 دست بنی عبّاس افتاد. آنها به ویژه بنی اُمیه تا توانستند نقش علی علیه السلام را در جنگ بدر هم مثل همه فضائل و مناقب مولا علی علیه السلام کم رنگ نشان دادند. و چنان نمودند که پیش از علی عمویش حمزه، راه پیروزی را در جنگِ بدر به روی مسلمانان گشود. خلفای بنی امیه و بنی عبّاس - که تاریخ اسلام به دستور آنها و زیر نظر آنها تدوین شده است - تا آنجا در این تحریف و تنقیصِ نقشِ حضرتِ علی علیه السلام پیش رفته اند که امروز همان خواسته آنها در تاریخِ اسلام شهرت یافته و متداول شده است. حتّی حماسه سرایان شیعی نیز از همین تاریخ متداول و معروف اثر پذیرفته و از تاریخ چنان برداشته اند که خصم می خواسته است. و در نتیجه تنها کشته شدن ولید را به دست علی علیه السلام روایت کرده اند، غافل از این که مولا علی علیه السلام خود در نامه ای که به معاویه در آستانه جنگ صفّین نوشته بود واقع قضیه را چنان که بود روایت کرده است.

ما در اینجا نخست نامه امام علی علیه السلام را روایت می کنیم و سپس جنگ بدر را از زبان یکی از حماسه سرایان شیعی - به همان ترتیبی که در بیشتر تاریخ های رسمی و خلافتی است - حکایت می کنیم تا هر دو روایت را در اینجا داشته باشیم.

امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامه اش به معاویه چنین می نویسد:

«... مرا از جنگ می ترسانی و به ضرب و شست تهدید می کنی؟ مگر فراموش کرده ای که من همان ابوالحسنم که پدر بزرگت عُتبه را؛ و عمویت شیبه را؛ و دائی ات ولید را؛ و برادرت حنظله را در جنگ بدر کشته ام. آن شمشیر که خون این گروه را در راه خدای تعالی با آن ریخته ام، هنوز هم در دست من است. و دست و بازوی من به همان قوّت و نیروی خود باقی است...» (41)

با این همه سراینده کتابِ «حمله حیدری» میرزا محمّد رفیع مشهدی شاه جهان آبادی معروف به باذل مشهدی از شاعران قرن یازدهم هجری همان روایت معروف از جنگ بدر را این چنین حکایت می کند:

نخست آن که آهنگ میدان نمود

بزرگ عرب نامور عتبه بود

چو دید آن که هستند اصحاب دین

پیاده ستاده به میدان کین

فرود آمد از اسب آن جنگجو

دو مرد دگر نیز همراه او

یکی شیبه بودی ولید آن دگر

که آن یک برادر بُدش این پسر

حکیم دلاور چو آن حال دید

که دارد سر رزمگه بوالولید

بیامد برش با دل دردمند

روان پر ز مهر و زبان پر ز پند

چنین گفت کای سرور انجمن

چه داری به دل زین پیاده شدن

که بست این چنین چشم و گوش تو را

کدام اهرمن برد هوش تو را

تو را جنگ جستن ز فرهنگ نیست

سپهدار خود از پی جنگ نیست

نظر بر تو دارند یکسر سپاه

نشاید تو را رفت در رزمگاه

که گر از ستمکاری آسمان

رسد چشم زخمی تو را ناگهان

شود بی سر این لشکر نامدار

نماند دگر پای کس استوار

تو بر جای خود ای سپهبد بایست

به میدان کین دیگری را فرست

کنونت چه شد ای یل نامور

که بستی کمر از همه پیشتر

به پاسخ چنین گفت آن رزمجو

که بُد آن چه گفتی سراسر نکو

ولی آن که من دل نهادم به جنگ

نباشد پسندیده اکنون درنگ

میان دلیران بطحا زمین

به این عزم گردیده ام پشت زین

به میدان نمودن رخ از بهر جنگ

بُوَد بازگشتن کنون عار و ننگ

تو عارم روا ای برادر مدار

ندانی که مرگ است بهتر ز عار

حکیمش بفهماند بار دگر

نکرد آن سخن ها در او هم اثر

که از طعن بوجهل دل خسته بود

به خون دست از جان خود شسته بود

پس آن گه در آمد از آن انجمن

به میدان رخ آورد با آن دو تن

ابوجهل را دید در پیش صف

سواره همی گشت نیزه به کف

برآشفت و گفتش تو را شرم نیست

به چشمت درون هیچ آزرم نیست

چه گردی سواره به پیش سپاه

نمی بینی ای ناکس دل سیاه

دو رویه بزرگان آل لوی

به شوکت فزونتر ز فغفور و کی

پیاده ستاده در این دشت کین

تو را اسب می باید و پشت زین

بگفت این و زد بر پی اسب او

ز بالای اسب، او درآمد به رو

پس آشفته با تیغ پرخون به دست

ز خود بی خبر گشته چون پیل مست

نه اندیشه جان نه پروای سر

برادر روانش ز پس با پسر

بیامد باستاد بر دشت کین

مبارز طلب کرد از شاه دین

شه انبیا داد فرمان چنان

کز انصار دین هم سه تن پهلوان

که باشند آگه ز کار نبرد

روند از پی رزم آن هر سه مرد

به فرمانش انصار پاک اعتقاد

به میدان برفتند تازان چو باد

از آن هر سه تن عتبه نامور

ز نامِ نسب جست اوّل خبر

بگفتند انصار دینیم ما

ز مردان یثرب زمینیم ما

که دانیم چون شیر مادر حلال

به خود خون اعدای خسران مآل

به پاسخ چنین گفت آن کینه خواه

شما بازگردید سوی سپاه

مرا با شما جنگ و پیکار نیست

به کس جز بنی عمِّ خود کار نیست

خروشید پس از صف کارزار

که از جنگ ناجنس ما راست عار

فرست ای محمّد به پیکار ما

کسی را که باشد سزاوار ما

رسول خدا چون شنید این ندا

اجابت نمود از کرم خصم را

فرستاد پس فخر آل قریش

برش یک عم و دو پسر عمِّ خویش

چو رفتند آن هر سه تن رزم ساز

به صفِّ خود انصار گشتند باز

بر آیین خود عتبه نام و نسب

بپرسید از آن سروران عرب

چنین داد پاسخ عم مصطفی

منم حمزه شیر رسول خدا

عبیده است آن، این دگر یک علیست

به کین جستن اکنون تو را عذر چیست

بگفت او کنون نیست از جنگ بیم

که هستیم هم رزمِ کفوی کریم

پس آن نامداران پرخاشوَر

کشیدند شمشیرها از کمر

به هم رو نمودند با تیغ تیز

برانگیختند از جهان رستخیز

به نظّاره مردان هر دو سپاه

نظر باز کرده بر آن رزمگاه

شده محو پرخاش آن پر دلان

سر انگشت ها جمله را در دهان

به تحسین آن جانسپاران دین

زبان ملایک پر از آفرین

نبی را به پیش خدای جهان

دو دست دعا جانب آسمان

همی خواست فیروزی اهل دین

بر آن بت پرستان ز جان آفرین

پس آمد سوی عمِّ خیر البشر

بزرگ عرب عتبه نامور

هژبر ژیان ابر شمشیر بار

عمِ مصطفی حمزه نامدار

در آمد علم کرده شمشیر کین

برآورده دست اجل ز آستین

برآویخت با عتبه چون شیر نر

به دستی حسام و به دستی سپر

به کف تیغ ها ابر خونبار گشت

هوا آتشین چون دم مار گشت

ز بس جستن برق تیغ یلان

شده خیره چشم تماشائیان

دم تیغ جستی ز پشت سپر

بدانسان که خیزد ز اخگر شرر

شده گرم میدان به کوشش ز کین

یکی بهر کفر و یکی بهر دین

به چشم یقین مرگ خود دیده فاش

به دفعش در آب و عرق در تلاش

چنین آن دو پر کینه در حرب هم

نمودند بسیار رد ضرب هم

چو ردّ و بدل شد بسی ضربها

به تأیید یزدان عم مصطفی،

درآمد به کردار غرّنده میغ

علم کرده چون شعله برّنده تیغ

ز دل بانگ اللّه اکبر کشید

ز کف شعله تیغ او سر کشید

به گردن بزد عتبه را تیغ تیز

برآورد از جان او رستخیز

بیفکند خوارش به دشت دغا

سر از تن جدا و تن از سر جدا

رسول خدا نیز با پردلان

کشیدند تکبیرها در زمان

بشد عتبه با شور و غوغای خویش

سر خویش را دید در پای خویش

تن کشته در خاک یک دم تپید

روانش همان دم به دوزخ رسید

کمر هرکه بندد به جنگ خدا

در آرد فلک این چنینش ز پا

پس آمد به ناورد شیر خدا

ولید دلاور چو تند اژدها

ز باد جوانی سری پر ز شور

به امّید بازوی خود در غرور

به دستیش تیغ و به دستی سپر

پر از بغض جان و پر از کینه سر

چو شیر خدا بازوی مصطفی

درآرنده عَمرو و مرحب ز پا

به میدان هماورد خود را بدید

ز جا همچو قه