايى بيمار شد.(353)
اصحاب كهف  
حضرت على عليه السلام در جريان مناظره با علماى يهود داستان اصحاب كهف را اين گونه بيان داشتند: در كشور روم شهرى به نام طرطوس وجود داشت . پادشاه آن مردى صالح بود. پس از فوت او، اوضاع حكومت پراكنده و پريشان شد. پادشاه ستمكار و كافر با لشكرى به اين شهر حمله كرد و آن را به اشغال خود درآورد و آن شهر را مركز حكومت خود قرار داد. او در آنجا قصرى باشكوه و مجلل بنا كرد كه از نظر تجملات و تشريفات بى سابقه بود. آنگاه خودش بر تخت نشست و تاجى بر سر گذاشت . او شش ‍ نفر از جوانان ، از فرزندان دانشمندان را به عنوان وزيران خود قرار داد و هيچ كارى را بدون مشورت با آنها انجام نمى داد. كه اسم آنها عبارت بود از تمليخاء مكسلمينا، محسلمينا، مرطليوس ، كشطوس ، و سادنيوس ، آن پادشاه كه اسمش دقيانوس بود 30 سال حكومت كرد اما پس از سى سال شروع به ظلم و ستمكارى كرد و ادعاى خدايى كرد پس هر كس كه عقايد او را مى پذيرفت به او هديه ها مى داد و هر كس را كه قبول نمى كرد، مى كشت . در يكى از روزهاى عيد بر تختش نشسته بود، برخى از اسقف ها به او خبر دادند كه سربازان ايرانى برايش نقشه كشيده و مى خواهند او را بكشند. دقيانوس از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت شد. به طورى كه از شدت اندوه ، از روى تخت واژگون شد و تاجش از سرش افتاد. يكى از وزيرانش بنام تمليخا با خود گفت : براستى اگر او خدا بود، اندوهگين نمى شد و اصلا به خواب نمى رفت و... بدرستى كه دقيانوس هيچكدام از صفات خدايى را ندارد. او ديگر دوستانش را جمع كرد و انديشه خود را به آنان گفت : و توضيح داد كه خدايى قابل پرستش است كه موجودات را مى آفريند و شريكى ندارد و ديده نمى شود و... آنها نيز گفتند كه در دل آنها نيز اين صحبت ها رسوخ كرده است .
پس قرار بر اين شد كه اين 6 نفر از دست اين حاكم ظالم فرار كنند.
آنها اسبهايشان را سوار شدند و از شهر بيرون رفتند. چون به اندازه سه ميل از شهر دور شدند، تمليخا گفت : اى برادران ، ملك دنيا از دست ما رفت . از اسب هايتان فرود آئيد تا پياده حركت كنيم شايد خدا به دادمان برسد. پس ‍ پياده هفت فرسخ راه رفتند، تا از پاهايشان خون جارى شد.
در راه به يك چوپان برخوردند كه او هم به صحبت هاى آنان دلباخت و با سگ خود كه نامش قطمير بود، به دنبال آنان به راه افتاد آنان مى خواستند كه سگ را از خود دور كنند، ناگهان ديدند كه سگ زبان گشوده و مى گويد: من شهادت مى دهم كه خداى يكى است .
بگذاريد با شما باشم تا شما را از شر دشمنان حفظ كنم . چوپان آنها را به غارى در بالاى كوه برد آنان وارد غار شدند و استراحت كرده و به خواب رفتند. خداوند به عزرائيل فرمان داد كه ارواح آنها را قبض نمايد.
وقتى كه دقيانوس از جريان فرار آنها مطلع شد با لشكرى بزرگ به دنبال آنها آمد هنگامى كه آنها را در غار مشاهده كرد، دستور داد كه در غار را با سنگ و ساروج بستند. 309 سال از آن قضيه گذشت و آنها به فرمان خدا زنده شدند. يكى از آنان براى تهيه غذا به شهر آمد. او از ديدن تغييراتى كه رخ داده بود، تعجب كرد. و فهميد كه 309 سال به اذن خدا در خواب بودند و در اين مدت حضرت مسيح به پيامبرى رسيده است . و حكومت الهى برقرار شده است .(354)
داستان مالك  
خالد پسر وليد به آهنگ بطاح به راه افتاد، تا در آنجا فرود آمد و كسى را نيافت . زيرا مالك پسر نويره ، مردم آنجا را پراكنده ساخته و از گرد آمدن باز داشته بود. مردم هم پراكنده شده بودند. چون خالد گام در بطاح گذاشت يگانهايى از سپاهيان را فرستاد و گفت : بانگ مسلمانى سر دهيد و هر كس ‍ پذيرفت او را به نزد او آوردند و هر كه نپذيرفت او را بكشند. ابوبكر نيز به آنها سفارش كرده بود كه چون در جائى فرود آمدند، آواى اذان و اقامه بردارند و اگر پذيرفتند كه هيچ و گرنه اموال آنها را مصادره كرده و اگر مقاومت كردند، آنها را بكشند. اگر آواى مسلمانى را پاسخ دادند، از زكات آنها بپرسند. اگر گفتند، كه داده ايم ، از آنها قبول كنيد و اگر گفتند كه نپرداخته ايم ، اموال آنها را مصادره كنيد. روزى مالك را به نزد او آوردند و عده اى از يارانش همراهش بودند.
آنان را به بند كشيدند. در يك شب سرد كه هيچكس در برابر آن نمى توانست بايستد و هر چه مى گذشت سردتر مى شد. خالد جارچى را فرمود تا بانگ بردارد كه بنديان خويش را جامه گرم بپوشانيد. (ادفئوا اسراكم ) ولى در زبان كنانيان واژه ((ادفئوا)) را با دستور به كشتن برابر مى شمردند و از اين سخن نيز چنان دريافتند كه مى خواهد فرمان كشتار بدهد. با آنكه او خواسته اى نداشت ، جز پوشاندن ايشان در جامه گرم .
پس ايشان را بكشتند. خالد چون صداى فرياد را شنيد، به بيرون آمد و ديد كه سپاهيان ، اسرا را كشته اند و گفت : چون خداوند كارى خواهد، چنان است كه تير درست بر نشانه نشيند. خالد زن مالك ، ام تميم را گرفت . اين قضيه به گوش ابوبكر و عمر رسيد. عمر به ابوبكر گفت : تيغ و شمشير خالد، آشوب و ستم به همراه خواهد داشت .
ابوبكر در جواب گفت : اى عمر! در رابطه با او حرف نزن ، زيرا من شمشيرى را كه خداوند بر روى بدكيشان برهنه نموده است ، در نيام نمى كنم .(355)
در ميان مردگان  
در تاريخ ابن شحنه آمده است كه خالد، ضرار را بفرمود كه گردن مالك را بزند، مالك نگاهى به همسرش افكند و به خالد گفت : اين است كه مرا كشت - زيرا بسيار زيبا بود - پس خالد گفت : نه بلكه بازگشتن تو از اسلام تو را به كشتن داد. مالك گفت : من مسلمانم . خالد گفت : ضرار! گردنش را بزن . پس گردنش را زد و ابونمير در اين باره گويد: ((به گروهى كه پايمال سم ستوران گرديدند بگو: پس از مالك اين شب بسيار دراز شد)) خالد با دست درازى به بانوى او شب را گذراند. چرا كه از قبل چنين هوسى را در دل مى پرورانيد. خالد بى آنكه افسار هوس را به ديگرى سوى بگرداند و خوددارى نمايد به هوسرانى پرداخت . او شب را با زن به روز رساند و مالك بى زن و بى هيچ چيزى ، مرده اى در ميان مردگان . چون اين گزارش به ابوبكر رسيد، عمر گفت : اى خليفه ! خالد با آن زن كار زشت انجام داده ، پس او را بايد تازيانه بزنى و چون مسلمانى را كشته بايد او را قصاص كنى . اما ابوبكر حرف او را رد كرد و گفت : او كار درستى انجام داده است . من شمشيرى را كه خداوند در روى ايشان برهنه نموده است ، در نيام نيم كنم .(356)
سخاوتمندترين مردم  
روزى در كنار خانه خدا سه نفر در اين باره كه كريم ترين مردم در اين زمان كيست ، با يكديگر صحبت كرده و هر يك شخصى را معرفى مى كرد.
يكى مى گفت : عبدالله بن جعفر ديگرى مى گفت : قيس بن سعد و سومى مى گفت : عرابه اوسى . مردى به آنها پيشنهاد كرد كه هر كدام از شما نزد آن كس كه او را كريم تر مى داند، برود و ببيند چه اندازه به او عطا مى كند تا معلوم شود كه او چقدر سخاوتمند است .
آن كس كه عبدالله 