 یاد * نباشد مرا با تو زین پس عناد

بگفت این و برگشت از دشت کین * سوی عایشه مادر مؤمنین

بیان کرد با عایشه سر به سر * شنید آن چه از حیدر نامور

چنین عایشه گفت خندان به او * که معلوم شد ای یل نامجو

بترسیدی از تیغ شیر خدا * ولی نیست عیبی در این مر تو را

که پیش از تو بسیار مردان هراس * نمودند از تیغ آن حق شناس

شنید از پسر نیز زین سان کلام * زبیر آن خداوند تیغ و نیام

بسی از پسر گشت آزرده دل * که کردی مرا در یلان منفعل

بگفت ای پسر چیست این رأی و کام * تو از بهر من شوم بودی مدام

چنین گفت عبداللّه اش در جواب * نه من شومم از راستی سر متاب

تو رسوای عالم نمودی مرا * اجل در رسیدی چه بودی مرا

تو عاری که بر ما نهادی از آن * رهاییست مشکل از آن در جهان

نگردد زما شسته این ننگ و عار * به هفت آب دریا سخن واگذار

ز حرف پسر خشمگین شد زبیر * که دیدش بسی دور از راه خیر

به سوی سپاه علی رو نهاد * روان باد پا کرد چون تندباد

همی تاخت مرکب میان سپاه * زمانی نشد از کسی کینه خواه

هم آخر به لشکرگه خویش رو * نمود آن دلاور به صد های و هو

بگفت ای پسر بس همین پردلی * که تنها شدم با سپاه علی

نترسیدم از لشکر بی شمار * ز گفتار ناگفتنی شرم دار

به پاسخ مر او را چنین لب گشود * نکو بود این حمله امّا چه سود

که تیغت نگردید رنگین به خون * بگو چون برآیم از این عار چون

سخن مختصر بِهْ ز گفتار او * دل آزرده چین بر جبین ترش رو

زبیر جهان جوی لشکر شکن * برون رفت از لشکر خویشتن

روان کرد مرکب به راه حجاز * گذشت از سر بصره و ترکتاز

به دشتی که دشت سباعش به نام * بخوانند مردان با رای و کام

زبیر سرافراز منزل نمود * پلنگ قضا در کمینگاه بود

کسی با قضا در نیاید به جنگ * بُوَد گر همه رستم شیر چنگ

به حکم قضا با سپاه تمام * در آن سرزمین داشت اخنف مقام

ز فوجش دلیری به سوی زبیر * روان شد بسی دور از راه خیر

مسمّی بلاجوی خنجر گذار * به عَمرو بن جرموز در روزگار

ولی بود او با زبیر آشنا * بیاورد شرط مروّت به جا

بپرسید زو عمرو کای نامجو * چه داری خبر از علی بازگو

چه شد لشکرت این چنین بی سپاه * نمودی گوارا چنین رنج راه

به او داد پاسخ زبیر ای عزیز * دو لشکر چو گردید گرم ستیز

من از رزمگه روی برتافتم * که خیریت خود در آن یافتم

دغا کرد عَمرو بلا جوی شر * درآمیخت با او چو شیر و شکر

میسّر چو از شیر و نان هرچه بود * به زودی برایش مهیا نمود

به خواب گران رفت زان پس زبیر * که باشد خور و خواب در کهنه دیر

ز جا جست بی تاب عَمرو دلیر * نمودش ز جان گرانمایه سیر

سرش را ز پیکر جدا کرد چَست * به سوی علی ولی راه جَست

به او گفت سلطان دین مرتضی * شنیدم من از حضرت مصطفی:

بُوَد قاتل این زبیر عوام * در آتش چه سودت ز سودای خام

چو بشنید عَمرو تبه روزگار * از او این سخن شد بسی شرمسار

به قولی همان لحظه خود را هلاک * نمود و جهان شد ز ناپاک پاک

به دشت سخن رستم داستان * چنین داد رخش قلم را عنان

که چون دید شیر خدا شاه دین * سپاه عدو را به میدان کین

خدا را به مجد و عُلی یاد کرد * بیاراست بر خود سلاح نبرد

زره شد بر آن نور پروردگار * تماشاگه دیده روزگار

به گرد سرای سپهر کبود * کله خود ز او سر به خورشید سود

سپر شد چو از پشت شه کامیاب * ز رشکش گل داغ چید آفتاب

ز شمشیر شیر خدای ودود * چه گویم که آن آیت فتح بود

دو سر هیچ دانی که تیغش ز چیست؟ * که یعنی دو عالم به دست علیست

حمایل همان تیغ و مصحف به دست * طلب کرد دُلدُل، به زین بر نشست

بفرمود با لشکر خویشتن * کسی هست آیا که قرآن ز من،

ستاند بخواند به احکام آن * مر این قوم گمراه را این زمان؟

جوانی به پا خاست با رأی و کام * نکو روی و فرزانه مسلم به نام

که من ای وصی رسول خدا * بخوانم به مصحف مر این قوم را

به او صاحب افسر هَلْ اَتی * بفرمود از روی مهر ای فَتی

تو گر پیش این قوم قرآن بری * هلاکت نمایند و از جان بری

دو دستت ببرّند، اوّل به تیغ * به خونت نشانند پس بی دریغ

روا داری اینها، ره صدق جو * جوابی که دانی مناسب بگو

بگفت آن جوان بخت صاحب یقین * که ای خسرو ملک دنیا و دین!

چه غم هرچه آید ز اعدا مرا * که دانم رضایت رضای خدا

ندارم من از کشته گشتن هراس * مرا بس همین دولت بی قیاس

به او اوّل آل یاسین سپرد * کتاب خدا، گوی اخلاص برد

روان گشت مسلم به صد خوشدلی * پی جانفشانی به حکم علی

به کف مصحف و نام حیدر به لب * سعادت قرین شد شهادت طلب

خروشید کای مردمان بوالحسن * سپرد این کلام خدا را به من

که خوانم شما را به احکام آن * همی گوید آن خسرو انس و جان

خصومت چرا با من، از کردگار * بترسید کو هست آگه ز کار

چه باید فکند این چنین در بلا * پی جاه دنیا عبث خویش را

ره مهر واخلاص او سر کنید * چه شد درد دین، دیده ها تر کنید

هنوز آن دلاور در این حرف بود * کز اعدا یکی پیش دستی نمود

بزد تیغ و ببرید دستش ز تن * به دست دگر سرو گل پیرهن،

نگهداشت قرآن، سخن ساز کرد * همان حرف ناگفته آغاز کرد

جدا کرد بد گوهر کینه جو * به ضرب دگر نیز آن دست او

سعادت قرین مسلم پاک دین * که از خون او گشت رنگین زمین،

به بازو نگهداشت بر سینه چست * کتاب خدا وز خدا خیر جست

هم آخر به خنجر سترگ اژدها * در آورد از پا سهی سرو را

خوشا حال مسلم که قرآن به دست * ز دار فنا خنده رو رخت بست

بر او کرد شاه ولایت نماز * همینش میان یلان امتیاز

چو شیر خدا دید مسلم ز پا * درآمد به تیغ سترگ اژدها

به پور گرامی محمّد به نام * به حنفیه مشهور در خاص و عام

بگفت ای محمّد به شمشیر تیز * به میدان برو خون دشمن بریز

روان گشت با رایت خسروی * به ناوردگه نور چشم علی

ز جا بادپا راند چون تندباد * به حیرت از او چرخ گردون فتاد

ز گرد ره قبله انس و جان * سیه پوش چون کعبه شد آسمان

بزد بر سپاه جمل خویش را * دلاور نبیند کم و بیش را

بسی سرکشان را به شمشیر تیز * درآورد از پا به دشت ستیز

به یک تاختن کرد از کشته ها * به هامون چو کوه اُحُد پشته ها

به شمشیر خوش جوهر او زمین * به خون موج زن شد چو دریای چین

نزد بر سری کان نیفکند پست * به فرض ار فزون بود از پیل مست

دم تیغ او کآفت برق بود * ز خفتان و جوشن گذر می نمود

چو حیدر به جنگ اُحُد در جمل * از او ماند تیغ دو دستی مثل

بسی سر کشان را ز زین بر زمین * بیفکند و برگشت از دشت کین

روان شد به ناوردگه شاه دین * که خاشاک کین روبد از راه دین

زمین گل گل از نعل دلدل شکفت * رهش را صبا با صد امّید رُفت

به پیشش ظفر شاطری سر نمود * ز مرآت دل زنگ غم برزدود

قضا و قدر چون کمین بندگان * ز سر کرده پا در رکابش روان

همای شکوهش سخن مختصر * جهان داشت چون بیضه در زیر پر

به تیغ دو دم شاه تنها خرام * شد از لشکر خصم جویای کام

در آمد به قلب سپاه عناد * سراسر زمین در تزلزل فتاد

نه دل ماند با دشمنانش نه هوش * چه حاصل که بودند فولاد پوش

شد از خشم او زهره قاف آب * ز خصمش مجو پر دلی، چون حباب

چو افراخت حیدر به شمشیر دست * شرر گونه خون از رگ سنگ جست

ز شمشیر شه هیچ کس جان نبرد * درآوردش از پا به هر کس که خورد

بُوَد ناخن شیر پروردگار * به ناوردگه خون چکان ذوالفقار

فغان خاست از لشکر کین