ته و برخی از قلعه ها نیز خود به چندین قلعه تقسیم می شد، به راه افتاد. ناشناخته و صعب العبور بودنِ راه های رسیدن به قلعه ها کار مسلمانان را سخت تر می کرد. به هر ترتیبی بود، سپاه اسلام خود را به نزدیک قلعه ها رسانید.

پس از تدبیرهای دقیق و حساب شده و پس از مبارزه های جانانه بسیاری از قلعه ها با رشادت های مسلمانان فتح شد. امّا چندین دژ دیگر به ویژه دژ اصلی که گویا «ناعم» نامیده می شد، همچنان تسخیرناپذیر می نمود. یک بار یکی از سرداران مسلمانان به این قلعه نزدیک شد که به صورت دلخراشی به شهادت رسید. سردار شهید، محمود بن مَسْلَمَه نامیده می شد که مرحب خیبری از بالای قلعه آسیا سنگی را به روی او انداخت که زجرکشش کرد.

نخست ابوبکر بن ابی قحافه با سپاهی مأمور گشودن قلعه شد که ناکام ماند. هرچند که در این راه سخت کوشید امّا کاری از پیش نبرد. پس از او عمر بن خطّاب با سپاهی به سوی قلعه شتافت که وی نیز به رغم تلاش و کوشش بسیار شکست خورد. سپس سرداری از میان انصار پرچم را به دست گرفت تا بلکه او بتواند از این بن بست راهی به قلعه باز کند. وی نیز با تمام تلاشی که داشت، راه به جایی نبرد. جنگجویان یهودی به فرماندهی حارث که ابوزینب نیز خوانده می شد، میدان دار معرکه بودند. آنان با اطمینان به تسخیرناپذیری خیبر عرصه را به مسلمانان تنگ می کردند و هر سرداری که از سپاه اسلام پا پیش می گذاشت، به عقب می راندند.

افزون بر حارث، یهود را دو سردار دیگر به نام های مرحب و برادرش یاسر هم بودند که هرگاه فرصتی می یافتند به جان مسلمانان می افتادند تا آنجا که توانستند بیست و هشت رزمنده دلیر از مسلمانان را بکشند که اینک نامشان به عنوانِ شهدای غزوه خیبر در تاریخ ثبت است. این همه با وجود صدها مجروحی که در میان مسلمانان افتاده بودند، با آن سه شکست پی در پی که ما با اشارتی از آنها گذشتیم، دست به دست هم داده بودند تا یهودیان را مغرور و بسیاری از مسلمانان را مرعوب سازند.فردا، روز پیروزی

مسلمانان در شرایطی بس دشوار و حسّاس به سر می بردند. چندین شبانه روز بود که در میان خوف و رجا نفس می کشیدند. روزها را با جنگ و گریزهای طاقت فرسا به شب می رساندند و شب ها را برای پیش گیری از شبیخون دشمن در بیدارباش و نگهبانی سحر می کردند. پس از آن که آن سه سردار نیز هیچ یک نتوانستند گامی به پیش برند، اندوه و غصّه در صورت مسلمانان موج می زد. یک چشم مسلمانان به آسمان برون و چشم دیگرشان به جمال رسول اللّه صلی الله علیه و آله دوخته شده بود، به این امید که «دستی از غیب برون آید و کاری بکند.»

امّا حضرت حبیب اللّه صلی الله علیه و آله را حالی دیگر؛ و اندیشه هایی برتر بود. او در راهی که پیش گرفته بود هرگز تردیدی نداشت. دل دریایی اش با ایمان و امیدی وصف ناپذیر در جوش و خروش بود، تا این که در شبی همچنان هراس انگیز، زبانِ بشارتْ بیان خود را به سخن برگشود. ضمن این که فردا را با صراحت «روز پیروزی» می نامید، سرفصل فتح و فیروزی را چنین سرود:

«لاَُعْطینَّ هذِهِ الرَّایةَ غَدا رَجُلاً یفْتَحُ اللّه عَلی یدَیهِ، یحِبُّ اللّه وَ رَسُولَهُ، وَ یحِبُّهُ اللّه وَ رَسُولُهُ، کرّارٌ غَیرُ فَرّار / فردا پرچم اسلام را به دست کسی خواهم سپرد که خدا با دستان او راه پیروزی را خواهد گشود، او خدا و پیامبرش را دوست می دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست می دارند، او پی در پی حمله می کند و هرگز از میدان نمی گریزد.» (59)

و آن شب را تا سحر همه از خود می پرسیدند که او کیست و چه کسی می تواند باشد؟ در اینجا عنان قلم را به دست کسی می سپارم که عمری را در تاریخ اسلام کار کرده و حاصل کارهایش را با قلمی رسا و اندیشورانه منتشر ساخته است، استاد معادیخواه - حفظه اللّه و ابقاه - می نویسد:

«ناگهان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله سکوت را شکست و روزنه ای از نشاط و امید را در دلِ یاران گشود. در کلام محمّد صلی الله علیه و آله در آن شب سیاه نشان از فردایی چنان روشن بود که پرتو آن با برق امید دل ها را روشنگر شد و روشنی از دل ها بر چهره ها و نگاه ها پرتوی افکند...

تردیدی ندارم که آن دم که یاران به آن سخنِ کوتاه گوش می سپردند همه علی علیه السلام را در اندیشه مجسّم می دیدند. اینویژگی ها بیش از هرکس در او دیده می شد. با این همه، بودند کسانی که تمایل نداشتند این حقیقت روشن فاش شود. هرچند علی علیه السلام را همه محترم می شمردند، امّا او در چشم همه یاران پیامبر صلی الله علیه و آله یکسان نمی درخشید. شماری از دیدنِ او لذت می بردند، شماری دچارِ رشک بودند، شماری هم او را کین می ورزیدند. طبقه بندی یارانِ پیامبر صلی الله علیه و آله با این معیار، در این فرصت نمی گنجد. اینک به همین بایدمان بسنده کرد که آن شب را یاران پیامبر صلی الله علیه و آله با انتظاری تلخ و شیرین به سر بردند. آن چه بددلان را خوشحال می کرد، بیماری علی علیه السلام بود. او از دردِ چشم رنج می برد و چندی بود که جای خالی او در صحنه پیکار حس می شد. طبیعی است که شماری از بددلان و حسودان به خود دل خوشی می دادند که مقصودِ پیامبر صلی الله علیه و آله در این سخن ها شخصیتی است جز علی علیه السلام ، برای آنان مهم همین بود که علی علیه السلام نباشد، هرکه باشد چندان اهمیتی ندارد.

فردا با سر زدنِ خورشید فرا رسید. همه در انتظار بودند که پرچم به چه کسی سپرده می شود. ناگهان از این پرسش پیامبر صلی الله علیه و آله غوغایی برخاست. آن حضرت پرسیدند: علی علیه السلام کجاست؟ کاش می شد آن صحنه را درست ترسیم کرد! دریغا! که صحنه هایی چنین، در لابه لای سطرهای نوشته پنهان اند. این صحنه ها، همه جولانگاه خرد - و تخیلِ خردپذیر - در تاریخ شناسی به شمارند.

بیش از این ننوشته اند که پیامبر صلی الله علیه و آله به سراغ علی علیه السلام فرستادند. او از بیماری چشم رنج می برد و گفت: از دیدنِ دشت و کوه ناتوانم. پیامبر صلی الله علیه و آله به دیدار علی شتافتند و به او گفتند: چشم بگشای. او چشم بگشود و پیامبر صلی الله علیه و آله با آب دهان آن را بهبودی معجزه آسا بخشید. چنان که از علی علیه السلام - سال ها پس از رحلتِ پیامبر صلی الله علیه و آله - روایت است که تا این دم به دردِ چشم دچار نشده ام.

پیامبر صلی الله علیه و آله پرچم را به علی علیه السلام سپردند و سپاهی را همراه او به میدان فرستادند و دعای خود را بدرقه راه شان کردند. نخست حارث - برادرِ مرحب - به مصافِ شان آمد. او را چنان هیبت و آوازه ای بوده است که چون رخ نمود، مسلمانان یک دم پس نشستند. علی علیه السلام استوار بر جای ماند و پس از مبادله چند ضربه میانِ او و حارث، حارث از اسب فرو افتاد و با طنینِ تکبیر سپاه اسلام لرزه ای در آن سرزمین پدید آمد». (60)رویایی با مرحب

اینک این مرحب جنگ آورِ پرآوازه خیبر است که به میدانِ پرچم دار پیروزِ اسلام آمده است. او که از کشته شدن برادر خشمگین بود، می کوشید غرورش را از دست ندهد. او رجز می خواند و خود را مرحب معرف