ل شد و درهاى رحمت خداوندى بر من گشوده گشت .
آرامگاه معروف كرخى ، روز و شب مملو از زيارت كننده است .(360)
  قبر نذرها 
قاضى محسن تنوخى از پدرش نقل مى كند كه روزى پيش عضدالدوله نشسته بودم و خيمه ما نزديك (( نمازگاه عيد)) در ناحيه شرقى مدينه السلام بود. ناگاه چشم او به ساختمان ((قبر نذرها)) افتاد، به من گفت : اين بناء چيست ؟ گفتم : اين مشهد نذر است و نگفتم كه اين قبر نذرهاست . او گفت : توضيح بيشترى بده .
و من ناچار شده و گفتم : مى گويند آن قبر عبيدالله بن محمد بن عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب است و بعضى ديگر ميگويند كه قبر عبيدالله بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب است . كه يكى از خلفاء تصميم گرفت كه او را مخفيانه بكشد. از اين رو چاهى سر راهش كنده و او را در حاليكه نمى دانست از روى آن عبور داد. او در داخل چاه سقوط كرد و زنده زنده رويش خاك ريختند و اكنون مشهور به قبر نذرهاست .
زيرا هيچ نذرى براى آن صورت نمى گيرد، مگر آنكه برآورده شود. و من يكى از آنها هستم كه درباره امور بسيار مهم ، برايش نذر كردم و به مقصد رسيده ، آنگاه وفا به نذر نمودم . عضدالدوله حرفم را قبول نكرد و گفت :
گاهى از روى اتفاق نذرى برآورده مى شود، آنگاه مردم عوام يك كلاغ چهل كلاغ مى كنند و درباره آن سخنها مى سازند و من سكوت كردم و پس از چندى كه در لشكرگاهمان بوديم ، صبح روزى عضدالدوله مرا احضار كرد و گفت : با من سوار شو تا به زيارت مشهد نذرها برويم . وارد حرم شديم . او زيارت كرد و دو ركعت نماز خواند و بعد از آن سر به سجده گذاشت و مناجاتى طولانى كرد كه كسى از آن آگاه نشد. پس از آن به سوى همدان حركت كرديم و ماهها در آنجا مانديم . بعد از آن روزى مرا فرا خواند و به من گفت : آن روزى را كه من حرفهاى تو در رابطه قبر نذرها انكار كردم ، به ياد دارى ؟ گفتم : آرى . او گفت : پس از آن جريانى برايم پيش آمد.
ترسيدم كه تحقق پيدا كند و با تمام مقدوراتم مى كشيدم كه آنرا از بين ببرم . ناگاه به ياد قبر نذرها افتادم و نذر كردم كه اگر خدا به احترام اين قبر مشكلم را حل كند، ده هزار درهم صحيح به صندوق آن هديه نمايم .
در همان روز به من خبر رسيد كه مشكلم حل شده است . پس از اين صحبت ها عضدالدوله دستور داد كه حاكم او در بغداد آن مبلغ را به صندوق قبر نذرها تحويل دهد.(361)
تبرك لباس  
((حافظ ابوسعيد بن علا)) مى گويد: در جزوه اى قديمى كه از امام احمد بن حنبل باقى مانده بود، ديدم كه در جواب سؤ الى گفته است كه ((بوسيدن و توسل به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مانعى ندارد)). اين گفتار امام احمد را به اين تيميه كه توسل به قبر مبارك آن حضرت را حرام مى دانست ، نشان دادم . او بسيار تعجب كرد و گفت : تعجب مى كنم ، احمد در نزد من مرد بزرگى است . نمى دانم كه اين سخن از اوست يا از ديگرى ؟ و من به او گفتم : چه تعجبى در اين گفتار است . در صورتى كه از امام احمد براى ما نقل كرده است كه براى تبرك لباس امام شافعى را مى شسته و آب آنرا مى خورده است .
وقتى كه او از اهل علم تا اين اندازه احترام مى كند، پس نسبت به صحابه و آثار انبياء عليهم السلام چگونه احترام نمود؟ و چقدر نيكو سروده است از قول مجنون كه : ((از ديار ليلى مى گذرم ، اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم . علاقه به ديار ليلى را تسخير نكرده بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد، مرا مفتون خود ساخته است .))(362)
نعلين رسول الله  
روزى شيخ تاج الدين فاكهانى كه از علماء بزرگ مالكى بود، به همراه شاگردانش عازم دمشق شد.
در دمشق تصميم گرفت كه نعلين رسول الله را كه در ((دارالحديث الاشرفيه )) بود، زيارت كند.
هنگامى كه نعلين مبارك را ديد، به خاك افتاد و آن نعلين را بوسيد.
صورتش را بر آن مى ماليد و در حاليكه به شدت گريه مى كرد، مى خواند:
فلو قيل للمجنون و ليلى و وصلها
تريد ام الدنيا و ما فى طواياها؟
لقال : غبار من تراب نعالها
احب الى نفسى و اشفى لبلواها
((اگر به مجنون گفته شود: ليلى و وصلش را مى خواهى يا دنيا و مافيها را؟ او در جواب مى گويد: غبار خاك كفش او پيش من از همه چيز محبوبتر است و از آن براى همه دردها شفا مى طلبم )).(363)
حركت بر روى آب  
روزى ابوالحارث اولاسى قصد داشت كه از طريق دريا به مسافرت برود. هنگام عزيمت يكى از دوستانش گفت : ابى ابوالحارث ، اندكى صبر كن . ما برايت غذاى مخصوصى درست كرده ايم . آنرا بخور و برو. او هم قبول كرد و نشست و آن غذا را خورد. آنگاه به كنار دريا رفت و به ابو اسحاق حسنى علوى كه مشغول نماز بوده برخورد. ابوالحارث ، با خود گفت : شك ندارم كه او مى خواهد بگويد: با من روى آب حركت كن و اگر او چنين حرفى را بزند، من اين كار را انجام خواهم داد.
هنوز از اين فكر بيرون نيامده بود كه ، ابو اسحاق به او گفت : همانطور كه در خاطرت گذشته است ، آماده حركت باش . ابو اسحاق بسم الله گفت و بر روى آب حركت كرد ابوالحارث مى گويد: من نيز خواستم كه به دنبالش ‍ حركت كنم كه پايم داخل آب فرو رفت و نتوانستم كه حركت كنم . او به نگريست و گفت : آن غذاى لذيذ، پايت را گرفته است . آنگاه مرا ترك كرد و رفت .(364)
زيارت مكه  
خادم شيخ جلال الدين سيوطى نقل مى كند كه : روزى شيخ هنگام استراحت به من گفت : آيا مى خواهى نماز عصر را در مكه بخوانى . به شرط آنكه تا زمانى كه من زنده ام ، اين جريان را به كسى نگويى ؟ به شيخ گفتم : آرى . شيخ دستم را گرفت و گفت : چشمت را ببند. چشمم را بستم . در حدود 27 گام با من برداشت و گفت : چشمت را باز كن . ناگهان خود را در باب ((المعلاة )) يافتم . ام المؤ منين ، خديجه ، فضل ابن عباس و وعده ديگرى را زيارت كردم . آنگاه داخل حرم شديم . طواف كرديم و از آب زمزم نوشيديم و پشت مقام ابراهيم آنقدر توقف كرديم ، تا نماز عصر را خوانديم و دوباره طواف كرديم و از آب زمزم نوشيديم . شيخ به من گفت : طى الارض ‍ ما عجيب نيست . شگفت از اين است كه هيچ كدام از اهل مصر كه در اينجا هستند، ما را نمى شناسند. حال اگر مى خواهد با من مراجعت كن و اگر مى خواهى همين جا بمان تا حاجيان بيايند. گفتم : با شما مى آيم و آمديم به ((باب المعلاة )) گفت : چشمانت را ببند و بستم و هفت قدم با هم برداشتيم . گفت : چشمت را باز كن ناگهان خود را نزديك ((جيوشى )) ديدم و به آقايم عمر بن الفارض وارد شديم .(365)
افشاى راز عارف  
موسى بن هارون نقل مى كند كه : يكبار در سفر حج ، حسن بن خليل را در عرافات ديدم و با او صحبت كردم . و بار ديگر در حال طواف دور خانه خدا. به او گفتم : از خدا بخواه كه حج مرا قبول كند. او گريه كرد و برايم دعا نمود.
پس از آن به مصر برگشتم ، به كسانى كه به ديدنم مى آمدند، گفتم : حسن بن خليل به همراه ما در مكه بود. آنها گفتند: او امسال به حج نرفته است و همين جا در مصر بوده است . كسى حرف مرا باور نكرد.
پس از مدتى او را ديدم . در مورد افشاى اين راز مرا سرزنش كرد و گفت : به اين وسيله مرا مشهور كردى . دوست نداشتم اين راز من برملا شود. بعد از اين تو را به حقى كه بر تو دارم ، سوگند مى دهم كه چنين نكنى .(366)
طلب مغفرت  
ابوعمرو بن علوان مى گويد: روزى به خاطر ح