سوده شد، لبخند خوشنودی به صورتش نشست و در حالی که داشت نفس راحتی می کشید چشم در چشم پسرش گفت: أَنْتَ حیدرةٌ، حیدره / پسرم تو بچّه شیری؛ بچّه شیر. (29)معنای حیدر

شاه مردان علی، سپهر وجود * چار ماهه به چشم ظاهر بود...

ز قضای خدای عالمیان * بود در مکه اژدری پنهان...

اژدها کرد قصد گهواره * کرد شه بند مهد را پاره

نعره ای از جگر چو شیر کشید * اژدها را ز یکدگر بدرید...

هم در آن دم که بردرید اژدر * اسم او آمد آن زمان حیدر...

حیدر آن حیه را چنان بدرید * که یکی قطره خون از او بچکید (30)

توضیح: از تاریخ معلوم می شود که این قضیه با گذشت زمان، فراموش نشده بود، بلکه نقل مجالس و محافل بود و دیگران هم آن را کم و بیش شنیده بودند. حضرت علی علیه السلام هنگامی که در جنگ خیبر با مرحب خیبری روبه رو می شود، همان را به یاد حریفش می اندازند و در رجزی که می خواند همین را به رخ او می کشد و با افتخار تمام فریاد می زند: «اَنَا الذّی سمّتنی اُمّی حیدرة؛ (31) من همان هستم که مادرم مرا حیدر (بچّه شیر) نامید.»

البته تفصیل این داستان در فصل بعد به ترتیب تاریخی در جای خود به زودی خواهد آمد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:467.txt">هنگام خطر</a><a class="text" href="w:text:468.txt">غریوِ غیرت</a><a class="text" href="w:text:469.txt">ماهی که در بدر درخشید</a><a class="text" href="w:text:470.txt">در جنگ اُحُد</a><a class="text" href="w:text:471.txt">ورق برگشت </a><a class="text" href="w:text:472.txt">جنگ خندق</a><a class="text" href="w:text:473.txt">اخلاص عمل</a><a class="text" href="w:text:474.txt">جوانمردی و رادی</a><a class="text" href="w:text:475.txt">فاتح خیبر</a><a class="text" href="w:text:476.txt">فردا، روز پیروزی</a><a class="text" href="w:text:477.txt">رویایی با مرحب</a><a class="text" href="w:text:478.txt">دری که پل پیروزی می شود </a><a class="text" href="w:text:479.txt">در جنگ حُنین</a><a class="text" href="w:text:480.txt">مبارزه قهرمان اسلام با قهرمان عرب</a><a class="text" href="w:text:481.txt">جهاد با جهلِ جماعت </a><a class="text" href="w:text:482.txt">بت شکنی</a><a class="text" href="w:text:483.txt">بت شکن و شهاب شکن</a></body></html>هنگام خطر

کفّار مکه از هر طایفه مردانی را مأمور کرده بودند تا همگی با هم در یک شب به سر رسول خدا صلی الله علیه و آله بریزند و آن حضرت را بکشند. به خیال خودشان با این هماهنگی می خواستند کار را یکسره کنند و شخص خاصّی به عنوان قاتل شناخته نشود و بنی هاشم نتوانند خون رسول خدا صلی الله علیه و آله را از یک شخص یا طائفه خاصّی بخواهند. و اگر هم خواستند آنها خون بهای رسول خدا صلی الله علیه و آله را به همه قبایل مکه تقسیم کنند و چنان بنمایانند که او را همه با هم کشتند و همه هم با هم خون بهایش را پرداختند. آری آنها به جز شجاعت و جانفشانی حضرت علی علیه السلام فکر همه چیز را کرده بودند.

اوّل همان شب از طرف خدا به پیامبر اسلام وحی شد تا حضرتش از نقشه شوم کافران آگاه گشت و از او خواسته شد که به دستور خدا همان شب مکه را به سوی مدینه ترک گوید.

پیامبر، علی را به پیش خود خواند و از او خواست که لباس های پیامبر را به تن کند و آن شب را در بستر او بخوابد تا مهاجمانی که خانه را محاصره کرده و در کمین نشسته بودند، با دیدن او با لباس پیامبر و در بستر پیامبر خیال کنند که پیامبر خود در رختخواب خفته است.

حضرت علی علیه السلام خواسته پیامبر را با خلوص تمام پذیرفت و با کمال آگاهی از نقشه کفّار و خطر بزرگی که در کمینش بود، آن شب را در بستر پیامبر خفت.

مهاجمان آن شب را تا سپیده سحر به دور خانه رسول اللّه صلی الله علیه و آله حلقه زده بودند و هر لحظه محل خواب حضرتش را زیر نظر داشتند و چنان می دیدند که پیامبر با لباس های خودش خوابیده و زیر عبای مخصوص خودش آرمیده است.

نزدیک های سپیده دم بود که مهاجمان با شمشیرهای آخته به سوی بستر تاختند و تا عبا از صورتِ «شجاعِ خفته در خطر» برداشتند، حضرت علی علیه السلام را مقابلِ خود یافتند. با عتاب از او پرسیدند: محمّد کو؟ محمّد کجا رفت؟

علی که اینک از رهیدن رسول اللّه صلی الله علیه و آله خیالش تا حدودی راحت بود و می دانست که آن حضرت شب را تا سحر به حدّ کافی از خطر دور شده است، در پاسخ گفت: شما که خانه را شب تا سحر محاصره کرده بودید، باید بهتر از من که در اینجا خفته بودم، بدانید که پیام آور خدا صلی الله علیه و آله کجاست.

خدای متعال همان شب به جبرئیل و مکائیل وحی کرد که من شما دو فرشته را با هم برادر ساخته ام و حال از شما می پرسم که کدام یک از شما حاضر است که بمیرد تا آن دیگری زنده ماند؟ هیچ کدام مرگ را نپذیرفتند.

و خدا گفت من در روی زمین هم محمّد را با علی برادر ساخته ام به بالای بستر محمّد بشتابید تا از علی محافظت کنید و از نزدیک ببینید که برادر در حفظ برادر چگونه از جان می گذرد و شب را تا سحر خود را سپر بلای برادر می کند.

آن دو فرشته خود را به علی علیه السلام رساندند تا به او بگویند: آفرین بر تو ای پسر ابوطالب که خدا با وجودِ باوفای تو به فرشتگان هفت آسمان مباهات می کند. (32)

توضیح: این ماجرا از مسلّمات تاریخ اسلام است. هرگز کسی در وقوع آن تردید نکرده است. نه تنها در کتاب های تاریخ، حدیث، کلام و عقاید و مناقب که حتّی در تفسیرهای قرآن هم این واقعیت روایت شده است. اختصاص به مذهب خاصّی ندارد، قولی است که جملگی بر آنند. آن شب تاریخی بیشتر با نامِ «لیلة المبیت» خوانده می شود.

لیلة المبیت یا شب هجرت، شب پنجشنبه، اول ماه ربیع الاوّل از سال چهاردهم بعثت بود که در تاریخ اسلام روی داد.

مفسّران قرآن نیز نوشته اند که پس از این جانفشانی حضرت علی علیه السلام بود که آیه شریفه ای از قرآن نازل شد که خداوند در آن علی علیه السلام را می ستاید:

«وَمِنَ النَّاسِ مَن یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ / در میان مردم کسی هست که برای به دست آوردن خوشنودی خدا از جانش هم می گذرد و خدا به بندگان مهربان است.» (33)

و شاعران نیز تا آنجا که توفیق یافته اند، امام علی علیه السلام را به این از جان گذشتگی ستایش کرده اند، از باب نمونه به دو شعر اشارتی می رود. رشحه اصفهانی از شاعران سده سیزدهم می گوید:

بحر است علی و دیگران کم ز غدیر

شد قدر علی بلند از حی قدیر

آن کس که به شب خفت به جای احمد

زیبد که نشاندش به جا روز غدیر (34)

و استاد سید محمّد حسین شهریار تبریزی در ضمن مثنوی بلندش موسوم به «شب و علی» می گوید:

شهسواری که به برق شمشیر

در دل شب بشکافد دل شیر

عشقبازی که هماغوش خطر

خفت در خوابگه پیغمبر (35)غریوِ غیرت

چند روز از هجرت پیامبر نگذشته بود که ابو واقد نامه ای را که آن حضرت به علی علیه السلام نوشته بود، در مکه به خدمت علی علیه السلام آورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن نامه از علی خواسته بود که از مکه به سوی او بار سفر بربندد و بیش از این حضرتش را که چشم به راه او بود، منتظر نگذارد.

علی علیه السلام زنان و هرکس از مسلمانان را که ناتوان و درمانده بودند فوری گرد هم آورد تا مکه را به سوی رسول اللّه ترک گویند.

از زنان مادرش فاطمه بنت اسد، فاطمه 