ختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطّلب و از مردان ایمن پسر اُمّ ایمن و ابوواقد - همان که نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را آورده بود - همراه خود ساخت تا از مکه خارج شدند.

در راه ابوواقد را دید که مرکب زنان را به تندی و خشونت می راند. از او خواست که با زنان مدارا کند و سخت نگیرد. ابوواقد پوزش خواست و گفت که می ترسد سواران به جستجوی آنان از پشت برسند و آنان را از هجرت بازدارند.

علی علیه السلام گفت: خویشتن دار باش و نترس که سواران کفّار نمی توانند آسیبی به ما برسانند. و سپس خود زمام کاروان را به دست گرفت که همه را با آرامش و آهستگی پیش می برد و با خود چنین می خواند:

جز خدا نیست کسی

پس دل قوی دار و نترس

هرچه پیش آید

تو را پروردگارت کافی است (36)

به آرامی و با اطمینان پیش می رفتند تا به جایی که ضجنان نامیده می شد، رسیدند و آن جا بود که ناگهان دیدند هشت سوارِ نقاب دار از سوی مکه به تاخت در تعقیب آنها می آیند. علی علیه السلام به ایمن و ابوواقد گفت که شتر کاروان را بنشانند و خود پیش رفت تا زنان را از شتر پیاده کرد و سپس با شمشیر کشیده به سوی مهاجمان یورش برد.

سواران نقابدار به علی علیه السلام گفتند: چگونه پنداشتی که می توانی زنان را نجات بدهی و با خود ببری؟! برگرد...!

علی علیه السلام گفت: و اگر برنگردم؟

سواران گفتند: به زور بازت می گردانیم...

اسب سواران به زنان نزدیک می شدند که علی علیه السلام در مقابلشان قد برافراشت و خود را میان زنان و سواران انداخت.

یکی از آنها که حکم فرماندهی هم داشت و جناح نامیده می شد به روی علی علیه السلام شمشیر کشید که حضرتش حمله وی را دفع کرد و چنان شمشیری به دوشش زد که تا کتف اسبش رسید و کارش را در دم یکسره ساخت و سپس به هفت سوار دیگر حمله کرد، در حالی که می گفت:

خَلُّوا سَبیلَ الجاهِدِ المُجاهِدِ

آلَیتُ لاأَعْبُدَ غَیرَ الْواحِدِ (37)

سواران که اینک آن ضرب و شست را از حیدر کرّار دیده بودند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و در همان حال فرار به علی علیه السلام گفتند که مواظب خود باش که سواران دیگر از راه می رسند.

حضرت علی علیه السلام در پاسخ گفت: من می روم که در مدینه به پسر عمویم رسول خدا صلی الله علیه و آله بپیوندم. هرکس که می خواهد خون و گوشتش به هم درآمیزد و با شمشیرم کشته شود، خود را به من برساند تا جزای خود را ببیند!

سپس به دو همراه خویش: ایمن و ابوواقد رو کرد و گفت که کاروان را در مسیرش پیش برند.

سپس به راه افتادند تا به منزل ضجنان رسیدند. یک شبانه روز را در آنجا توقّف کردند تا درماندگان دیگر از گروه مسلمانان هم خود را به آنها رسانیدند که در میان آنها ام ایمن کنیز رسول اللّه صلی الله علیه و آله هم بود.

آن شب را تا سحر با عبادت و استراحت سپری کردند تا صبح دمید و روز دیگر از راه رسید و کاروان هم زمان با طلوع خورشید به راه افتاد تا منزل به منزل پیش رفت و در قبا که نزدیک مدینه بود، علی علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید... (38)

و خدا می داند که پیامبرش از دیدن آنها به ویژه پسر عمویش علی علیه السلام چه قدر شاکر و خوش حال بود.

دیدار یار غائب دانی چه لطف دارد؟

آبی که در بیابان بر تشنه ای بباردماهی که در بدر درخشید

جنگ بدر، یا «بدر کبری» و یا «بدر اولی» نخستین جنگی بود که مسلمانان با مشرکان داشتند. مسلمانان پس از پانزده سال صبوری و بردباری اینک در سال دوّم هجری؛ ماه مبارک رمضان از خدا اذن جهاد دریافته بودند تا از دین و جان خود دفاع کنند و پاسخی در میدان اقدام و عمل به پانزده سال زورگویی و ظلم مشرکان داده باشند.

دو سپاه در کنار چاه های بدر به هم رسیده بودند. از یک طرف مسلمانان با افراد اندک خود - یعنی سیصد و سیزده یا سیصد و چهارده نفر - صف کشیده بودند که برای سواری تنها دو یا سه اسب داشتند. و از طرف دیگر مشرکان، دست کم با نهصد و پنجاه مرد جنگی که ششصد نفر زره پوش و صد اسب داشتند که با غرور و توحّش به طبل جنگ می کوبیدند.

نخستین کسانی که از سپاه کفر به آوردگاه آمدند و همآورد خواستند سه مرد جنگی به نام های عتبه (پدر بزرگ معاویه)؛ شیبه (عموی معاویه) و ولید (دایی معاویه) بودند. این سه تن برای جنگ تن به تن به میدان شتافته بودند که هرکدام حریفی برای نبرد و رزم می خواستند.

از سپاه اسلام نخست سه مجاهد از مسلمانان مدینه (از قبیله انصار) به میدان جهاد روی آوردند که با توهین و تحقیر روبه رو شدند. پهلوانان کفر گفتند که شما در شأن ما نیستید و ما با شما نمی جنگیم و منتظر می مانیم تا از قبیله خودمان قریش مردانی به رزم ما بیایند که همتای ما باشند. سپس فریاد برآوردند که ای محمّد! همتایان ما را به جنگ ما بفرست!

رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمویش حمزه و به دو پسر عمویش علی و عبیده گفت که برخیزید تا پاسخ آنها را بدهید.

علی علیه السلام که در این جنگ هم مانند بسیاری از جنگ های دیگر، پرچمدار سپاه بود، به همراه عمویش حمزه و پسر عمویش عبیده به میدان جهاد تاختند تا در برابر آن سه جنگجوی کفر، قد برافراشتند. آنها گفتند آری شما همتایان بزرگواری برای ما هستید.

به این ترتیب سه سردار از بنی هاشم با سه سردار از بنی اُمیه آماده مصاف و نبرد با یکدیگر شدند. از سپاه اسلام عبیده با عتبه؛ و حمزه با شیبه؛ و علی علیه السلام با ولید، تن به تن به جان هم افتادند.

پیش از همه علی علیه السلام ولید را کشت. حمزه و شیبه پس از زد و خورد بسیار که دیگر شمشیرشان کند شده بود، با هم گلاویز شدند. علی علیه السلام که حریف خود را کشته بود، به سوی آن دو خیز برداشت و به عمویش حمزه که از شیبه قدش بلندتر بود، گفت که عموجان سر خود را بدزد و به زیر بیآور!

حمزه تا سر خود را به میان سینه حریفش شیبه فرو برد، علی علیه السلام با ضربتی کاری نصف سر شیبه را به هوا پرانید تا کار این یکی را هم یکسره ساخت. سپس همرزم خود عبیده را دیدند که به دست حریفش عتبه، یک پایش قطع شده بود. دو تایی به سوی عبیده دویدند تا به داد او برسند. پیش از آن که کسی کاری بکند، علی علیه السلام پیش دستی کرد و عتبه را که هنوز رمقی در جان داشت و مثل حریفش وی نیز زخمی بود با ضرب شمشیری به درک فرستاد. (39)

با این پیروزی بزرگ، مسلمانان با آن که شمارشان در مقایسه با کفّار بسیار اندک بود، جرأت و جسارت بیشتری یافتند تا دلیرانه به جهاد پرداختند و خود را فاتح جنگ نابرابر ساختند.

تردیدی در این نیست که نقش شجاعت حضرت علی علیه السلام در این رزم بیش از همه بوده است. با این که بیش از بیست سال از عمر شریفش نمی گذشت، امّا مثل ماه از اوّل تا آخرِ جنگ در میدان جهاد می درخشید. به قولی بیست و هفت و به قولی دیگر سی و پنج تن از سپاهیان کفر را حضرت علی علیه السلام در این جهاد از پا درآورد. (40)

توضیح: پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله که قدرت و حکومت قرن ها در دستِ دشمنان علی علیه السلام بود. یعنی اسلام و تاریخ اسلام نخست به دست بنی اُمیه و سپس ب