 و آسمان فریاد کشید: «لاسیف الاّ ذوالفقار و لافَتی الاّ علی / شمشیری جز ذوالفقار دیده نمی شود و جوانمرد تنها علیست.»

در اُحُد جبریل گفتا از زبان کردگار * لافَتی الاّ علی؛ لاسیف الاّ ذوالفقار

درخشش مداوم ذوالفقار؛ اهتزاز و ثباتِ علم و علمدار (یعنی مولا علی علیه السلام )؛ شکستن حلقه محاصره و گریختن کفّار دست به دست هم داد تا فراریان از مسلمانان را که گروه گروه پشت صخره ها و بوته های خار مغیلان مخفی شده بودند، دوباره به سر غیرت آورد تا از هر طرف به یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام شتافتند و کافران را مجبور به عقب نشینی کردند.

آن گاه گروهی از مسلمانان رسول خدا را به طرف درّه کوه بردند و آنجا بود که علی علیه السلام سپر خود را از آبِ چشمه مهراس پر کرد و پیش رسول خدا آورد تا سر و روی خود را با آن شستشو داد. هنگام شستن سر و صورتش رسول اللّه می گفت: خدا بر کسانی که روی پیامبر خود را به خون آغشته اند، بسیار خشمگین است. علی علیه السلام آب می ریخت و فاطمه زهرا زخم پدر را شستشو می داد که دید خونریزی زیادتر می شود. فاطمه دست به پاره حصیری برد و آن را پس از آن که سوزانید به روی زخم پدر گذاشت تا خون بند آمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله به خاطر زخم هایی که داشت نماز ظهر را نشسته خواند و مسلمانان هم نشسته به وی اقتداء کردند.

افزون بر حضرت حمزه که آن روز سید الشهداء خوانده شد، هشتاد رزمنده دیگر از مسلمانان در این جنگ به شهادت رسیدند و علی علیه السلام در حالی که بیش از شصت زخم نیزه و شمشیر و تیر در بدن داشت همچنان به دور رسول خدا صلی الله علیه و آله در طواف بود و رسول خدا خود دست التیام به زخم های سردار بزرگش می کشید و او را می نواخت و می گفت: «علی مِنّی و اَنَا مِنْ علی / علی از من است و من از علی.»

از آن طرف ابوسفیان که فرماندهی سپاه کفر را به عهده داشت از ترس این که مسلمانان باز مثلِ اوّلِ جنگ به آنها چیره شوند و دمار از روزگارشان درآورند پایان جنگ را اعلام کرد و در حالی که بت ها را می ستود و کفر می گفت، اُحُد را به سوی مکه ترک کرد.

توضیح: تردیدی که در کشنده یا کشندگان یازده پرچمدار کافران در شروع جنگ اُحُد، میان تاریخ نویسان دیده می شود، جای بحث و بررسی بیشتری است و ما معتقدیم که همه یازده علمدار را حضرت علی علیه السلام کشت. افزون بر بعضی از متون تاریخی و حدیثی، دلیل دیگری هم می توان آورد که چون پرچمدار اوّل را به اتّفاق همه روایت ها حضرت علی علیه السلام کشت و پرچمداران بعدی همگی از یک طایفه بودند و یکی پس از دیگری برای انتقام می آمدند و در جنگ های قدیم رسم بر این بود که طائفه مقتول برای قصاص بیش از همه با قاتل در می افتادند. پس بنا بر این رسم باید گفت که هر یازده پرچمدار به جنگ با علی علیه السلام به میدان آمدند و همه آنها را هم خود حضرت علی علیه السلام از پای درآورد.

درباره جنگ اُحُد و جزئیات آن و بحث هایی که مطرح است به کتاب های زیر مراجعه شود:

1. محمّد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام / 306 - 343؛ سید جعفر مرتضی عاملی، سیرت جاودانه (ترجمه و تلخیص کتاب الصحیح من سیرة النبی الاعظم) 2 / 115 - 188.جنگ خندق

جنگ خندق - که آن را جنگ احزاب نیز نامیده اند - در ماه شوّال، سال پنجم هجری، پنجاه و پنج ماه پس از هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله رخ داد. مشرکان مکه افزون بر این که همه دشمنان اسلام را با خود همراه ساخته بودند، از یهودیان مدینه و خیبر هم قول همکاری گرفته بودند.

یهودیان با این که پیشتر با پیامبر پیمان همکاری و دفاع مشترک بسته بودند، در اینجا به خیال این که همه احزاب دست به دست هم داده اند تا اسلام و مسلمانان را نابود کنند رو به خیانت آورده و پیمان شکنی کرده بودند. آنها حتّی حاصل یک سال خرمای خیبر را نیز به مشرکان واگذار کرده بودند و با همکاری گسترده ای که با کافران و دشمنان قسم خورده اسلام داشتند، نشان داده بودند که بدترین و سخت ترین دشمن مسلمانان می باشند، هم چنان که قرآن مجید می گوید:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکوا / بی گمان یهودیان و مشرکان را در دشمنی با مؤمنان، سخت ترین مردم خواهی یافت.» (42)

منافقان مدینه نیز همسو با یهودیان و مشرکان در نقش ستون پنجم دشمن فعّال شده بودند و در میان مسلمانان مدام تخم تردید و دودلی می پاشیدند.

از قبایل و احزاب مختلف ده هزار و به قولی بیست و چهار هزار نفر فراهم آمده بودند که دست کم پنج هزار و پانصد مرد جنگی؛ سه هزار شتر و ششصد اسب را همراه داشتند.

سه لشکر بزرگی را تشکیل داده بودند که نقش شش طائفه بزرگ چشم گیرتر از همه بود و هرکدام برای خود فرماندهی داشت و فرماندهی کل با ابوسفیان پدر معاویه بود.

و هدف از این همه لشکرکشی نخست قتل رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سپس قتل عام بنی هاشم و اشغال شهر مدینه بود. دشمنان اسلام هرچه در توان داشتند گرد آورده بودند تا کار اسلام و مسلمانان را به خیالشان برای همیشه یکسره کنند.

مسلمانان نیز به پیروی از پیامبر اسلام برای دفاع از دین و جان و مال خود تمام تلاش خود را به کار برده بودند. در حالی که فقط سی و شش اسب داشتند و شمار رزمندگانشان از سه هزار (43) مرد جنگی بیشتر نمی شد، خود را برای جنگی نابرابر آماده کرده بودند.

با این که خانه های مسلمانان به هم پیوسته بود باز پس از بررسی معلوم شد که راه نفوذی برای سپاه سنگین کفر وجود دارد. مسلمانان به دور رسول اللّه صلی الله علیه و آله گرد آمدند تا چاره ای بیاندیشند. پس از مشورت های ممتد، بالاخره پیامبر پیشنهاد سلمان فارسی را پسندید که می گفت ما در ایران در چنین مواقعی راه نفوذ دشمن را با کندن خندق می بندیم.

پیش از آن که سپاه کفر به مدینه نزدیک شود کار کندن خندق تمام شد. هنگامی که لشکر کافران خندق را دیدند شگفت زده شدند که در عرب چنین کاری هرگز دیده نشده بود. مهاجمان با وجود خندق به بن بست رسیده بودند تا آنجا که مجبور شدند نزدیک یک ماه پشت خندق بمانند و نتوانند کاری از پیش ببرند.

مسلمانان روزها و شب های سختی را سپری می کردند. مدینه در محاصره دشمن بود و سایه ده هزار سپاهی به سر مدینه سنگینی می کرد. ترس این که هر لحظه ممکن است دشمن با گذشتن از خندق به شهر یورش برد، فکرها را آشفته می کرد. پیمان شکنی بنی قریظه (طائفه بزرگی از یهودیان مدینه) و کارشکنی منافقان به این آشفتگی می افزود.

تا این که پس از یک ماه اضطراب و انتظار، بالاخره روز رزم فرا رسید. سپاه کفر دست به عملیات متهوّرانه ای زد که از میان آنان پنج پهلوان اسب سوار از خندق گذشتند. نخست در دهانه خندق با دفاع گروهی از مسلمانان به فرماندهی علی علیه السلام رو به رو شدند و اندک زد و خوردی هم رخ داد که عمرو بن عبدود خواستار جنگ تن به تن شد.

شجاعت عمرو بن عبدود مشهور بود. به او «فارس یلیل» هم می گفتند. با بزرگنمایی منافقان قصّه ها از شجاعت وی میان مس