فریاد کن: ای گروه انصار! ای اصحاب درخت خار! ای اصحاب سوره بقره! کجا می روید؟ برگردید!»

از آن طرف ابوسفیان بن حرب بود که از میدان گریخته و با اعوان و انصار خود از معرکه دور شده بود، زبان به شماتت گشوده بود و با شادی و خرّمی فریاد می کرد: «این فراریان تا لب دریا می گریزند و هرگز برنمی گردند.» و یکی از همقطارانش نیز می گفت: «امروز جادوگری باطل شد!» و دیگری که پدرش در جنگ اُحُد به دست حضرت علی علیه السلام به درک واصل شده بود، با بی شرمی می گفت: «امروز خون پدرم را می گیرم، امروز محمّد را می کشم!»

با همه این حرف ها پایداری و رشادت های شگفت انگیز آن ده مرد مقاوم که در کنار خود چندین شیرزن را نیز می دیدند از سر اضطرار دست به خنجر و شمشیر برده اند، بالاخره محاصره دشمن را شکست و پیروزی را که چند ساعتی از مسلمانان رخ پوشانده بود، دوباره به سپاه اسلام برگردانید.

آری امدادهای غیبی به داد مسلمانان رسید و فوج فرشتگان دور و برِ حضرت حبیب اللّه صلی الله علیه و آله را چنان گرفتند که همه فراریان دسته دسته باز گشتند و جنگ دیگر باره به سختی در میان سپاه کفر و اسلام درگرفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند که با آرامشی کامل و تمام می گوید: «اَلاْآنَ حَمِی الْوَطیسُ / تنور تازه دارد داغ می شود.» و چنین رجز می خواند:

اَنَا النَّبِی لاکذِبْ * اَنَا ابْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبْ

- من پیامبری هستم که جای انکار ندارد / من پسر عبدالمطّلب هستم.

سرداری از سپاه کفر، سوار بر شتری سرخ موی با نیزه ای دراز در دست به آوردگاه آمد که سپاهی گران و سنگین را نیز پشت سر خود داشت. وی با رجزخوانی خود را ابوجرول می نامید و مسلمانان را تهدید می کرد که اینک کار جنگ را یکسره خواهم کرد!

اسداللّه غالب؛ علی بن اَبی طالب پا پیش گذاشت و با ضربتی که به ران شترش زد، او را از بالای شتر به زمین انداخت و سپس با ضربتی دیگر کار او را ساخت. با کشته شدن او لشکر شرک متلاشی شد و مشرکان مثل گلّه های روباه پا به فرار گذاشتند و مسلمانان فراری هم فراهم گشتند و با صفوفی فشرده تر در مقابل دشمن به مقاومت ایستادند.

علی علیه السلام در حماسه حُنین به تنهایی چهل نفر از جنگجویان کفر را کشت تا شش هزار نفر از مشرکان، اسیر مسلمانان شدند و دیگران هم به مناطق دوری چون طائف و نخله گریختند.(65) و آنان که پیشتر در حماسه اُحُد شجاعت ها و رشادت های علی علیه السلام را دیده بودند، به یاد آوردند که آری:

در اُحُد جبریل گفتا از زبان کردگار * لافتی الاّ علی، لاسیف الاّ ذوالفقاربیعت مردم با امام علی(ع)
کمترین تردیدی وجود ندارد که امام در دوره خلافت سه خلیفه نخست، مشارکت فعال سیاسی در امور جاری نداشته و جز مشورتهایی که در برخی امور قضایی، و محدودتر از آن در مسایل سیاسی در کار بوده، حضور جدی در صحنه سیاست نداشته است. به عبارت دیگر، در مجموعِ ترکیب حکومتی خلفا، امام علی - علیه السلام - عضویتی نداشته و توان گفت که دور را دور رهبری حزب مخالف را عهده دار بوده است. پیروزی امام علی - علیه السلام - پس از عثمان، تا حدود زیادی، به معنای غلبه مخالفان قریش و خط ضد اموی بود. این مخالفان اولا از حمایت قبایل عراقی و مهاجران مصری و ثانیا از همدلی و همراهی انصار و مردم بومی مدینه بهره مند بودند. تعدادی از مهاجرین نیز که در رأس آنها عمار بن یاسر بود، جزو این گروه به حساب می آمدند. اینها بخشی از مخالفان عثمان را تشکیل می دادند. در کنار اینان، گروهی از خود قریش، به دلیل بی توجهی عثمان به آنان، و توجه خاصش به امویان، در کنار مخالفان قرار داشتند. در رأس این گروه، طلحه، و زبیر و عایشه بودند. عمرو بن عاص نیز که از حکومت مصر معزول شده بود بر ضد عثمان فعالیت می کرد. البته همه اینان مدعی آن بودند که عثمان از سنت رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - فاصله گرفته است. بدین ترتیب، جهت گیری کلی آن شورش، بازگشت به سیره رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - رعایت عدل و انصاف و عدم ظلم و اجحاف در حق مردم بود. 
از همان آغاز اعتراضات مردم بر ضد عثمان، امام علی - علیه السلام - واسطه دو گروه و به عبارتی سخنگوی مخالفان و منتقل کننده اعتراضات مردم به عثمان بود. با این حال در این نقش میانجی گرایانه خود، میانه روی را حفظ کرد. آن حضرت گر چه خود به برخی از اعمال ناشایست عثمان اعتراض می کرد،[1] اما در شرایطی که میانجی بود حقوق عثمان را نیز رعایت کرده، با گرفتن تعهد از وی، در رعایت شرایط معترضان، مخالفان را آرام می کرد. البته طبیعی بود که وقتی عثمان کشته شود و علی - علیه السلام - سر کار آید، بنی امیه و برخی از جناحهای قریش، علی - علیه السلام - را در این باره متهم کنند؛ در حالی که امام نقشی در این رخداد نداشت. با وجود این، بسیاری از کسانی که به صورت یاران نزدیک آن حضرت در آمدند جزو معترضان بوده و حتی متهم بودند که مستقیم در قتل عثمان نقش داشته اند. کسانی که امام علی - علیه السلام - را مطرح کردند، همگی ضد عثمان بودند و همان گونه که اشاره شد، این آغاز نضج گیری تشیع در میان کوفیان است که مهمترین فعالیت سیاسی خود را در آغاز، در ضدیت با خلیفه حاکم شکل دادند. آنان نسبت به ابوبکر و عمر گویی رضایت کلی داشته اند. 
به هر روی قوت جناح طرفدار امام که متشکل از انصار، بسیاری از صحابه، و نیز قراء کوفه بودند آن اندازه قوی بود که اجازه بروز و ظهور به طلحه و زبیر نداد. همین طور یادی از سعد بن ابی وقاص نیز نشد.[2] در ادامه روایت طولانی سعید بن مسیب درباره قضایای قتل عثمان که پیش از این نقل کردیم، آمده است که پس از آن علی - علیه السلام - به منزل خود آمد و تمامی مردم به سمت خانه او هجوم آورده و اظهار می کردند که علی - علیه السلام - خلیفه است، آنان از آن حضرت می خواستند تا دست خود را برای بیعت بسوی آنان دراز کند. امام فرمود که بیعت مربوط به شما نیست، بیعت از آن «اصحاب بدر» است. هر کسی را که آنها خلیفه کنند خلیفه می شود، پس از آن تمامی اهل بدر که زنده بودند نزد علی - علیه السلام - آمدند و خواستار بیعت با آن حضرت شدند.[3] 
در برابر اصرار صحابه رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - امام از پذیرفتن خلافت خودداری کرد. طبری از محمد بن حنفیه آورده است: پس از کشته شدن عثمان، جمعی اصحاب نزد پدرم آمدند و گفتند: ما سزاتر از تو به خلافت، کسی را نمی شناسیم؛ علی - علیه السلام - گفت: من وزیر شما باشم بهتر است تا امیر شما باشم. آنان گفتند: جز بیعت با تو، چیزی نمی پذیریم.[4] آن حضرت گفت که بیعت او در خفا نمی باشد و باید در مسجد باشد. ابن عباس می گوید: ترس آن داشتم مبادادر مسجد مشکلی پیش آید.[5] وقتی به مسجد رفت مهاجرین و انصار به مسجد آمده با او بیعت کردند. از ابوبشیر عابدی نیز نقل شده که مردم، پس از کشته شدن عثمان، بارها به سراغ علی - علیه السلام - آمدند تا بالاخره او را وادار به پذیرفتن خلافت کردند. آن حضرت بر منبر رفت و فرمود: نیازی به خلافت نداشته و با کراهت