.

حیدر کرّار سپاه اسلام را به سوی عراق و از راهی ناشناخته پیش می برد تا آنجا که همراهانش شگفت زده شدند. امّا آن حضرت با این تاکتیک می خواست دشمن را غافل گیر کند. برای همین منظور به صورت مخفیانه شب ها راه می رفتند و روزها مخفی می شدند. وقتی که به سپاه خصم نزدیک شدند، امیر مؤمنان دستور داد که دهان اسب ها را ببندند و هیچ گونه سر و صدایی نکنند.

عمرو عاص که دید حضرت علی علیه السلام با این تدبیرها در آستانه پیروزی قرار گرفته است، چندین بار به کارشکنی پرداخت و خواست که نظم سپاه را به هم ریزد که با مخالفت سرسختانه مسلمانان روبه رو شد تا ناچار تن به تسلیم داد.

شب را تا سحر منتظر ماندند تا سحرگاهان حضرت علی علیه السلام پیشتر از همه خود با دشمنان اسلام رویارو گردید. پس از آن که آنها را به پذیرش دین اسلام و انصاف فرا خواند و امتناع سرسختانه آنها را دید با قاطعیت دست به شمشیر برد و در نبردی شجاعانه هفت یا هشت نفر از جنگجویان خصم را کشت، دیگران وقتی که رشادت و شجاعت حضرت مرتضی را دیدند، دست از دارایی های خود شسته و با به جا گذاشتن اموال و تدارکات خود پا به فرار گذاشتند و با ترس و هراس از میدان گریختند.

در این جهاد نیز مسلمانان در سایه شجاعت شیر خدا به پیروزی رسیدند و با دستانی پر از غنایم به مدینه، پیش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بازگشتند. برخی از آنان که از سر حسادت دنبال بهانه ای بودند شکوه به رسول خدا بردند و گفتند که علی در همه نمازها پس از حمد تنها سوره قل هو اللّه را خواند.

پیامبر از علی چگونگی و چرایی این کار را پرسید که پاسخ داد: یا رسول اللّه ! من سوره قل هو اللّه را بسیار دوست می دارم. پیامبر در تأیید گفت: خدا نیز تو را دوست می دارد؛ اگر نبود ترس از این که گروهی از اُمّتم درباره تو همان گویند که نصارا درباره عیسی مسیح گویند، امروز در حق تو سخنی می گفتم که بر هیچ گروهی از مسلمانان نگذری مگر این که خاک پای تو را برای تبرّک برگیرند.

و بسیاری از سیره نویسان و مفسّران قرآن هم بر این عقیده اند که سوره «والعادیات» همین جا بود که بر پیامبر اسلام نازل شد که خداوند در ضمن آن سپاه اسلام را که به فرماندهی حضرت علی علیه السلام حماسه ذات السلاسل را آفریدند با بیانی آسمانی می ستاید و می فرماید:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

وَالْعَادِیاتِ ضَبْحاً، فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً، فَالْمُغِیرَاتِ صُبْحاً، فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً، فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً، إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکنُودٌ، وَإِنَّهُ عَلَی ذلِک لَشَهِیدٌ، وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیرِ لَشَدِیدٌ، أَفَلاَ یعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِی الْقُبُورِ، وَحُصِّلَ مَا فِی الصُّدُورِ، إِنَّ رَبَّهُم بِهِمْ یوْمَئِذٍ لَخَبِیرٌ.

به نام خدای مهرآیینِ مهربان

سوگند به آن اسب های دونده که نفس زنان تاختند، به آن اسب هایی که با سمّشان از سنگ های راه آتش افروختند، به آن اسبان تازنده در پگاهان، که با تاختشان گرد و غباری برانگیختند، تا خود را به میان جمع دشمنان انداختند، که انسان به پروردگارش بسیار ناسپاس است، و او خود بر این گفته گواه است، انسان بسیار دوستدار دنیاست، آخر مگر نمی داند چه بر سرش خواهد آمد آن گاه که مردگان خفته در گورها برانگیخته شوند و به پا خیزند، و هرچه در دل ها نهفته داشته می شد، آشکار شود، پروردگارتان در آن روز بی گمان به همه آنان آگاه است و همه آنها را می شناسد.

توضیح: بسیاری از تاریخ نگاران و دیگران این ماجرای تاریخی را به نوعی دیگر و به نام دیگران ثبت کرده اند که یا از پیروان اسلام خلافتی و اُموی هستند و یا خواسته و ناخواسته از همین آبشخور آب می خورند و از مکتب اسلام امامتی و علوی غافلند. به هر حال منابع ما در حکایت این روایت کتاب های زیر بوده اند: 1. شیخ مفید، الارشاد 1 / 162؛ محمّد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام / 542 - 545 که در این منبع اخیر به چندین منبع دیگر ارجاع داده شده است.در جنگ حُنین

پس از فتح مکه بود که به رسول خدا خبر رسید: قبیله هوازن و ثقیف و چندین طایفه دیگر با هم، پیمان بسته اند که به مسلمانان شبیخون بزنند. پس از تحقیق معلوم شد که خبر صحیح بوده و آنها در تدارک حمله به سپاه اسلام هستند.

پیامبر اسلام با سپاهی انبوه که شمارشان را دست کم دوازده هزار سپاهی نوشته اند برای دفاع از اسلام و مسلمین آماده جهاد شدند. پیش از این تعداد مسلمانان در هیچ جهادی این چنین فراوان و بسیار نبود و همین برخی از مسلمانان را مغرور می کرد تا پیروزی سپاه اسلام را از پیش حتمی قلمداد کنند و با تکبّر و غرور راه روند.

بعضی از اشخاصی که در فتح مکه از ترس شمشیر، مسلمان شده بودند، در میان مسلمانان دیده می شدند که معاویه و پدرش ابوسفیان از آنها بودند. آن دو در حالی که برخی از آثار جاهلیت و بت پرستی را به همراه خود داشتند، مترصّد فرصتی بودند تا به نوعی زهر خود را بریزند و شکست خود را جبران کنند. بسیاری از مسلمانان نیز بر این امر واقف بوده و مراقب آنها بودند تا دست از پا خطا نکنند.

رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر استر سفیدش: «دُلدُل» پیشاپیش سپاه راه می پیمود تا این که در شب سه شنبه، دهم شوّال از سال دهم هجری به صحرای حُنین رسیدند.

شب را تا نزدیکی های سحر منتظر ماندند و سحرگاهان در حالی که هوا هنوز تاریک بود، از بالای تپّه ها و کوه ها به وادی حنین سرازیر شدند. غافل از این که جنگجویان هوازن از پیش در درّه ها و تنگناها و پیچ و خم های دشت حُنین جا گرفته و پنهان شده بودند.

آنها ناگهان بر مسلمانان حمله ور شدند و از هر گوشه و کناری شمشیر به دست سر برآوردند و به جان مسلمانان افتادند. پیش از همه سواران بنی سُلیم که فرماندهشان خالد بن ولید بود به پیروی از فرماندهشان خالد پا به فرار گذاشتند و بی درنگ از معرکه گریختند. به دنبال آنها اهل مکه مانند معاویه و پدرش ابوسفیان فرار کردند. دیگران نیز به پیروی از آنها دسته دسته از میدان، گریزان شدند تا آنجا که تنها ده مرد با پیامبر ماندند. یکی از آنها أیمن پسر أمّ ایمن بود که تا پای جان پایداری کرد تا به شهادت رسید و نُه نفر دیگر همگی از بنی هاشم بودند که حضور حضرت علی علیه السلام در این میان چشم گیرتر از همه بود.

حضرت مرتضی علی علیه السلام با این که پرچم اسلام را نیز همچنان برافراشته نگهداشته بود، به همراه هشت تن از عمو و عموزاده هایش از پیامبر دفاع می کردند و هر خطری را که آن حضرت را تهدید می کرد، به جان می خریدند تا به حضرت حبیب اللّه صلی الله علیه و آله جسارتی نشود.

رسول خدا صلی الله علیه و آله راسخ تر و مقاوم تر از همه در میدان جهاد همچنان ثابت قدم بود. با فرار مسلمانان هرگز در سیمای حضرتش هراسی دیده نشد. آن حضرت با صدای بلند می گفت: «مردم! کجا می گریزید؟ بیایید و باز گردید که منم پیامبر خدا و منم محمّد بن عبداللّه » و به عموی خود عبّاس که صدایی بس بلند و رسا داشت، دستور داد:

«