ه جو * ز برق دم تیغ خونریز او

خوش آینده یک ره در آن پهن دشت * ز خون جاده ها چون رگ لعل گشت

شد از خصم سرکش به گردون فغان * به صد آه و زاری که ای وای جان

نبرد آزما در هزاران هزار * علی بود در دست او ذوالفقار

به هر سو که رخش سبک سیر راند * به جز کشته ز اعدا نشانی نماند

برای تماشای شاه دلیر * نمود عینک از مهر و مه چرخ پیر

به خنجر کسی را که شیر خدا * درآورد از پا به دشت دغا،

در آید کجا در تن او روان * بُوَد روز محشر هم از کشتگان

به یک دم به تیغ دو سر ذوالفقار * بیفکند از پا سپه بی شمار

چو با خصم او بخت بد ساز گشت * دل آسوده از رزمگه بازگشت

نشد سدّ راهش سپاه عدو * ز بیم دم تیغ خونریز او

چنین کرد شیر خدا بوتراب * به پور گرامی محمّد خطاب:

چنین بایدت کرد جنگ ای پسر * که من می کنم داستان مختصر

سپاهی جدا شد ز فوج عدو * همه کینه ور جمله پرخاشجو

به فوج یسار شهنشاه دین * نمودند آهنگ پرخاش و کین

یل جنگجو مخنف بن سلیم * که در جاده شرع بُد مستقیم

نگهداشت پای شجاعت به جای * برافراخت بازوی جنگ آزمای

به میدان ناورد جولان نمود * بسی را به شمشیر بی جان نمود

ز بسیاری زخم های گران * بپیچید از دشت هیجا عنان

چو او را برادر در آن حال دید * روان شد به میدان که گردد شهید

برای شهادت میان تنگ بست * برآورد شمشیر و افراخت دست

تنی چند را بستر از خون و خاک * نمود و جدا شد ز زین سینه چاک

ز جام شهادت چنان گشت مست * به شوق جنان زین جهان چشم بست

کمر بست زید بن صوحان به جنگ * وزان پس که آمد دلاور به تنگ

علمدار شیر خدا شاه دین * علی ولی، هادی راه دین

چو شیر گرسنه به ناوردگاه * در آمد بر آمد خروش از سپاه

به یک تاختن خاک را گل نمود * زخون مطلب خویش حاصل نمود

بر او هر دو لشکر نظر دوخته * که این پردلی از که آوخته

زدی بر میان از یسار و یمین * بد اندیش دین را به شمشیر کین

به هر سو که آهنگ پیکار کرد * زمین را زخون رشک گلزار کرد

نپیچید از دشت ناورد رو * شهادت طلب مرد پرخاشجو

ز بسیاری زخم تیر و سنان * شد از هر بن موی او خون روان

به باغ جنان رفت خونین کفن * چو گل زین جهان مهتر انجمن

روان صعصعه شد به ناوردگاه * ز مرگ برادر به صد درد و آه

بدرّید از هم صف مشرکین * رسانید خود را به میدان کین

به زیر آمد از اسب و بگشاد دست * علم برگرفت و به زین بر نشست

بماندند گردان از او در شگفت * چنین حمله را سهل نتوان گرفت

به خون کرد با تیغ و بازو علم * به کام عدو ریخت خوناب غم

کمر بست هر کس ز اهل خلاف * به کیش کمر بست او بی گزاف

چو شاهین همی کرد صید عدو * نَبُد هیچ کس هم ترازوی او

ز بسیاری زخم تیغ و سنان * چو گردید شیر ژیان ناتوان

روان شد به پابوس شاه نجف * نداد آن دلاور علم را ز کف

چو دید این چنین بو عبیده که بود * ز اخیار شیر خدای ودود،

دوید و ز دستش علم برگرفت * ره مهر و اخلاص از سر گرفت

روان کرد گلگون به میدان جنگ * به صد رنگ شد خصم بیداد چنگ

بکوشید چندان که از پا فتاد * ز کف گوهر جانفشانی بداد

به راه علی صاحب تیغ تیز * گذشت از سر نقد جان عزیز

بدینگونه در عرصه کارزار * به دنبال هم هفت خنجر گذار،

ز احباب معروف شیر خدا * فتادند از پا به تیغ جفا

پس آنگه ز اهل جمل کینه خواه * رجز خوان فرس راند در رزمگاه

دلیری به عبداللّه بن شبر * مسمّی و معروف در بحر و بر

فزون یک سر و گردن از قوم عاد * ستمگر، بلا جو، سراپا عناد

ستود آن قدر خویشتن را که خواست * خروشید از آن پس که حیدر کجاست

که افروخت این آتش کینه را * ز آب دم خنجر جان ربا

بُوَد بغض او فرض در کیش من * نباشد جز این طاعت از پیش من

چو بشنید از او شاه دلدل سوار * سخن های پا در هوا بی شمار

ز جا راند دلدل به پا خاست گرد * به خشمی کزان زَهره اش آب کرد

خروشید و گفت ای بد آموزگار * چه خواهی ز من پیشتر پا گذار

بر افراخت بازو بد اندیش دین * همی خواست بر شه زند تیغ کین

ندادش امان شیر پروردگار * بزد بر سر او چنان ذوالفقار،

که پا کرده از سر به دوزخ روان * سر سرکشان شد از این خاکدان

چو از رزمگه شاه دین بازگشت * سپاه دگر جلوه گر شد به دشت

به پیکارشان جمله از مسلمین * نمودند جولان به میدان کین

بدینگونه از هم دو رویه سپاه * شده کینه جو کشته در رزمگاه

ز شیر خدا دست مردان دین * قوی بود چون پنجه آهنین

سپاه جمل را به میدان کار * دل از پهلوی عایشه استوار

کشان اشترش را تفاخر کنان * کف آورده بر لب چه پیر و جوان

پیاپی شدندی به دشت ستیز * فتادندی از پا به شمشیر تیز

بسی مادر مومنین خشمگین * شد از جرأت لشکر شاه دین

طلب کرد از ریگ مشتی و آن * بینداخت بر روی اسلامیان

خروشید و گفت این سخن آه آه * که روی شما باد زشت و سیاه

ز اصحاب شیر خدا بوتراب * دلیری جهان دیده ای در جواب

بگفتا که این رَمْی رمیت نبود * مر این رمی را بلکه شیطان نمود

چو این حرف از او عایشه گوش کرد * که از طرز کین گفت بی باک مرد

به خشم آمد و گفت مر فوج را * در آرید این ناکسان را ز پا

یلان تیغ و بازو برافراختند * ز هر سو به ناوردگه تاختند

سپاه علی صاحب ذوالفقار * بجنبید از جا به صد اقتدار

به شمشیر و خنجر نبرد آزما * دو لشکر شد از هم به دشت دغا

زمین در تزلزل فتاد آن چنان * تو گویی که شد روز محشر عیان

ز بسیاری گرد گردان سپهر * بپوشید از مردمان چشم مهر

درخشان سنان ها شد از هر کنار * چو شمع فروزان به شب های تار

زمین بس که گل شد زخون سر به سر * فرو رفت پای نظر تا کمر

هوا شد مشبّک ز تیر و سنان * نمودی از آن در زره آسمان

بیابان شد از کشتگان ناپدید * به خون جگر گاو و ماهی تپید

جهان را عجب حالتی دست داد * کزان رفت هول قیامت ز یاد

مبادا که از پا درآید، عصا * جهان کهن کرد از نیزه ها

سپه را به کین طلحه رزمخواه * همی کرد ترغیب در رزمگاه

خود از خدمت مادر مؤمنین * نمی شد جدا عاقل پیش بین

چو دیدش ز قلب سپه گرم جنگ * بداندیش مروان بی داد چنگ

به تیرش نشان کرده از پا فکند * به دل داشت کینی از آن ارجمند

کسی با سپهدار خود غیر او * ندیدم که شد این چنین کینه جو

زهی عقل مروان زهی اعتقاد * که دنیا و دین هر دو از دست داد

بسی عایشه مادر مؤمنین * شد از فرقت طلحه اندوهگین

به هر گونه ناچار تا روز بود * یلان را به کین حکمت آموز بود

چو در باختر شاه خاور روان * شد از تخت فیروزه آسمان

دو لشکر ز ناوردگه گشت باز * بشد در میان منع وقت نماز

چو خورشید یک نیزه از تیغ کوه * برافراخت سر با هزاران شکوه

زن مصطفی مادر مؤمنین * برآورد هودج به آهنگ کین

مهار جمل را کشان لشکرش * چو پروانه گردید گرد سرش

وزین سو عیان شد ز خورشید دین * مسیحا نفس نور جان آفرین

به پابوس شیر خدا آفتاب * ز برج اسد شد به شکل رکاب

قضا بسته در خدمت او کمر * که را بود اقبال و بخت آن قدر

ظفر سوده سر بر بلند آسمان * که در ظلِّ رایات شه شد روان

ز پهلوی او لشکرش بی گزاف * به میدان قوی پشت چون کوه قاف

دو لشکر به میدان چو صف برکشید * ز ماهی به مه ولوله سر کشید

نخستین نمودند هم را نشان * سپاه دو کشور به تیر و کمان

ز پهلوی پرّان عقاب خدنگ * پر انداخته مرغ جان بی درنگ

ز تیر جگر دوز همچون کمان * خم افت