جتى به بازار رفتم ، جنازه اى را ديدم . دنبالش به راه افتادم . تا بر آن نماز بخوانم و مانده تا مرده را دفن كردند. در اين هنگام بدون تعمد چشمم به زن روبازى افتاد، ميل كردم كه او را همچنان نگاه كنم ، اما منصرف شدم و استغفار كردم بعد با خودم گفتم كه به ديدن شيخ بزرگ جنيد بروم . به سوى بغداد حركت كردم .
هنگامى كه نزديك حجره اش رسيدم و در زدم ، به من گفت : اى ابوعمرو داخل شو، در رحبه گناه مى كنى و ما در بغداد برايت طلب مغفرت مى نمائيم .(367)
از ابدال  
ابوبكر غسانى ، متوفى در سال 371 عادتش اين بود كه بعد از نماز عصر تا پيش از نماز مغرب مى خوابيد.
اتفاقا روزى مردى براى ديدارش پيش او مى رود، او آنقدر صحبت مى كند كه از خواب بعد از عصر مى ماند. هنگامى كه آن مرد مى رود، خادمش ‍ مى پرسيد: او كه بود؟ ابوبكر جواب مى دهد كه او يكى از مردانى است كه ابدال را مى شناسد و هر سال يكبار به ديدن من مى آيد.
خادم مى گويد: از آن پس هميشه مترصد آمدن او بودم . تا او دوباره به ديدن ابوبكر آمد. پس از پايان صحبت هايش با شيخ ، گفت : كه مى خواهد به ملاقات ابومحمد ضرير كه در فلان غار زندگى مى كند، برود.
خادم مى گويد: از او خواستم كه مرا نيز با خود ببرد. او گفت : ((بسم الله )) بفرمائيد. با او رفتم . تا رسيدم به پلهاى رودخانه . او دستم را گرفت و گفت : بگو: ((بسم الله )) هنوز ده قدم راه نرفته بوديم كه خود را نزديك همان غار يافتيم .
در صورتى كه اگر آن فاصله را به طور عادى طى مى كرديم ، مى يابد فردا بعدازظهر به آنجا مى رسيديم .
به آن كسى كه در غار بود سلام كرديم و نماز را در آنجا خوانديم . از هر درى صحبتى به ميان آمد و هنگامى كه ثلث شب گذشته بود به من گفت : آيا ميل دارى كه اينجا بمانى و يا با من به منزلت برگردى ؟ گفتم كه ميل دارم كه برگردم . آنگاه دستم را گرفت و ((بسم الله )) گفت و در حدود ده قدم راه رفتيم كه ناگهان خود را در كنار شهر ديدم . آنگاه چيزى گفت و در شهر باز شد و من وارد شهر شده و او بازگشت .(368)
بشر حافى  
يكى از تجار بغداد مى گويد: روزى بعد از پايان نماز جمعه ، بشر حافى را ديدم كه با سرعت از مسجد خارج مى شد با خود گفتم اين مرد زاهد و عارف را ببين كه حاضر نيست اندكى در مسجد توقف و به عبادت مشغول شود. آنگاه تعقيبش كردم . او به نانوايى رفت و نانى خريد. آنگاه به كبابى رفته و كباب خريد و سپس مقدارى حلوا خريد. با خود گفتم : اين زاهد را ببين كه چه ها مى خواهد بخورد؟
او راه بيابان را در پيش گرفت . با خود گفتم : به طور حتم او مى خواهد در كنار سبزه زارى غذا بخورد. به تعقيبش ادامه دادم . او تا عصر راه مى رفت و من دنبالش بودم .
بالاخره در قريه اى ايستاد. داخل مسجد آن شد. داخل مسجد مريضى بسترى بود. بالاى سرش نشست و آن غذا را لقمه لقمه به دهانش ‍ مى گذاشت .
از اين فرصت استفاده كرده و به گردش در آنجا پرداختم . وقتى برگشتم ، ديدم بشر حافى نيست .
از مريض پرسيدم : او كجاست ؟ و او گفت كه بشر به بغداد رفته است .
گفتم : از اينجا تا بغداد چقدر فاصله است ؟
گفت : چهل فرسخ .
گفتم : ((انا لله و انا اليه راجعون )) عجب كارى كردم . ديگر قدرت پياده روى نداشتم و از طرفى پولى هم نداشتم كه بوسيله آن مركبى را كرايه كنم .
تا جمعه آينده در آنجا ماندم . او همان هنگام آمد و به آن مريض غذايى داد. آنگاه مريض به او گفت : اى ابانصر او هفته پيش با تو از بغداد آمده است . اكنون او را نيز با خود ببر. بشر با نگاهى خشمگين به من نگريست و من گفتم كه اشتباه كرده ام . گفت : برخيز و بيا. با او تا نزديك غروب راه رفتيم و به بغداد رسيديم .(369)
اعتراض به خداوند و سزاى آن  
شيخ بزرگوار ابولحسن على ، مى گويد: روزى در حياط اطاق خلوت دائى ام ، شيخ احمد رفاعى بودم و غير او كسى در آنجا نبود. صداى خفيفى شنيدم . ديدم مردى پيش دائى ام نشسته و آنها مشغول صحبت هستند. پس از مدتى آن مرد از شكاف ديوار همان اطاق خلوت بيرون رفت و ناپديد شد.
به پيش دائى ام رفته و گفتم : او كه بود؟ او مردى است كه خدا به وسيله او آبهاى اقيانوس را حفظ مى كند و او يكى از چهار خواص است . اما سه روز است كه از اين سمت بركنار شده است ولى از طرد شدنش خبر ندارد.
او در جزيره اى اقامت داشت . مدت سه شبانه روز در آنجا باران باريد تا جائى كه در دره ها سيل جارى شد. او با خود گفت : اگر اين باران در آبادى ها مى باريد، چقدر بهتر بود؟! بعد از اين فكر پشيمان شد و استغفار كرد و بخاطر همين فكر، از درگاه رانده شد.
به دائى ام گفتم : آيا جريان را به او اطلاع دادى ؟ گفت : خير. از او حيا كردم . گفتم : اگر اجازه بدهى من اين مطلب را به او اعلام كنم . گفت : حاضرى ؟ گفتم : آرى . گفتم : سرت را پائين بياور و چشمانت را ببند.
اطاعت كردم . آنگاه صدايى شنيدم كه مى گفت :
اى على سرت را بالا كن ! سرم را بالا كردم . ديدم در جزيره بحر محيط هستم و در كارم متحير بودم . ناگهان همان مرد را ديدم . به او سلام كرده و جريان را به او گفتم او گفت : تو را به خدا قسم مى دهم كه آنچه مى گويم ، آن را عمل كنى . لطفا خرقه ام را به گردنم بيفكن و مرا بر روى زمين بكش و به من بگو: اين جزاى كسى است كه به خدا اعتراض كرده باشد. من هم طبق درخواستش عمل كردم . ناگهان هاتفى مى گفت : اى على ! او را رها كن كه خدا از او راضى شده است . از ديدن حال او ملائكه آسمان به گريه افتاده اند. ساعتى در حال بيهوشى بودم .
آنگاه به هوش آمدم و خود را در پيش دائى ام در حياط اطاق خلوت ديدم . به خدا قسم نمى دانم چگونه رفتم و چگونه آمدم ؟(370)
خدا ما را كافى است  
شيخ صالح تكريتى حكايت مى كند كه : در مسافرتى كه به يمن داشتم ، هنگامى كه به وسط درياى هند رسيديم ، دريا طوفانى شد.
كشتى شكسته شد و هر كسى روى تخته شكسته اى به ساحل حركت مى كرد. من نيز به جزيره اى رسيدم . جزيره آباد و سرسبزى بود. مسجدى را ديدم و وارد آن شدم . هنگامى كه وقت نماز عشاء فرا رسيد، ديدم شيخ حيوه حرانى وارد مسجد شده همه به احترام او ايستادند و به او سلام گفتند. او جلو ايستاد و با آنها نماز عشاء را به جماعت خواند. آنگاه تا به صبح مشغول نماز خواندن شدند. پس شنيدم كه شيخ حيوة اين گونه با خدا مناجات مى كرد: ((خدايا! در غير تو محل طمعى برايم نمى يابم و...)) آنگاه گريه شديدى كرد و ديدم كه نور زيادى آنها را احاطه كرده است و آن مكان همانند روشنايى شب چهارده روشن نموده است . سپس شيخ حيوة از مسجد بيرون رفت . در حاليكه چنين زمزمه مى كرد: حركت عاشق به سوى معشوق با شتاب و عجله است . در اين سير و حركت ، دل در تاب و تب است . رنج پيمودن بيابان هاى بى آب و علف را با پاهايم به خاطر تو تحمل مى كنم . گر چه در اين راه كوهها و دشتها از وصول به مقصد ممانعت كنند.
آنان به من گفتند: به دنبال شيخ برو. من هم به دنبالش رفتم . گويا زمين و دريا، كوه و دشت ، زير پايمان مى پيچد. هر قدمى كه بر مى داشت مى گفت : ((اى خدا حيوة براى ما باش )) ناگاه ديدم كه در حران هستم و حال آنكه از زمان حركت ما چيزى نگذشته بود و در آنجا به اتفاق مردم با او نماز جماعت خوانديم .(371)پاورقی

1- الغدي