 رو به سوی مدینه گردانید

پس سه نوبت به جهر گفت نبی * یا علی العجل و ادرکنی!

در زمان شاه اولیا حیدر * گشت حاضر به دلدل و قنبر

حضرت مصطفی ز جا برجست * کرد بر گردنش حمایل دست

همچو جانش به بر گرفت ز شوق * بر جبین بوسه داد از سر ذوق

آن چنان شاد شد که نتوان گفت * گوهر مدحتش به صد جان سفت

پس به صدرش نشاند خود بنشست * دستش از مهر در گرفت به دست

گفت روحی فداک ای شه دین * اینک اینجاست جبرئیل امین

به شفای تو خوش دلم کرده * فتح خیبر به نامت آورده

داروی دردت ای تو جان و تنم * کرده ظاهر ز حقّه دهنم

باز در بر گرفت چون جانش * داد بوسه به هر دو چشمانش

بر دو چشمش کشید میل زبان * دارویی دادش از لعاب دهان

در دم آن دیده چو نرگس تر * گشت از آفتاب روشن تر

چشمش آن روز چون نکو گردید * بعد از آن هیچ درد دیده ندید

قصّه کوتاه جبرئیل و نبی * شاد گردید از شفای علی

شاه دین کرد در زمان قد راست * بعد خود را به رخت جنگ آراست

حضرت مصطفی ز راه شرف * کرد ترتیب رخت شاه نجف

کرد تزیین او رسول جلیل * پس میانش ببست جبرائیل

کمرش بست ذوالفقار دو سر * دلدل آورد و زین دگر قنبر

مصطفی دست آن جناب گرفت * جبرئیل امین رکاب گرفت

تا به دلدل سوار گشت امیر * همچو خورشید بر نشست به شیر

مصطفی بوسه بر جبینش داد * پس زبان بر دعای او بگشاد

شه سر از باده شجاعت مست * عَلَم فتح را گرفته به دست

رفت چون آفتاب یکه سوار * تن تنها چو برق رو به حصار

چون به خندق رسید شاه عرب * گشت در دم پیاده از مرکب

عطف دامان خویش زد به کمر * در تماشا خلایق خیبر

گفت شخصی که این جوان گویا * جست خواهد ز روی این دریا

جست چون برق آن امام به حق * گشت قائم به سوی آن خندق

دید شمعون ز دور روی امیر * گفت احسنت شاه خیبرگیر

نام آن شاه بوتراب بُوَد * خیبر از دست او خراب بُوَد

او جهان را دهد صفای دگر * او کند قتل عام در خیبر

تابع امر او شوید از جان * تا بیابید کام هر دو جهان

سر به حکمش درآورید همه * ورنه تیغ هوا خورید همه

این بگفت و ز فوق بُرجِ بلند * خویشتن را به پای شه افکند

از هوایش گرفت آن سرور * پس به خندق بجست بار دگر

بر زمینش نهاد همچون گل * از سر لطف پیش شاه رسل

جست بار دگر چو تیر شهاب * خویشتن را فکند آن سوی آب

مرحب سگ امیر خیبر بود * در خیبر به شصت مرد گشود

با سپاهی برون ز حدّ و شمار * آمد آن جنگجو برون ز حصار

گفت عنتر رود به جنگ علی * بستاند عَلَم ز دست علی

بلکه آرد به پیش من سر او * تا دهم لعل در برابر او

وآنگه او را در آن شب دوشین * دیده بود او به خواب شیر عرین

پس به سرپنجه اش ز هم بدرید * بدنش ذرّه ذرّه گردانید

گشت بیدار خائف و مضطر * خواب خود را بگفت با مادر

مادرش علم خوانده بود بسی * در جهودان چو او نبود کسی

داشت تورات را تمام از بر * بود آراسته به فضل و هنر

کرد تأویل مادر مرحب * که مکن جنگ با سپاه عرب

خاصّه با او که نام اوست اسد * گر گزندت رسد از او برسد

الغرض شاه را چو مرحب دید * خواب او یاد آمد و پرسید

عنتر کینه جوی را فرمود * که برو دفع او نمای تو زود

بستان تو به وزنش از من زر * خلعت و اسب و گنج و تیغ و سپر

بود عنتر سگ قوی بازو * هشت گز بیش قدّ و قامت او

پیش او پیل پشّه ای بودی * بلکه هیچش به چشم ننمودی

گر زدی گرز خود به کوه و کمر * سنگ گشتی ز سرمه نازکتر

گر فکندی به شیر سرپنجه * پنجه شیر از او شدی رنجه

الغرض آن سیه دل گمراه * کرد آهنگ جنگ حضرت شاه

گفت او ای جوان نیکوروی * نَبُوَد جنگ با پیاده نکوی

چو تو مرد پیاده ای برگرد * زآنکه عار است با پیاده نبرد

رحم کردم گذشتم از خونت * می فرستم به منزل اکنونت

شاه خیبرگشا و خیبرگیر * ماه معجز نمای تخت و سریر

دلدل خویش را چو کرد آواز * دلدل آمد چو باد در پرواز

جست دلدل ز روی بحر چو باد * سر خود را به پای شه بنهاد

شد به دلدل سوار شاه نجف * رفت بر اوج چرخ ماه شرف

عنتر او را چو دید حیران شد * گفت این هم ز سحر و جادو بُد

سرور اهل سحر ایشانند * هرچه گویی هزار چندانند

گفت نام تو چیست ای برنا * نام خود را نهان مکن از ما

گفت نامم مهیمن داور * بر دم تیغ من نوشته به زر

در غضب رفت زین سخن عنتر * کرد گرزی حواله حیدر

که به کوه اُحُد اگر خوردی * کوه را همچو توتیا کردی

شیر یزدان کشید تیغ دو سر * کرد اشارت به تارک عنتر

مرد و مرکب دو نیمه شد لیکن * بود بر جای خویشتن ساکن

گفت عنتر چه کردی ای برنا * تیغ تو کارگر نشد بر ما

قطره آب سرد بر سر من * گویی آمد فرود بر در من

شاه گفتا ز جا بجنب آخر * تا شود ضرب دست ما ظاهر

عنتر از جای خویشتن جنبید * هر یکی نیمه یک طرف غلتید

کرد تحسین او خدای جهان * خاست تکبیر از زمین و زمان

مرحب آن ضرب دست را چون دید * طایر عقل از سرش بپرید

هی زد آنگه به لشکر عنتر * که کشد گرز و تیغ و تیر و تبر

حمله کردند جمله بر شه دین * لیک سلطان دین چو شیر عرین

ذوالفقار دو سر گرفته به کف * دروید آن گروه را چو علف

الغرض از سپاه عنتر دون * زنده یک تن نبرد جان بیرون

عمرو ملعون برادر عنتر * کرد آهنگ شاه با لشکر

لشکر او بُدی دویست هزار * همه گرگان جنگی خونخوار

شاه با تیغ اژدها پیکر * شد شناور به بحر آن لشکر

داد سر تیغ اژدها دم را * که به دم در کشیدی عالم را

صف لشکر ز یکدگر بدرید * جوی خون راند تا به عمرو رسید

چون چنان دید جنگ آن سرور * که نماند هیچ از سپاه عمر

پشت مرحب ز بیم آن بشکست * شد به خیبر درون و در را بست

از سر برج سنگ و تیر و تبر * خلق می ریختند بی حد و مر

شد به خندق ولی حضرت حق * همچو آن در کشید در خندق

پس فرو ماند از چهل پایه * بر کفش آن در گرانمایه

زیر آن پل قدی چو سرو آراست * دست خود استوار آن در ساخت

تا رسول و سپاه او بالکل * به سلامت گذر کنند از پل

بود کوتاه تر در از خندق * که به آن سو نمی رسید الحق

به سر دست راکب دلدل * می کشیدی قشون به آن سر پل

می گذشت از پیاده و ز سوار * تا قریب هزار کس یکبار

گفت شخصی که یا رسول اللّه * بنگر زور دست حضرت شاه

چون دو پای امیر را دیدند * هیچ جایی نبود پایش بند!

در هوا شاه بود استاده * بیست گز آب در ته افتاده!

پس نبی گفت با امام مبین * گر نبودی غم از تخلّفِ دین،

گفتمی در حقت کنون به صریح * آنچه گفت از مسیح قوم مسیح

لیک ترسم که گویم این اسرار * کار بر دشمنان شود دشوار

خلق بی حد علی خدا گویند * اکثری در ره خطا پویند

الغرض شاه اولیا از پل * گذرانید خلق را بالکل

آن لعین ستمگر خونخوار * همچو کوهی به کوه گشت سوار

نیزه جان ستان گرفت به دست * هرکه می رفت سوی او می خست

بس که کشت از سپاه دین یک یک * گشت بر لشکر نبی شیرک

مومنان آن چنان بترسیدند * که ز جان ناامید گردیدند

شاه مردان و شیر حضرت حق * تیغ بر کف درآمد از خندق

حمله آورد بر سپاه جهود * صولتش هر که دید پشت نمود

از جهودان بکشت چندانی * که ز خون گشت بحر عمّانی

تا به مرحب رسید حضرت شاه * نعره زد گفت ای سگ گمراه

که چه حاصل ز بی گنه کشتن * بستان ضرب ذوالفقار ز من

مرحب از حرف شاه کرد غضب * پس برآورد کف ز قهر به لب

گفت نام تو چیست کن اظهار * گفت نامم بُوَد برون ز شمار

ضیغم و پس غضنفر و دیگر * اسد و لیث و 