 شنیده و به درکش رسیده بودند، ولی دنیا خود را در چشم آنها به زیبایی آراست و زرق و برق آن دیده دلشان را خیره ساخت.» (76)

از آن طرف بنی امیه بودند که نزدیک به ربع قرن بود که در شام حکومت می کردند. آنان با همدستی امپراتور روم برای اسلام و مسلمانان از پیش نقشه ها کشیده بودند. بیست و پنج سال در شام و شامات مثل موش مدام همه جا لانه ساخته و زاد و ولد کرده بودند. بنی امیه به رهبری معاویه پسر ابوسفیان از شام و شامات گذشته در حجاز و عراق هم ریشه دوانده بودند تا آنجا که توانستند سه جنگ را به مسلمانان و حضرت علی علیه السلام تحمیل کنند.

برای کسی که تاریخ را با دقت مطالعه کند، به وضوح معلوم خواهد شد که کارگردانان هر سه جنگ (جمل و صفّین و نهروان) بنی امیه و امپراتور روم بوده اند.

و آن روز بیش از همه و پیشتر از همگان امام علی علیه السلام می دانست که فتنه ها همه از روم و کاخ سبز معاویه سرچشمه می گیرد و برای همین هرگز نمی خواست که جنگی در خانه مسلمانان و در میان مسلمانان پیش آید. آن حضرت همه سعی خود را برای پیش گیری از جنگ جمل به کار بست و هر راهی را که احتمال می رفت به صلح و آشتی بیانجامد با همه توانش تا آخرش رفت، امّا حماقت مردم کار را به آنجا کشانید که نباید می کشانید. زیرا که پیشترها از هر سوی در تورهای تبلیغاتی افتاده و استحمار شده بودند.

آری، معاویة بن ابی سفیان از جهل و حماقت مردم بیشترین بهره را برد تا آنجا که توانست طلحه و زبیر و عایشه و مروان و عبداللّه بن زبیر را در جبهه مخالف علی علیه السلام قرار دهد و مکه و مدینه و بصره را بر علیه علی علیه السلام برآشوبد و چنین بود که جنگ جمل در بصره درگرفت.جنگ جمل

درباره این جنگ تحمیلی، سخن بسیار می توان گفت که این جا مناسب نمی نماید. در این جا ما تنها به نقل یک مثنوی بسنده می کنیم که آن را میرزا محمّد صادق آزاد کشمیری (متوفّای 1159 ق) سروده است.

آزاد کشمیری جنگ جمل را آن چنان که مناسب این کتاب است با زبان حماسی به رشته نظم کشیده است و چنان می نماید که با دقّت و مطابق تاریخ روایت می کند. و از آنجایی که مولا علی علیه السلام در فتنه جمل هرگز قصد جنگ نداشت تا آنجا که در حالت تدافعی و هنگام دفاع هم با تمام وجود در پی صلح و آشتی بود. فرصتی برای ابراز شجاعت و اظهار رشادت پیش نیامده بود تا ما روایت آن را امروزه زینت بخش این دفترمان کرده باشیم. پس به سروده آزاد کشمیری بسنده می کنیم تا ترتیب و تسلسل تاریخی قضایا را نیز از دست نداده باشیم؛ و این منظومه حماسی خود دارای شاخصه هایی است که برای اهل ادب پوشیده نیست:

چو از ساغر آفتاب تموز * برافروخت رخسار دلجوی روز

شه دین از آن نامدار انجمن * روان کرد بهر رسالت دو تن

یکی ابن عبّاس و دیگر یزید * سوی عایشه کاندر آن خیر دید

که تا باز گردد ز راه ستیز * به یاد آورد حالت رستخیز

ادای رسالت به حکم امیر * نمودند نام آوران دلیر

به پاسخ چنین گفت آن نیک زن * جواب علی هیچ ناید ز من

جوابش به جز تیغ خونبار نیست * که با حجّت او مرا کار نیست

بر آشفت شیر خدا شاه دین * ز گفتار او گفت با مسلمین

مرا بود چندان که امکان ز کین * گذشتم من ای نامداران دین

به این مردمان پند و وعظم اثر * نبخشید و شد جرمشان بیشتر

ترحّم بر احوال فرزند و زن * ندارند گویند هر دم به من:

که آماده جنگ و ناورد باش * به میدان مردان برآ مرد باش!!

توان گفت با چون منی این سخن؟ * که بگذشت در رزمگه عمر من

فراموش کردند آیا مرا * همان حیدرم من که روز دغا،

شکستم به شمشیر صفهایشان * برانداختم نام آبایشان

به تیغی که سرهای گردان ز تن * جدا ساختم هست در دست من

دل و دست و بازو و صبر و یقین * مرا هست از فضل جان آفرین

خدایم به فتح و ظفر وعده داد * نیندیشم از کید اهل عناد

زمرگ مقدّر نباشد گزیر * چه اندیشه از خنجر و تیغ و تیر

ز مردن بسی کشته گشتن نکو * به حقّ خدا هست در راه او

به پیش خدا بعد از آن شاه دین * برآورد دست دعا ز آستین

چنین گفت: ای کردگار ودود * نخستین به من طلحه بیعت نمود

گذشت آخر از عهد و پیمان خویش * خلاف رضای تو را کرد پیش

از این بیش مهلت مده در جهان * مر او را، ز مکرش مرا وارهان

خدایا زُبیر آشکارا نمود * عداوت به من کو به من خویش بود

گذشت از سر حقّ و بیعت شکست * به دل بغض و کین مرا نقش بست

میان من و اهل اسلام جنگ * برانگیخت این مرد فولاد چنگ

همی داند آن را که خود کرده است * بُوَد سر به سر ظلم و بد کرده است

ز من دفع کن شرّ او ای خدا * به حقِّ سرِ سروران مصطفی

وز آن پس به ترتیب لشکر فتاد * شهنشاه دین خسرو عدل و داد

ز عمّار یاسر به سوی یمین * قوی کرد پشت دلیران دین

یسار یلان را سعید ابن قیس * بیاراست محکم تر از بوقبیس

محمّد که فرزند بوبکر بود * ز قلب سپه سر به خورشید سود

زیاد بن کعب از جناح سپاه * رسانید رایات دولت به ماه

به فوج کمین بود عمرو دلیر * به ابنِ خزاعی مسمّا امیر

سپه راند زان پس به میدان کین * به جنگ علی مادر مؤمنین

به پشت سپه هودجی بس نکو * بیاراست در پرده بُد جای او

برایش یکی اشتر راهوار * که کم دیده چون او دگر روزگار

ز ملک یمن کس بیاورده بود * توان راکب و مرکبش را ستود

چه اشتر به خوبی و پویه تمام * بلند آسمانی و عسکر به نام

چو آراسته شد سپاه از دو سو * پی نام و آوازه و آبرو

ز لشکر برآمد برون شاه دین * عیان گشت فضل جهان آفرین

ز نعل سم دلدل گام زن * پر از گل زمین شد به رنگ چمن

میان دو صف شیر تنها خرام * شد از لشکر خصم جویای کام

به برداشت پیراهن مصطفی * که یعنی نیم از پیمبر جدا

فکنده ردایش هم از عقل و هوش * کز آل عبایم از آن ره به دوش

به رویش نظر هر که را می فتاد * شدی بر زبانش روان «ان یکاد»

به فریاد گفت ای زبیر عوام * کجایی به سوی من اندک خرام

روان شد به سویش ز سر کرده پا * زبیر سرافراز جنگ آزما

فغان عایشه کرد و گفت ای زبیر * نه ای آگه از سنّت کهنه دیر

نگهدار خود را ز شیر خدا * مکن بیوه اسمای بی چاره را

به پاسخ بگفتند مردم بدو * مرنجان تو دل ای زن راستگو

ندارد علی عزم ساز نبرد * نشاید تو را دل ز غم رنجه کرد

همانا که دارد حدیثی به او * نگه کن دهد تا چه از پرده رو

چو آمد زبیر آن سوار دلیر * ز لشکر خرامان به سوی امیر

به او گفت شاه نجف هوش دار * چه کار است کان کرده ای اختیار

برین جنگ و پیکار با من بگو * چه چیزت همی دارد ای نامجو

زبیرش چنین گفت کای مرتضی * سبب شد بر این خون عثمان مرا

به خواهنده خون عثمان جواب * چنین داد سلطان دین بوتراب:

تو کشتی مر او را و یاران تو * قصاص از که می خواهی اکنون بگو!!؟

به آن کردگارت قسم ای زبیر * که در کار خود نیست محتاج غیر

خدایی که قرآن به خیرالوری * فرستاده جز او نباشد روا

به خاطر نداری که سلطان دین * محمّد رسول جهان آفرین

تو را گفت روزی که برگو به من * ایا داری اخلاص با بوالحسن؟

تو گفتی بلی یا نبی در جواب * بفرمود ز آن پس رسالت مآب:

خصومت کنی آشکارا به او * یقین آن که ظالم تو باشی نه او

چنین داد پاسخ زبیر ای علی * که فرمود این حرف آری نبی

به حقّ خدا رفته بود آن ز