اده در قامت آسمان

نمودی ز بس نیز اسب و سوار * به میدان کین یک قلم نخل کار

کمان از کشاکش چنان ساخته * که قوس قزح رنگ درباخته

وزان پس نمودند مردان دین * به دنبال هم عزم میدان کین

نخستین که با لشکر بی کران * به جنگ سپاه جمل شد روان،

سرافراز حجّاج بن عوف بود * کزو در دل دشمنان خوف بود

به دنبال او شد به خون ریختن * حزیمه بن ثابت تیغ زن

سپه راند زان پس به دشت ستیز * شریح بن هانی به کف تیغ تیز

به خون عدو بعد از آن بی دریغ * بن عروه، هانی بیفراخت تیغ

زیاد بن کعب نبرد آزما * شد از بعد هانی به دشت دغا

چو عمّار یاسر سپه بر کشید * ز اعدا به گردون فغان سر کشید

وزان پی روان شد به ناوردگاه * یل شیر دل مالک رزمخواه

بن قیس شد بعد مالک به جنگ * سعید سرافراز فولاد چنگ

پیاپی بدین گونه هر مهتری * روان گشت با نامور لشکری

به دنبالشان راند دلدل علی * کزو بود پشت دلیران قوی

چه دلدل که هنگام جولانگری * غبار رهش کحل چشم پری

ز پایش معطّر صبای شمال * به معنی هما و به صورت غزال

به تمکین چو کوه و به تک چون صبا * سخن بر زبان ها از او جابه جا

فلک سیر، خورشید سم، گل کفل * مه از عکس نعلش ضیا در بغل

ندیده چنین مرکب راهوار * دگر دیده ابلق روزگار

شد از سرعت او به میدان جنگ * ز رنگی به رنگی سپهر دو رنگ

قضا و قدر از یسار و یمین * زده دست رغبت به دامان زین

سپاه جمل هم به دشت نبرد * رسانید بر چرخ گردنده گرد

به تیغ و سنان شد دو کشور سپاه * یکایک ز هم یک قلم رزمخواه

ز بسیاری گرد رخشنده تیغ * نمودی چو برق درخشان ز میغ

چکاچاک شمشیرهای یلان * بپیچید در گنبد آسمان

ز سرچشمه جوهر تیغ ها * روان بود دریای خون جا به جا

چو ماهی ز غربال در بحر خون * تپیدی زره پوش را اندرون

شد از نیره ها یک قلم دشت جنگ * نیستان شیران فولاد چنگ

زمینی ز بس کشته پیدا نبود * کم از دشت محشر به غوغا نبود

بسی را به تیغ دو دم ذوالفقار * درآورد از پا شه نامدار

به ناورد هر کس که پرداختی * به خاک سیاهش یکی ساختی

ز بیم دم تیغ عالی جناب * چو مه بود پا در رکاب آفتاب

حنایی ز خون دلدلش تا کمر * گلستان ز نقش سمش دشت و در

ز سر کرده پا، پای کوبان به پیش * ظفر شاطر از ساز اقبال خویش

به یک ضرب تیغ دودم ذوالفقار * شدی چارپر گاله (77) اسب و سوار

شد از برق تیغش دمادم روان * به دشت عدم کاروان کاروان

به ناورد او هر که خنجر کشید * ز چار آینه صورت مرگ دید

چو روئین تن از خصم بد کیش بود * به زین رسته دل از غم خویش بود

ز بیمش دل و دست اعدا شکست * کمر خصم گردنکش او ببست

سری را که از تن جدا ساختی * سم دلدلش توتیا ساختی

به کوری اعدای آل عبا * همی گفت تیغ و ظفر بر ملا

که شد دیده ات روشن ای آفتاب * ز پامالی دشمن بوتراب

توان تا کجا وصف تیغش شمرد * که رنگ دویی یک ره از دهر برد

سپاه جمل کشته شد بی حساب * ز شمشیر احباب عالی جناب

ز بس تیر چون خارپشتی عیان * شده هودج مادر مؤمنان

سپه پشکل آن شتر کو سوار * بر او بود از غایت اقتدار،

ربودی ز میدان و کردیش بو * چو مشک خطایی به صد آرزو

مهار شتر را کشان پیش پیش * نمودی نثار رهش جان خویش

به خاطر ندارد سپهر برین * بدین اعتقاد آدمی بر زمین

بفرمود شیر خدا مرتضی * بُوَد این شتر همچنان تا به پا،

ندارند دست از ستیز این گروه * که گشتند سدّ ره ما چو کوه

نمایید پای جمل را قلم * بُوَد وارهد لشکر از درد و غم

پی او بگیرید و هان پی کنید * ره مردی و پردلی طی کنید

نهادند جمعی به فرمان او * به سوی جمل رو، ز یاران او

شد از پشته کشته ها دشت کین * شتر پشت بر پشت گاو زمین

دریدند قلب سپه را به تیغ * شتر را نمودند پی بی دریغ

در آمد ز پا اشتر راهوار * به شمشیر مالک یگانه سوار

به قولی همان کس که جرأت نمود * به نام عبد رحمان و از کوفه بود

نه استاد از بصریان هیچ کس * پراکنده شد لشکر از پیش و پس

چو عمّار یاسر بدانگونه دید * به تنگ جمل رفت تنگش برید

ز پشت شتر گشت هودج جدا * رسید اندر آن حال شیر خدا

به پور ابوبکر گفت این سخن * خبر گیر از خواهر خویشتن

محمّد به امرش میان تنگ بست * دوید و به هودج درآورد دست

برآورد مر خواهر خویش را * به حکم وصی رسول خدا

به او مادر مؤمنان پر عتاب * نمود این چنین از حقارت خطاب:

که ای، ای دلاور که دستت رسید * به آن کس که غیر از پیمبر ندید

محمّد به او گفت خاموش باش * چه کردی نمی دیدم امروز کاش

نگه کرد چون عایشه سوی او * ز غم رست از دیدن روی او

محمّد سوی شهر شد رهنما * مر او را از آن پس ز دشت دغا

در آن خانه کو پیشتر جای داشت * رسانید، آن را به او واگذاشت

شنیدم ز راوی که هژده هزار * کم آمد ز فوج جمل در شمار

ز اصحاب حیدر به نهصد رسید * که گشتند در روز هیجا شهید (78)صحنه هایی از جنگ صفّین

صفّین نام جایی است که در ساحل غربی فرات و بین عراق و شام قرار دارد و خونبارترین جنگ داخلی مسلمانان در آن جا به سال 37 قمری رخ داد. معاویة بن ابی سفیان با سرپیچی از اطاعت امیر مؤمنان و امام مسلمانان - یعنی حضرت علی علیه السلام - که همه مسلمانان با آزادی کامل و از سر اختیار تام بلکه با التماس و خواهش با او بیعت کرده بودند آغازگر این جنگ خونین بود که شهادت بیست و پنج هزار شهید از مسلمانان و از طرفی دیگر مرگ چهل و پنج هزار انسان فریب خورده و استحمار شده از سپاه شام را در پی داشت. (79)

کاری را که ابوسفیان (سردمدار کافران و مشرکان) در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله نتوانسته بود انجام دهد پسرش معاویه در سایه بیست و پنج سال غربت و مظلومیت آل محمّد صلی الله علیه و آله فرصت انجامش را یافت تا بالاخره به آرزوی پدرش ابوسفیان که چیزی جز کوبیدن و کشتن مسلمانان نبود جامه عمل پوشانید.

درباره جنگ صفّین کتاب های چندی نوشته شده است و جا دارد ده ها کتاب دیگر نیز نوشته شود. شرح و تحلیل آن نه تنها در این مجال که حتّی در یک کتاب نیز نمی گنجد. ما خوانندگان این اثر را به کتاب پربار استاد عبدالمجید معادی خواه با عنوانِ: تاریخ اسلام (عرصه دگراندیشی و گفت و گو) جلد چهار و پنج، ارجاع می دهیم و در اینجا تنها به صحنه های پراکنده ای از آن می پردازیم که حاکی از شجاعت شیر خدا؛ حضرت حیدر کرّار علیه السلام است و هر یک به نوعی رشادت و قاطعیت آن حضرت را نشان می دهد که حضرتش همانطوری که در عصر رسول اللّه صلی الله علیه و آله با کافران لجوج و مشرکان مهاجم می جنگید با منافقان جنگجو و کینه توز هم می جنگید و همان شجاعتی که در سنّ و سال بیست تا سی و پنج داشت در شصت سالگی هم داشت. سی سال غربت و مظلومیتی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله دیده بود هرگز نتوانسته بود در عزم راسخ و ایمان قاطع او تزلزلی ایجاد کند و یا او را بشکند زیرا که او همیشه با خدا و برای خدا بود که درود خدا بر او، و بر شهیدان راه حقّش بادا.حقّ و باطل

بنا به نوشته همه تواریخ، معاویه با بستن راه فرات، جنگ صفّین را شروع کرد و امیر مؤمنان علی علیه السلام هرچه سعی کرد تا معاویه دست از سرآب بردارد و مسلمانان را برای استفاده از آن آزاد گذارد معاویه نپذیرفت و گفت که آن قدر باید بی آب و تشن