ه نور خود را کامل کند و اگر چه کافران را ناخوش آید.» (84) در آینده به خدا سوگند مردانی از ما بر آنها چیره می شوند و آنان را به زبونی می کشند تا آنجا که به کندن چاه ها رو آورند و دست نیاز به پیش مردم بگشایند و بر بیل و ماله روی آورند.

سپس روی به عبّاس کرد و فرمود: ای عبّاس لباس و ساز و برگ جنگی خود را با من عوض کن! چنان کرد و علی علیه السلام بر اسب عبّاس سوار شد و آهنگِ آن دو مرد لخمی کرد. آن دو امام علی علیه السلام را نشناختند و خیال کردند که او همان عبّاس بن ربیعه است.

پرسیدند: سالارت بالاخره اجاز داد؟ علی علیه السلام از پاسخ صریح خودداری کرد و این آیه را خواند:

«برای مؤمنانی که دیگران با آنان جنگ می کنند و به آنان ستم می ورزند اجازه جنگ داده شده که خدا بر یاری ایشان تواناست.» (85) یکی از آن دو به جنگ شتافت و علی علیه السلام بی درنگ چنان کار او را ساخت که گویی او را در ربود. سپس دیگری پیش آمد که او را هم به آن یکی ملحق ساخت و در حالی که این آیه را می خواند به قرارگاهش بازگشت:

«ماه حرام را در برابر ماه حرام قرار دهید و اگر حرمت آن را نگاه ندارند و با شما جنگ کنند شما نیز قصاص کنید و هر که بر شما تعدّی کند به اندازه تجاوزی که کرده است بر او بگیرید.» (86) سپس فرمود: ای عبّاس! اسلحه خود را بگیر و اسلحه مرا بازده و اگر باز کسی تو را به نبرد خواست مرا با خبر کن!

و معاویه تا از قضیه باخبر شد، گفت: خداوند لجبازی را زشت بدارد! که شتر جوان و سرکشی است و من هرگاه که بر آن سوار شده ام خوار گشته ام. عمروعاص گفت: به خدا سوگند که اینک نه تو که آن دو لخمی خوار و زبون شدند. معاویه گفت: ساکت باش که این ساعت، ساعت سخن گفتن تو نیست! عمروعاص گفت: گیرم که نباشد. به هر حال خداوند آن دو را رحمت کناد و گرچه می دانم رحمت نخواهد کرد. معاویه گفت: اگر چنان باشد که تو می گویی به خدا سوگند که زیانش به تو بیشتر خواهد بود و تو بیش از آن دو در تنگنا قرار خواهی گرفت.

عمروعاص گفت: خود می دانم و اگر حکومت مصر نبود سعی می کردم از این گرفتاری خود را نجات دهم. معاویه گفت: آری حکومت مصر چشم تو را کور کرده است. (87)معاویه بدلی

معاویه را غلامی بود که حُریث نامیده می شد. حریث بهترین سوارکاری بود که معاویه داشت. هرگاه که کسی معاویه را به جنگ تن به تن فرا می خواند و یا کار سخت و دشواری پیش می آمد معاویه حُریث را به جای خود می فرستاد. حُریث نقش معاویه را بازی می کرد به این ترتیب که هر از گاهی در هنگامه های جنگ و ستیز، لباس های رزمی معاویه را به تن می کرد و خود را با سلاح های مخصوص معاویه می آراست و به میدان رزم می تاخت و مردم نیز گمان می بردند که وی خود معاویه است تا آنجا که او را به یکدیگر نشان داده، فریاد می کشیدند که او معاویه است که در میدان می جنگد. معاویه هم هوای حُریث را داشت که او را برای کارهای بزرگ و روز مبادا ذخیره کرده بود. به او همیشه سفارش می کرد که از علی بترس! و با او رو به رو نشو! و جز علی با هر کسی که خواستی مبارزه کن! عمروعاص که گویی به معاویه با داشتن چنین نوکری سینه چاک و دلیر، حسودیش می شد مدام به گوش حُریث می خواند که ای حُریث تو می توانی از پس علی بر بیایی و علّت این که معاویه نمی خواهد تو علی را بکشی همین است که تو از قبیله قریش نیستی و معاویه دوست ندارد افتخارِ قتل علی را کسی غیر از قریش داشته باشد و دیگر این که می ترسد تو با کشتن علی نامدار و مغرور شوی. امّا من چنان می بینم که تو توانایی این کار را داری پس هرگاه که دیدی فرصتی پیش آمد آن را از دست مده!

از قضا یکی از روزهایی که باز عمروعاص حریث را به این جسارت بزرگ تحریض و ترغیب کرده بود حضرت علی علیه السلام پیشاپیشِ سوارکارانِ سپاهش به میدان آمده بود و حُریث تا حضرت را دید به سوی او تاخت برداشت و فریاد کشید: ای علی! آیا تو با من مبارزه می کنی؟ یا اباالحسن اگر جرأتش را داری پیش بیا! حضرت علی به سوی او رفت در حالی که می گفت:

اَنَا عَلی وَ ابْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِب * نَحْنُ لَعمرُ اللّه اَوْلی بِالْکتُب

مِنَّا النَّبِی الْمُصْطَفی غَیرَ کذِب * اَهْلُ اللواءِ وَالمقامِ وَالْحُجُب

نَحْنُ نَصَرْناهُ عَلی کلِّ الْعُرُب

سپس به او حمله کرد و مهلتش نداد که با یک ضربت او را به دو نیم ساخت.

معاویه در مرگ حریث به جزع و فزع افتاد و با ناراحتی و بی تابی شدید عمروعاص را توبیخ کرد که تو او را به کشتن علی تحریص کردی و بی چاره را با غرور کاذبش فریفتی و به کشتن دادی. معاویه در مرگ حریث مرثیه ای سرود که در ضمن آن از شجاعت و دلیرمردی حضرت علی علیه السلام سخن می گوید. از باب این که گفته اند: «الفضل ما شهدت به الاعداء / ستایش و برتری آن است که دشمنان نیز به آن گواهی دهند.» ترجمه سروده معاویه را در اینجا می آوریم:

ای حریث! آیا تو نمی دانستی - و این نادانی تو چه زیانبخش بود - که علی بر سوارکاران برگزیده هم همیشه چیره بوده است؟

مگر نمی دانستی که علی با هیچ سوارکاری مبارزه نکرد مگر آن که چنگال های مرگ آن سوارکار را مچاله کرد... (88)اگر مردی بیا مردانگی کن!

روزی از روزهای جنگ صفّین حضرت علی علیه السلام میان دو سپاه شام و عراق ایستاد و معاویه را به سوی خود فراخواند. معاویه نخست پاسخ نمی گفت ولی مولا علی علیه السلام از بس که دعوت خود را تکرار کرد معاویه به ستوه آمد و به دور و بری هایش گفت:بپرسید چه می خواهد.

علی علیه السلام فرمود: به معاویه بگویید به پیش آید که تنها یک سخن با او دارم. معاویه در حالی که عمروعاص همراهش بود به پیش علی علیه السلام آمد و همین که آن دو به نزدیک علی علیه السلام رسیدند. علی علیه السلام رو به معاویه کرد و بی اعتنا به عمروعاص، به معاویه گفت:

وای بر تو ای معاویه! چرا باید مردم به جان هم بیافتند و یکدیگر را با ضربه های شمشیر بکشند. اگر تو با من سر ستیز داری مردم چه گناهی دارند که باید در این میان کشته شوند. خودت پا پیش بگذار و به جنگ تن به تن با من بیا که هر یک از ما اگر هماوردش را کشت زمام امور را به دست خواهد گرفت.

معاویه رو به عمروعاص کرد و از او پرسید که نظر تو چیست؟ آیا با او مبارزه بکنم عمروعاص پاسخ داد:

علی با تو از در انصاف درآمده است و اگر تو مبارزه با او را نپذیری و از ترس شمشیرش فرار کنی تا وقتی که یک عرب روی زمین باشد این ننگ و عار با تو و فرزندانت همیشه خواهد بود که خواهند گفت معاویه از علی ترسید و حریفش نشد.

معاویه گفت: ای پسر عاص! کسی چون من نسبت به جان خود فریب نمی خورد؛ به خدا سوگند که هیچ دلیر و دلاوری تا حال با پسر ابوطالب نبرد نکرده مگر این که علی زمین را از خون او سیراب ساخته است.

و معاویه همچنان که عمروعاص دوش به دوش او پا پس می کشید به عقب بازگشت و به آخرین صف های سپاه خود پیوست. علی علیه السلام که چنین دید خنده ای کرد و به جایگاه خویش بازگشت.

از آن پس معاویه کینه عمروعاص را به دل گرفت و هرگاه که فرصتی پیش می آمد، عمروعاص را به خاطر آن روز و نظری که داده بود به 