ی»كه آن حضرت در آنجا چاه زده بوده است. از بعضی سخنان امام صادق - علیه السلام - استفاده می شود كه امیر مؤمنان - علیه السلام - در راه مكه و كوفه چاههایی حفر كرده است.[8] 
5- ساختن مسجد 
تأسیس و تعمیر مساجد از نشانه های ایمان به خدا و آخرت است و امیر مؤمنان - علیه السلام - مساجدی بنا كرده است كه نام برخی از آنها در تواریخ اسلامی ضبط شده است. از آن جمله است : 
مسجد الفتح در مدینه، مسجدی در كنار قبر حمزه، مسجدی در میقات، مسجدی در كوفه، مسجدی در بصره.[9] 
6- وقف اماكن و املاك 
اسامی موقوفات متعدد و وقفنامه های حضرت علی - علیه السلام - در كتب حدیث و تاریخ به طور مبسوط ذكر شده است. دراهمیت این موقوفات همین بس كه، طبق نقل مورخان معتبر، درآمد سالانه آنها چهل هزار دینار بوده كه تماماً صرف بینوایان می شده است. شگفت آنكه، به رغم داشتن این درآمد سرشار، حضرت امیر - علیه السلام - برای تأمین هزینه زندگی خودبه فروختن شمشیرش نیز ناچار شده بود.[10] 
آری، چرا علی - علیه السلام - از خود چنین موقوفاتی باقی نگذارد؟ مگر نه آنكه پیامبر اكرم فرموده است : «هر كس از این جهان درگذرد، پس از مرگ، چیزی به او نمی رسد جز آنكه پیشتر سه چیز از خود باقی گذاشته باشد: فرزند صالحی كه در حق او استغفار كند، سنت حسنه ای كه در میان مردم رواج داده باشد، كار نیكی كه اثرش پس از او باقی باشد. 
وقفنامه های حضرت امیر - علیه السلام - علاوه بر آنكه منبع الهام بخشی برای احكام وقف در اسلام است، سندی محكم وگویا بر خدامات اجتماعی و انسانی آن حضرت است. برای آگاهی از این وقفنامه ها به كتاب ارجمند «وسائل الشیعه»،ج 13 كتاب الوقوف و الصدقات، مراجعه شود. 
[1] . حضرت یعقوب، به فرموده قرآن كریم (سوره یوسف، آیه 67)، به فرزندان خود سفارش كرد كه به شهر مصر از یك در واردنشوند، بلكه از درهای مختلف به آن در آیند. 
[2] . سوره بقره، آیه 274 كسانی كه اموال خود را (در راه فقرا) شب و روز و پنهان و آشكار انفاق می كنند. 
[3] . فروع كافی، ج 5 ص 74 بحارالانوار، ج 41 ص 43 
[4] . همان . 
[5] . بحارالانوار، ج 23 ص 20 
[6] . سرزمینهایی كه بدون جنگ و خونریزی به تصرف مسلمانان در آید بخشی از انفال است كه مربوط به مقام نبوت است ورسول اكرم از آنها در راه منافع اسلام و مسلمانان استفاده می كرد. 
[7] . فروع كافی، ج 7 ص 543 وسائل الشیعه، ج 13 ص 303 
[8] . ر.ك . مناقب، ج 1 ص 323 بحارالانوار، ج 41 ص 32 
[9] . ر.ك . مناقب، ج 1 ص 323 بحارالانوار، ج 41 ص 32 
[10] . كشف المحجه، ص 124 بحارالانوار، ج 41 ص 43
آيت الله جعفر سبحاني- فروغ ولايتدر لباس عبّاس

از ابوالاغرّ روایت است که گفت: در جنگ صفّین ایستاده بودم که عبّاس بن ربیعة بن حارث بن عبدالمطّلب (82) را دیدم. عبّاس در حالی که سراپایش پوشیده از لباس رزم و اسلحه بود و تنها چشمهایش از زیر روبند آهنی می درخشید از کنار من عبور کرد. او شمشیری در دست داشت که آن را می چرخانید و بر اسبی سرکش سوار بود که زمامش را استوار نکشیده بود و آن را آهسته می راند.

ناگاه یکی از سرداران سپاه شام که نامش عرار بن ادهم بود بر او بانگ زد:

آهای ای عبّاس! برای نبرد تن به تن آماده شو!

عبّاس در پاسخ گفت: به شرط آن که پیاده جنگ کنیم تا راه فراری نباشد. مرد شامی در حالی که رجز زیر را می خواند از اسبش پیاده شد:

«اگر سواره باشید، سوار شدن بر اسب ها خوی و خصلت ماست و اگر پیاده باشید ما گروه پیادگانیم.»

عبّاس در حالی که پای خود را از رکاب اسب بیرون می کشید این رجز را خواند:

«مرد سرکش را که ناز و تکبّرش حاکی از ترس اوست، شمشیر برّنده تو، از تو باز خواهد داشت.»

سپس دنباله های آویخته زره خود را به غلام سیاهش که اسلم نامیده می شد سپرد. به خدا سوگند گویی هم اکنون به موهای بور او می نگرم که توجّه مرا به خودش جلب کرد. سپس هر دو بی درنگ به سوی هم پیش رفتند و من بی اختیار این بیت را به یاد آوردم که شاعری گفته است:

«در حالی که سواران ایستاده بودند آن دو پیاده به جنگ پرداختند و هر دو دلیر و کارکشته بودند.»

سربازان هر دو صف در حالی که لجام اسب های خود را کشیده بودند به پایان کار آن دو چشم دوخته بودند. آن دو زمانی از روز را به نبرد با شمشیر سپری کردند و از آنجا که زره و لباس جنگی هر دو کامل و محکم بود هیچ کدام کاری از پیش نبردند تا آن که عبّاس متوجّه شکافی شد که در زره مرد شامی بود و بی درنگ دست انداخت و آن را تا قفسه سینه اش درید و سپس در حالی که جای شکاف زره برای او پیدا بود بر او حمله کرد و چنان ضربتی زد که ریه های او را از هم درید و مرد شامی سرنگون بر زمین غلتید. مردم چنان تکبیری گفتند که زمین زیر پایشان به لرزه درآمد و عبّاس میان مردم با سربلندی قد بر افراشت و بلند شد. ناگاه از پشت سرم شنیدم که کسی این آیه را تلاوت کرد:

«با ایشان بجنگید که خداوند آنها را با دست های شما کیفر دهد و رسوا سازد و شما را بر ایشان یاری دهد و دل های مردمانی را که باورمندند شفا بخشد و خشم از دل های ایشان ببرد و خداوند توبه هر کس را بخواهد می پذیرد و خدا دانای درست کار است.» (83)

برگشتم دیدم امیرالمؤمنین علیه السلام است. روی به من کرد و پرسید: ای اباالاغر! این کسی که با دشمن ما می جنگید کیست؟

گفتم: برادرزاده شما عبّاس بن ربیعه بود. تا دید گفت: آری هموست.

سپس رو به عبّاس کرد و گفت:

ای عبّاس! مگر من به تو و ابن عبّاس نگفته بودم که هرگز مرکز فرماندهی خود را ترک نکنید و با کسی همآورد نشوید و نجنگید؟ گفت: آری چنین بود. علی علیه السلام گفت: پس با این که می دانستی نباید بجنگی چرا جنگیدی؟

گفت: یا امیرالمؤمنین آیا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و نپذیرم؟ فرمود: آری. اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمّ تر از پاسخ دادن به خواسته دشمن توست. علی علیه السلام به خشم آمد و چین بر پیشانی انداخت تا آنجا که من با خود گفتم الان است که به سختی توبیخش کند. ولی امام خشم خود را فرو خورد و آرام گرفت و دو دست خود را با تضرّع به سوی آسمان برافراشت و گفت: پروردگارا این رفتار را از عبّاس بپذیر و از خطایش درگذر! من از وی گذشتم تو نیز او را بیامرز!

از آن طرف معاویه بر کشته شدن عرار بن ادهم بسیار ناراحت شد و گفت: از کجا دیگر دلیری چون او می تواند پیدا شود تا مثل او جنگ و دلاوری کند؟ آیا خون او باید هدر رود؟ هرگز؛ خدا نکند. آیا مردی نیست که جان خود را به خدا بفروشد و خون عرار را از قاتلش بستاند؟

دو مرد از طائفه لخم داوطلب شدند. معاویه گفت: هر دو بروید و هر کدامتان در نبرد تن به تن عبّاس را بکشد برای او پاداش بزرگی خواهم داد. آن دو به سوی عبّاس شتافتند و او را به مبارزه فرا خواندند. عبّاس گفت: مرا سروری است که باید با او رای زنی کنم ببینم آیا به من رخصت این کار را می دهد.

عبّاس نزد علی علیه السلام آمد و به او خبر داد. فرمود: به خدا سوگند معاویه برای آن که نور خدا را خاموش کند دلش می خواهد که هیچ بزرگ و کوچکی از بنی هاشم نباشد مگر این که شکمش با نیزه دریده شود و بمیرد، غافل از این که «خداوند هرگز نمی خواهد مگر این ک