حارث و حیدر

دید مرحب که گشت هر شش نام * یک به یک نام ها به شیر تمام

یاد آمد ز خواب و تعبیرش * لیک اصلاً نبود تدبیرش

چاره ای چون نداشت غیر از جنگ * در غضب شد به جنگ کرد آهنگ

مرحب آن اژدهای کین گستر * که چو او کس نبود جنگ آور

روز مردی نبود همتایش * نیزه و گرز داده بالایش

که به مثلش نبود در خیبر * در جهان مثل او نبود دگر

آن سگ کینه جو به معرض جنگ * کرد آهنگ شیر حق چو پلنگ

ذوالفقارش بدان صفت چون دید * واله وضع و طرح او گردید

دید گاهی دراز و گه کوتاه * شکل دیگر نمود در هرگاه

گفت این ذوالفقار تو جادوست * در غلافش اگر کنی نیکوست

تا من و تو به هم کنیم نبرد * با سلاحی که باشدم در خورد

این سخن چون شنید امام انام * کرد شمشیر خویش را به نیام

گفت بگذشتم از سلاح نبرد * تو بکن آنچه می توانی کرد

دست و بازو به کین ما بگشا * هرچه آید ز دست تو بنما

مرحب کینه گستر گمراه * کرد گرز گران حواله شاه

شاه مردان ز جای خود برجست * گرز او را گرفت بر سر دست

سر و دست وی آن چنان بفشرد * که چو خشخاش استخوان شد خورد

مرحب از درد سر کشید فغان * بود نزدیک کش برآید جان

شاه دین گفت گر شوی مؤمن * شوی از دست و تیغ من ایمن

ورنه کارت همین زمان سازم * جان نحست به دوزخ اندازم

مرحب سنگدل به دست دگر * کرد خنجر حواله حیدر

حیدر شیردل دگر دستش * بگرفتش چنان که بشکستش

پس کمر بند آن پلید لعین * بگرفت و چنان زدش به زمین،

که چو سرمه شد استخوان او را * واصل نار گشت جان او را

لشکرش را تمام در یک دم * داد منزل به خوابگاه عدم

علقمه سرور سلاطین بود * سگ پر خشم و گرگ پرکین بود

در بزرگی و جلدی و به هنر * مثل او کس نبود در خیبر

بیشتر بود از همه قدرش * همه بودند تابع امرش

از سلاطین و لشکر خیبر * علقمه بود بر همه سرور

دید از دست رفته کار همه * گشته تاریک روزگار همه

گشت بر پیل منگلوس (64) سوار * لشکر و خانه اش دویست هزار!

پیش آمد چو ببر جنگنده * از غضب همچو گرگ درّنده

با عمود هزار من فولاد * دست و بازو به قصد شاه گشاد

گفت تا چند لاف کبر مزن * حال این گرز را بگیر از من

شاه مردان محیط فضل و هنر * کارفرمای ذوالفقار دو سر

دست معجز نما گشود و عمود * از کف او چو برگ کاه ربود

بر سر علقمه بزد ز غضب * شد چو خشخاش مرد با مرکب

عاصم و عنکبوت با هشّام * حنظله نیز با گروه تمام

جمله یکباره حمله آوردند * قصد سلطان اولیا کردند

شاه تنها میان آن لشکر * برد دست او به ذوالفقار دو سر

تیغ هر نوبتی که می افراخت * تن هفتاد کس همی انداخت

در دمی کرد شیر حق کاری * کز مخالف نماند دیاری

از دم تیغ او دمی چو دمید * همه را تار و مار گردانید

وآنچه ماندند از صغار و کبار * سر به سر آمدند در زنهار

داد زنهار شاه دین همه را * پیشوا شد به راه دین همه را

گنج و سیم و جواهر و زر و مال * همه گشتند خوشدل و خوشحال

شاه مردان ولی حق حیدر * گنج و مال تمامی خیبر

ز زر و مرکب و کنیز و غلام * جمله را داد بر رسول انام

زین قبل دختری چو شمس و قمر * دختر میر اعظم خیبر

دختر علقمه صفیه به نام * بر سپهر صفا چو ماه تمام

سیرت و صورتش به حدّ کمال * آفتاب سپهر حسن و جمال

حضرت مصطفی رخش چون دید * متعجّب ز حُسن او گردید

رخ او یک طرف کبود نمود * چون کبودی مه ملایم بود

بر سر او چو زخم کاری دید * سبب هر دو را از او پرسید

گفت دختر که خواب دیدم ماه * که فرو شد به جیب من ناگاه

خواب خود با پدر بیان کردم * سیلی سخت از او به رخ خوردم

گفت آن مَهْ بُوَد رسول خدا * تو زن او شوی یقین فردا

دوّمین آن که حضرت حیدر * خواست تا بر کند در از خیبر

حلقه در گرفت و جنبانید * عالم از زور دست او جنبید

من ز بالای تخت خود به زمین * اوفتام سرم شکست چنین

پس رسول خدا ز عین صلاح * کرد او را برای خویش نکاح

رایت فتح بر فلک افراخت * کار خیبر چنان که خواست بساخت

بهر تعمیر ملک دین هُدی * کرد مسجد به هر محلّه بنا

چند روزی که بود در خیبر * بخش می کرد گنج و نعمت و زر

روزی از روزها نبی به حق * گشت می کرد سید بر حق

در خیبر فتاده دید آنجا * همچو کوهی ستاده دید آنجا

گفت شاه رسل بشیر و نذیر * که به جز از علی صغیر و کبیر

غیرت خویش را به کار آرید * اگر این در ز جای بردارید

در دم اصحاب او سی و سه هزار * زور کردند متّفق یکبار

بازوی جمله ناتوان گردید * آن در از جای خود نمی جنبید

مصطفی لعل خویش خندان کرد * پس اشارت به شیر یزدان کرد

که به زور ولایتی که تو راست * قدرت بی نهایتی که تو راست،

بِهْ که ز آن شمّه ای به کرّ آری * باز این در ز جای برداری

صاحب فضل و فیض و جود و هنر * به دو انگشت برگرفت آن در

آن که گردون چو حلقه بردارد * از در خیبری چه غم دارد

بلکه گفتند مردمان چندین * که خدا نیست جز علی به یقین!!

که به غیر از علی که را شاید * که چنین کارها از او آید

وقت دیگر که حاضر آمد نان * شاه دین خواست پاره کردن آن

هرچه فرمود نان نشد پاره * مردم از هر طرف به نظّاره

گفت اینک علی عمرانی * نتواند شکستن نانی

اوّل آن قوّت الهی بود * که به خیبر چنین امیر نمود

در خیبر چنان ز هم بدرید * آهن از لطف او طلا گردید

این هنرها خدای بنماید * ورنه از دست او چه می آید

الغرض با هزار فتح و ظفر * ساخت کار پیمبر از خیبر

رفت سوی مدینه خیر انام * با شه دین و لشکر اسلام

سریه ذات السلاسل

در ماه جمادی الثانی سال هشتم هجرت بود که به رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر رسید: گروهی از قبیله قضاعه با جمع نیرو و تدارک اسلحه تصمیم گرفته اند که به مدینه هجوم آورند و به مسلمانان شبیخون بزنند.

پیامبر یکی از مهاجران را با هفتصد نفر رزمنده مأمور این مهم ساخت تا با اقدامی پیش گیرانه مانع مهاجمان شوند. امّا این مرد مهاجری پس از رویارویی با دشمن از تهدید آنان ترسید و به پیش پیامبر بازگشت تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را نیز از عدّه و عُدّه دشمن بترساند!

این بار یکی دیگر از مردان مهاجر، فرماندهی سپاه را به عهده گرفت که وی نیز همان کاری را کرد که پیشتر رفیقش کرده بود. بار سوّم عمرو عاص فرمانده سپاه شد که مادرِ پدرش: «عاص بن وائل» با قبایل آن اطراف نسبتی داشت و او از این طریق می توانست چم و خم راه ها را بلد باشد و یا از قبایل آشنا یاری جوید. امّا عمرو عاص نیز نتوانست کاری از پیش ببرد. بلکه در این مأموریت کارهای خلافی نیز از او سر زد که باعث اندوه و رنجش پیامبر و مسلمانان شد.

در اینجا نیز مثل همیشه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرچم را به پرچمدار همیشه پیروز اسلام یعنی حضرت علی علیه السلام سپرد. و گفت اینک کسی را فرستادم که هرگز فرار نمی کند و سپس دست به دعا بلند کرد و به خدا عرض داشت: «خدایا تو خود می دانی که من پیام آور تواَم پس مرا و آبروی مرا با پیروزی او نگهدار و او را بر ستمگران چیره ساز!»

دعاهایی که بر لب نارسیده * نویدِ «فاستجبناها» شنیده

پیامبر اسلام برای مشایعت حضرت علی علیه السلام از مدینه خارج شد و با او تا مسجدِ احزاب هم گام گشت و آن سه فرمانده قبلی را نیز گفت که زیر فرمان علی علیه السلام باشند و با او همکاری بکنند و از او فرمان برند