 خدا بردمید

بیامد برش تیغ انگیخته

به هم آتش و آب آمیخته

بر او حمله آورد اوّل ولید

به فرقش بیانداخت تیغ آن پلید

هژبر دژم ضرب او کرد رد

پس آمد که خود ضرب بر وی زند

در آمد به تنگش چو قمقام دین

برآورد چون برق صمصام کین

به کف قبضه تیغ کرد استوار

چو برداشت بازوی بی زینهار

قضا گفت بردار اسیر تو من

قدر گفت ای من غلامت بزن

قدم پیش بگذاشت، پس برد دست

ولید آن دم از بیم سر کرد پست

مسلّط بر او گشت ضرغام دین

برآورد از اللّه اکبر طنین

به قدرت بزد آن چنان بر سرش

که تا پا دو پرگاله شد پیکرش

به چپ نیمی افتاد و نیمی به راست

غریو آن دم از هر دو لشکر بخاست

ز بس تیغ تیزش به تندی شکافت

تن او مجال تپیدن نیافت

دگر باره با سیدُ المرسلین

کشیدند تکبیرها اهل دین

از آن نامداران سوم شیبه بود

که سوی عبیده ز کین رو نمود

عبیده درآمد به جنگش دلیر

به ذوق شهادت ز جان گشته سیر

برافراخت تیغ و برانگیخت گرد

برآویخت بی باک با هم نبرد

چو گردید ردّ و بدل ضرب چند

ز مکرِ عدو غافل آن هوشمند

که از حیله او آفت جان شدش

به سر تیغ بنمود بر پا زدش

ببّرید تا استخوان تیغ تیز

شدش استخوان قلم ریزه ریز

درآمد ز پا خوشدل آن نامدار

به راه خدا کرد جان را نثار

چو ابنِ عمِ سیدُ المرسلین

به میدان بغلتید در راه دین،

ملایک گرفتند گرد اندرش

نهادند بر زانوی خود سرش

ولی چون چنان دید شیر خدا

که شیبه درآورد او را ز پا،

رسانید خود را به او ناگهان

رسد چون قضایی که از آسمان

همان تیغ را نیز بر وی کشید

که خون ولید از دمش می چکید

بزد بر کمرگاه و کردش نگون

رسانید از لطف خون را به خون

بسان خیارش به دو نیم کرد

دل مشرکان را پر از بیم کرد

پس آن سرور و حمزه نامور

گرفتند از خاک، آن هر سه سر

ببستند مجروح خود را به پشت

که بُد سست حالش ز زخم درشت

به نزد رسول خدا آمدند

مظفّر ز دشت دغا آمدند

سر مشرکان ظلوم جهول

فکندند در پیش پای رسول

شد از قتل اعدا نبی شادمان

پی شکر هر موی گشتش زبان

ولیکن به سوی عبیده چو دید

به رخ آب چشمش ز رقّت چکید

عبیده چو دیدش چنان اشکبار

بگفت ای فدایت چو من صد هزار

نگه دارد ایزد تو را در امان

نبیند تنت یک سر مو زیان

چه کم می شود ما اگر گم شویم

که محض از برای فدای توایم

کنون باد از لطف یزدان پاک

تو را عمر چندان که ما راست خاک

نمی ترسم از این که مرگم رسید

ولی آه اگر من نباشم شهید

به پاسخ بگفتش نبی یابن عم

از این ره میاور به دل هیچ غم

به راه خدا داده ای نقد جان

شهیدی تو و نیست شکی در آن

عبیده از آن مژده دلشاد گشت

ز فکر غم مرگ آزاد گشت

پس آن گه به حکم رسول إلاه

سوی خیمه بردندش از رزمگاهعلل گرایش مردم به خلافت امام علی(ع)
نخستین بحث، بیان علل گرایش مهاجرین و انصار، به زمامداری حضرت علی ـ علیه السلام ـ است، گرایشی كه در مورد خلفای گذشته نظیر نداشت و بعدا نیز مانند آن دیده نشد. هـواداران امـام ـ عـلیه السلام ـ پس از رحلت پیامبر اكرم - صلی الله علیه و آله - در اقلیت فاحشی بودند و جز گروهی از صالحان از مهاجرین وانصار، كسی به خلافت او ابراز علاقه نكرد.ولـی پـس از گـذشـت ربـع قرن از آغاز خلافت اسلامی، ورق آن چنان برگشت كه افكار عمومی متوجه كسی جز علی ـ علیه السلام ـ نبود. پـس از قتل عثمان، همه مردم با هلهله و شادی خاصی به در خانه امام ـ علیه السلام ـ ریختند و با اصرار فراوان خواهان بیعت با او شدند. عـلـل این گرایش را باید در حوادث تلخ دوران خلیفه سوم جستجو كرد؛ حوادثی كه سرانجام به قـتـل خـود وی مـنـجر شد و انقلابیون مصری و عراقی را بر آن داشت كه تا كار خلافت اسلامی را یكسره نساخته اند به میهن خود باز نگردند. - ریشه های قیام بر ضد عثمان 
ریشه اصلی قیام، علاقه و ارادت خاص عثمان به خاندان اموی بود. وی كه خود شاخه ای از این شجره بود، در راه تكریم و بزرگداشت این خاندان پلید، علاوه بر زیر پا گذاشتن كتاب و سنت، از سیره دو خلیفه پیشین نیز گام فراتر می نهاد. او به داشتن چنین روحیه و گرایشی كاملا معروف بود. هنگامی كه خلیفه دوم اعضای شورا را تعیین كرد در انتقاد از عثمان چنین گفت: گویا می بینم كـه قـریش تو را به زعامت برگزیده اند و تو سرانجام «بنی امیه» و «بنی ابی معیط» را بر مردم در آن موقع گروههای خشمگین از عرب بر تو می شورند و تو را در خانه ات می كشند.[1] بنی امیه كه از روحیه عثمان آگاه بودند، پس از گزینش او از طریق شورا، دور او را گرفتند و چیزی نگذشت كه مناصب و مقامات اسلامی میان آنان تقسیم شد و جرات آنان به حدی رسید كه ابـوسـفـیـان بـه قـبـرستان احد رفت و قبر حمزه عم بزرگوار پیامبر اكرم - صلی الله علیه و آله - را كه در نبرد با ابـوسـفـیـان كـشته شده بود زیر لگد گرفت وگفت: «ابویعلی، برخیز كه آنچه بر سر آن می جنگیدیم به دست ما افتاد». در نخستین روزهای خلافت خلیفه سوم، اعضای خانواده بنی امیه دور هم گرد آمدند و ابوسفیان رو بـه آنـان كـرد و گـفـت: اكنون كه خلافت پس از قبیله های «تیم» و«عدی» به دست شما افـتـاده اسـت مواظب باشید كه از خاندان شما خارج نگردد و آن را همچون گوی دست به دست بگردانید، كه هدف از خلافت جز حكومت و زمامداری نیست و بهشت و دوزخ وجود ندارد.[2] از آنـجا كه انتشار این سخن لطمه جبران ناپذیری بر حیثیت خلیفه وارد می ساخت، حاضران شایسته خلیفه اسلامی این بود كه ابوسفیان را ادب كند و حد الهی در باره مرتد را در حق او جاری سازد. ولـی متاسفانه نه تنها چنین نكرد، بلكه بارها ابوسفیان را مورد لطف خود قرار داد و غنایم بسیاری به او بخشید. علل شورش 
عثمان در سوم ماه محرم سال 24 هجری، از طریق شورایی كه خلیفه دوم اعضای آن را بـرگـزیـده بود، به خلافت انتخاب شد و در هجدهم ماه ذی الحجه سال 35، پس از دوازده سال حـكـومـت، به دست انقلابیون مصر و عراق و گروهی از مهاجرین و انصار کشته شد. تـاریخ نویسان اصیل اسلامی علل سقوط عثمان و انقلاب گروهی از مسلمانان را در آثار خود بیان كـرده انـد، هـر چـند برخی از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو كردن مشروح این علل خودداری ورزیده اند. - باری، عوامل زیر را می توان زیر بنای انقلاب و شورش گروههای خشمگین مسلمانان دانست: 
1ـ تعطیلی حدود الهی. 
2ـ تقسیم بیت المال در میان بنی امیه. 3ـ تاسیس حكومت اموی ونصب افراد غیر شایسته به مناصب اسلامی. 5ـ تبعید تعدادی از صحابه كه خلیفه حضور آنان را مزاحم افكار وآمال و برنامه های خود می دید. عامل نخست: تعطیلی حدود الهی 
1 - خلیفه، ولید بن عتبه، برادر مادری خود را به استانداری كوفه منصوب كرد. وی مردی بود كه قرآن مجید او را در دو مورد به فسق و تمرد از احكام اسلامی یاد كرده است.[3]امـا خلیفه، گذشته او را نادیده گرفت و استانداری منطقه بزرگی از ممالك اسلامی را به او واگذار كرد. برای فرد فاسق چیزی كه مطرح نیست رعایت حدود الهی و شئون مقام زعامت است. حـاكـمـان آن زمـان، علاوه بر اداره امور سیاسی، امامت نمازهای جمعه و جماعت را نیز بر عهده داشتند.این پیشوای نالا