 سر هم کشته شدند.

بالاخره نوبت به آخرین علمدار کافران رسید که غلامی حبشی با نام صُؤاب بود. او نیز که نسبت به همین طائفه بنی عبدالدار می برد به دست اسداللّه غالب؛ علی بن ابی طالب از پای درآمد و کشته شد. اینجا بود که سپاهیان کفر، فرار را بر قرار ترجیح دادند و روی به هزیمت نهادند.

پرچم کفر سرنگون نقش زمین شده بود و نماد کفر و کینه لگدمال سمّ اسبان بود. کافران مثل گلّه های روباه دسته دسته با خواری و ذلّت می گریختند تا این که...ورق برگشت

خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد

آری، پرچم کفر و کینه بی صاحب در میان میدان افتاده بود. کافران و کینه توزان مکه دست از پا درازتر به سوی شهر خود می گریختند تا این که حرص و طمع دنیا گروهی از دینداران را فریفت تا آنجا که دستور صریح پیامبر را که دوراندیشانه اشتباه آنها را پیش بینی کرده بود به فراموشی سپردند و برخلاف خواسته رسول خدا سنگرهای خود را به طمع دنیا و جمع غنایم ترک گفتند.

از آن طرف خالد بن ولید که فرماندهی قبیله خودش بنی مخزوم را داشت و از سرداران سپاه کفر شمرده می شد از میدان رزم گریخته و در جای بلندی ایستاده بود. با حسرت و اندوهی که داشت به خفّت و خواری خودشان و پیروزی مسلمانان تماشا می کرد و با اسبش پا به پا می کرد که هرچه زودتر از بلندی سرازیر شود تا خود و طائفه خود را از مهلکه دور کند و بگریزد. امّا با سرپیچی آن دسته از مسلمانان که برخلاف دستور پیامبر سنگر خود را به طمع دنیا رها کردند. چشمان خالد بن ولید مانند گرگِ گرسنه و خونخوار برقی زد که با این خطای مسلمانان وی راه نفوذی به قلبِ سپاهِ اسلام دید که تصمیم او را عوض کرد تا به سوی مسلمانان تاخت.

افزون بر خالد بن ولید، عکرمه پسر ابوجهل هم از سویی دیگر با گروهی از کافران به سپاه مسلمانان تاختند و باقی مانده نگهبانانِ درّه عینین را از دم تیغ و تیر گذراندند و همه آنها را شهید کردند تا دوباره به میدان جنگ بازگشتند.

از طرفی دیگر زنی از زنان کافره، پرچم سرنگون شده کفر را از زمین برداشت و به هر زحمتی بود، آن را بلند کرد تا کافران زخم خورده دوباره به میدان جنگ از هر طرف برگشتند. آنها مانند مور و ملخ به سر مسلمانانی ریختند که اینک بیشتر آنها جنگ را تمام شده می انگاشتند و مشغول جمع غنایم بودند.

در این اوضاع وانفسا و بسیار سخت که هرکس به فکر نجات جان خودش بود، افراد انگشت شماری از مسلمانان با شهامت و شجاعت می جنگیدند که از آن میان حمزه؛ عموی پیامبر و حضرت علی علیه السلام مثل دو شیر بیشه هیجا هر کدام از سویی جان خود را سپر بلای مسلمانان ساخته بودند که حمله های بی رحمانه کافران را یکی پس از دیگری دفع می کردند.

غلامی قوی و سیاه چرده به نام وحشی در کمین حمزه نشسته بود تا به دستور هند؛ مادر معاویه، وی را غافلگیر کند و از پای دراندازد. بالاخره وحشی کار خودش را کرد و با نیزه ای که از پشت به ران حمزه زد، او را از پا درآورد. و با شهادت سردار بزرگ اسلام، کافران جرأت و جسارت بیشتری یافتند و عرصه را برای مسلمانان تنگ تر ساختند.

مصیبت به اینجا ختم نشد که مصعب بن عمیر نیز در حالی که در کنار پیامبر، مانند مرتضی علی علیه السلام از سویی دیگر، از رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع می کرد و حملات مشرکان را که اینک وجود شریف رسول اللّه صلی الله علیه و آله را هدف گرفته بودند با رشادت دفع می کرد ناگهان به ضربه کافران از پای درآمد و شهید شد.

قاتل مصعب بن عمیر در آن گیر و دار چنان پنداشت که پیامبر را کشته است. با صدای بلند فریاد کشید که محمّد را کشتم؛ محمّد را کشتم!

اینجا بود که بسیاری از مسلمانان پا به فرار گذاشتند و از آن نقطه حسّاسی که پیامبر بود، فاصله گرفتند. اشخاص انگشت شماری ماندند که دور رسول اللّه صلی الله علیه و آله را گرفته بودند و بیشتر آنها هم بسیار خسته و زخمی بودند و علی علیه السلام مانند پروانه ای که به دور شمع بچرخد با عزم راسخ و شگفت انگیزی دور وجود مقدس رسول اللّه صلی الله علیه و آله در طواف و مصاف بود و خود را با تمام وجود سپر بلای حبیب اللّه صلی الله علیه و آله ساخته بود.

پیامبر نیز مانند پدری که هوای فرزندانش را در هر حال دارد، به اوضاع و احوال مسلّط بود و هرگاه که نزدیک بود عرصه برای علی علیه السلام تنگ شود، با درخششِ سیمای ملکوتی خود به علی علیه السلام جانی دوباره می داد و با جاذبه جذّابِ لطفش علی علیه السلام را که مخلص ترین عاشقش بود، به سوی خود می کشید.

از آن طرف دشمنان قسم خورده اسلام به جسارت های خود می افزودند و هر از گاهی گروهی همدست از جهات مختلف به سوی رسول اللّه صلی الله علیه و آله حمله می بردند و علی علیه السلام به تنهایی چون آذرخشی خشمگین می غرّید و می خروشید و برای دفع مهاجمان به هر طرف می تاخت. فوج های مهاجم را می شکافت و از چپ و راست سواران را به زمین می ریخت. از فوجی رهیده به فوجی دیگر از مهاجمان یورش می برد. چنان با چابکی و چالاکی خصم را از چپ و راست درو می کرد که گویی رعد و برق توفان بود که از چند جهت مخالف هم می درخشید و هم می خروشید.

دوری از رسول اللّه صلی الله علیه و آله را هرگز برنمی تابید، اندکی که برای دفع مهاجمان دور می شد فوری با شتاب برق آسایی دوباره به سایه رسول اللّه برمی گشت.

حیدر کرّار در میان این جذب و دفع، صدها طواف را با هزاران شوط به دور کعبه کمال - یعنی حضرت حبیب اللّه صلی الله علیه و آله - در پرواز بود.

از آن طرف حلقه محاصره دشمن گام به گام با شهادتِ هر شهیدی از مسلمانان تنگ تر می شد. تا آنجا که از آن اشخاص انگشت شمار هم دیگر کسی نماند. همه یا شهید شده بودند و یا گریخته بودند و یا در دوردستها در زیر صخره سنگی پنهان شده بودند تا فرصتِ فرار یابند! این همه به دشمن فرصت داد تا به رسول خدا صلی الله علیه و آله جسارت کند و کار به جایی کشید که لب مبارکش پاره شد، دو دندانش شکست و دو حلقه از زره در گونه اش فرو رفت و مورد هجوم سنگ پرانی مهاجمان قرار گرفت تا در گودالی که دشمن کنده بود، سنگر گرفت و به علی علیه السلام دستور داد که دشمنان را پراکنده کند و از او دور سازد. با این دستور مستقیم، شیر خدا تولّدی تازه یافت. زبان حالش می گفت:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

و رفتار و کردارش با صد زبان می گفت: از تو به یک اشاره / از ما به سر دویدن.

پس از این دستور دیگر احدی نتوانست به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شود. پیامبر به اوضاع و احوال اشرافِ کامل داشت. هر فوجی که هجوم می آورد، به علی علیه السلام اشارتی می کرد که دفعشان کند و حضرت اسداللّه با یک اشارتِ او چون سدّ پولادین در برابر مهاجمان قد عَلَم می کرد و تا قلع و قمعشان نمی کرد، آرام نمی گرفت. آن قدر آن اشارت و این رشادت تکرار شد که خستگی و افتادگی به دشمنان اسلام چیره شد. امّا پایداری علی علیه السلام پایانی نداشت تا آنجا که هاتفی میان زمین