ردی غیر اموی چنین پستی را اشغال كند. از این رو، شبل بن خالد در یك مجلس محرمانه، كه همگی حاضران را امویان تشكیل می دادند، رو به آنان كرد و گفت : چرا سرزمینی به این وسعت را به ابوموسی واگذار كردید؟ خلیفه پرسید: چه كسی را در نظر داری ؟شبل اشاره به عبدالله بن عامر كرد كه در آن روز بیش از شانزده سال نداشت![31] 
بر اثر این طرز تفكر بود كه سعید بن عاص اموی استاندار كوفه بر بالای منبر می گفت: عراق چراگاه جوانان قریش است. 
اگر فهرست كارگزاران حكومت عثمان از لابه لای اوراق تاریخ استخراج شود صدق گفتار خلیفه سوم روشن می گردد، او می گفت: 
لو ان بیدی مفاتیح الجنه لاعطیتها بنی امیه حتی یدخلوا من آخرهم [32] 
اگر كلیدهای بهشت در اختیار من بود، آن را به بنی امیه می دادم تا آخرین فرد آنان وارد بهشت شود. 
چنین حب مفرط و بی حد و حسابی سبب شد كه مردم از ستم حكام خلیفه و سیاستگزاران حكومت وی به ستوه آیند و اندیشه شورش بر خلیفه در جامعه رشد كند و به خلافت و حیات عثمان خاتمه دهد. 
تحولاتی كه تنها در استانهای كوفه و مصر در طول خلافت عثمان، از حیث جابه جا كردن استانداران، رخ داد نشان دهنده شیوه سیاسی او در سپردن كارها به امویان است: 
روزی كه خلیفه زمام امور را به دست گرفت مغیره بن شعبه را از استانداری كوفه بركنار كرد و سعد وقاص را به جای اوگماشت. در این مورد خلیفه به ظاهر بینش صحیحی داشت، زیرا موقعیت سعد وقاص، فاتح عراق، با مغیره متهم به زشتكاری، قابل مقایسه نبود. ولی تو گویی نصب سعد وقاص نقش محلل را داشت، چون پس از یك سال او را از كار بركناركرد و برادر مادری خود ولید بن عتبه بن أبی معیط را استاندار كوفه نمود. در سال 27هجری عمروعاص را از اخذ خراج مصر بركنار كرد و عبدالله بن سعد بن ابی سرح برادر رضاعی خود را مأمور دریافت خراج مصر نمود. در سال 30 هجری ابوموسی اشعری را، كه از زمان خلیفه دوم استاندار بصره بود، عزل كرد و پسر دایی خود عبدالله بن عامر را كه نوجوانی بیش نبود به استانداری گماشت.[33] 
موارد مذكور نشانگر این است كه عثمان پیوسته در صدد تأسیس یك حكومت اموی بوده است. 
[1] .شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج1،ص187. 
[2] الاستیعاب،ج2،ص690 . 
[3] .آیه(یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا)، حجرات/6 به اتفاق مفسران و آیه( افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون)، سجده/18 درباره او نازل شده است. پس از نزول آیه اخیر، حسان بن ثابت چنین سرود: 
انزل الله فی الکتاب العریز فی علی و فی الولید قرآنا 
فتبینوا الولید اذ ذاک فسقا و علی مبوء صدق ایمانا. 
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید،ج2،(چاپ قدیم)،ص103. 
[4] .مسند احمد، ج1، ص142. سنن بیهقی، ج8، ص318. اسد الغابه، ج5، ص91. کامل ابن اثیر، ج3، ص42. الغدیر، ج4، ص172 به قل از الانساب. بلاذری، ج5، ص33. 
[5] . مائده / 54. 
[6] .الاستیعاب، ج4،ص374. 
[7] .طبقات ابن سعد، ج5، ص374. 
[8] .انساب بلاذری، ج5، ص24. 
[9].سنن بیهقی(چاپ افست)، ج8، ص61. 
[10] .سنن بیهقی(چاپ افست)، ج8، ص61. 
[11] .قاموس الرجال، ج9، ص305. 
[12] .طبقات ابن سعد، ج5، ص17. 
[13] .انساب بلاذری،ج5، ص24. 
[14] .قاموس الرجال،ج9، ص305،(به نقل از الجمل تالیف شیخ مفید) 
[15] .الغدیر، ج8(طبع نجف)،ص141(به نقل از بدایع الصنایع ملک العلما حنفی) 
[16] .تاریخ طبری، ج2، ص41. 
[17] .همان، ص42. 
[18] .انساب بلاذری، ج5، ص24. 
[19] . نهج البلاغهء عبده ، خطبهء 159 
[20] . تاریخ طبری ، ج 5 صص 108و 113و 232و غیره . 
[21] . ابن قتیبه دینوری ، معارف ، ص 84 
[22] . انفال / 41. 
[23] . سنن بیهقی ، ج 6 ص 324 
[24] . همان . 
[25] . الاموال ، ص 580 
[26] . نهج البلاغه ، نامه 67. 
[27] . سنن بیهقی ، ج 6 ص 348. 
[28] . انساب بلاذری ، ج 5 ص 16 
[29] . همان ، ج 5 ص 30 
[30] . استیعاب ، ج 2 ص 690 
[31] . ر.ك . تاریخ طبری ؛ كامل ابن اثیر؛ انساب بلادزی . 
[32] . احمد بن حنبل ، مسند، ج 1 ص 62 
[33] . ر.ك . تاریخ طبری ؛ كامل ابن اثیر؛ انساب بلادزی .
جعفر سبحاني - فروغ ولايت - ص333در جنگ اُحُد

اُحُد نام کوهی است که جنگ در دامنه های آن رخ داد. مسلمانان در شرایط سختی قرار داشتند. سه گروه آنان را تهدید می کردند: 1. از مکه مشرکان و دشمنانی که در جنگ بدر از مسلمانان زخم خورده بودند و دلشان از کینه و کفر مالامال بود؛ 2. از مدینه یهودیان؛ 3. و منافقانی که حتّی گروهی از آنان به مکه رفته و به مشرکان پیوسته بودند و همراه مشرکان به اُحُد برگشته بودند تا قبیله اوس را که نیمی از انصار را تشکیل می دادند از یاران پیغمبر جدا کنند.

فرماندهی سپاه کفر با ابوسفیان بود که سه هزار مرد جنگی، با هفتصد زره پوش، دویست اسب و سه هزار شتر را به جنگ اسلام آورده بود. وی حتّی زن خود هند را - که در همین جنگ «آکلة الاکباد / هند جگرخوار» نام گرفت - به همراه زنان دیگر به میدان رزم آورده بود تا با شعله ور ساختن حسّ کینه جویی سپاه کفر را تحریک کنند.

شمار مسلمانان نخست هزار نفر بودند که با بریدن سیصد تن به هفتصد تن رسید. یک یا دو اسب بیشتر نداشتند. از مسلمانان فقط صد نفر زره پوشیده بودند. پرچمدار میدان حضرت علی علیه السلام بود که عَلَم اعظم و لوای رسول اللّه را حمل می کرد.

شنبه هفتم شوّال، سال سوّم هجرت، سی و دو ماه بعد هجرت بود که دو سپاه رو به روی هم صف کشیدند.

پس از آن که ابوعامر اوسی - مشهور به ابوعامر فاسق - که پنجاه جوان اوسی را از مدینه برده و به مکه پیوسته بودند، نتوانست کاری از پیش ببرد و قبیله خودش اوس از انصار اسلام، پاسخ او را با سنگباران دادند، جنگ اصلی شروع شد.

پرچمدار سپاه کفر که طلحة بن ابی طلحه نامیده می شد، به میدان نبرد تاخت و مبارز خواست. علی علیه السلام با شمشیری سرش را شکافت تا کشته شد. رسول خدا با شادمانی تکبیر پیروزی سر داد و مسلمانان یک پارچه با صدای بلند تکبیر گفتند و بر دشمن حمله بردند، صف ها را پشت سر هم در هم دریدند و نظم و آرایش نظامی خصم را به هم ریختند.

پس از طلحه برادرش عثمان پرچم او را به دست گرفت و برای خونخواهی به میدان تاخت. رجز خواند و مبارز طلبید. علی علیه السلام - به قولی حمزه عموی پیامبر - به مصاف وی رفت و با شمشیری که بر او زد دست و شانه او را تا شکم و تهیگاهش درید تا آنجا که شُش وی پیدا شد.

پس از وی برادر دیگرش ابوسعد بن ابی طلحه پرچمدار میدان شد که کار وی را نیز حضرت علی علیه السلام یکسره ساخت.

سپس مسافع بن طلحه که پدر و دو عمویش به دست علی علیه السلام کشته شده بودند، پرچم را بلند کرد که با یک تیر سرنگون شد.

پس از او برادرش جُلاس بن طلحه علم کفر را برداشت که وی نیز با تیری نقش زمین شد.

بعد از وی برادر دیگرش کلاب بن طلحه پرچمدار میدان شد که به دست علی علیه السلام - و به قولی دست زبیر - کشته شد.

پس از او حارث بن طلحه علمدار میدان شد تا انتقام خویشانش را بگیرد که وی نیز در پی پدر و دو عمو و برادرانش راهی دوزخ شد.

نوبت به پرچمدار هشتم از سپاه کفر رسید که أرطاة بن عبد شُرحبیل نام داشت. وی نیز که از همین طائفه بدبخت بود، با ذوالفقار علی علیه السلام کشته شد.

بعد از او دو جنگجوی دیگر از همین قبیله به نوبت پرچمدار میدان شدند که پشت