باد ملامت می گرفت و به او می گفت: تو می خواستی که من در مبارزه با علی کشته شوم تا تو سوار بر اسب مراد بر شام و شامات حکومت کنی چرا که به خوبی می دانی کسی را یارای مقابله و مبارزه با علی بن ابی طالب نیست و هر کس که با او همآورد شود از زندگی ساقط خواهد شد. (89)

روباه را چه زَهره که با شیر بیشه ها * در فکر رزم باشد و یا رو به رو شود؟دلیر مرد جعفی

روزی صبح زود، علی علیه السلام پس از آن که نماز صبح را خواند به سوی خصم شتافت. سپاه شام تا علی علیه السلام را دیدند که به سوی آنها می آید دستجمعی به سوی او یورش بردند و از آن طرف سپاه عراق به سپاه شام حمله کردند. جنگ سختی در گرفت تا آن که سواران شامی به سواران عراقی حمله کردند و راه را بر بیش از هزار تن از یاران علی علیه السلام بستند و آنان را محاصره کردند تا آنجا که میان ایشان و سپاهشان حائل شدند آن چنان که یاران علی دیگر ایشان را نمی دیدند.

علی علیه السلام ندا داد: آیا مردی هست که جان خود را در راه خدا و دنیایش را به آخرتش بفروشد؟ مردی از قبیله جعف که نامش عبدالعزیز بن حارث بود و سراپا پوشیده از آهن و بر اسب سیاهی همچون زاغ سوار بود جلو آمد، چیزی جز چشمانش از او دیده نمی شد. گفت: یا امیرالمؤمنین! فرمان خود را به من بگو: به خدا سوگند مرا به هیچ کاری فرمان نخواهی داد مگر آن که انجامش می دهم. علی علیه السلام چنین گفت:

«کار دشواری را که فراتر از دینداری و راستی است پذیرا شدی در حالی که برادران وفادار اندک شمارند. خدا خود به تو جزای خیر دهاد که پاداش این جهانی کوتاه تر از دستان با وفای توست.»

ای اباحارث! خداوند نیرویت را استوار بدارد! بر شامیان حمله کن و فوری خود را به یارانت برسان و به آنان بگو: امیرالمؤمنین سلامتان می رساند و می گوید: همانجا که هستید تهلیل و تکبیر بگویید، ما هم از اینجا تهلیل و تکبیر می گوییم تا همصدا با هم شما از سوی خود، ما هم از سوی خود، از دو جهت به شامیان حمله کنیم. مرد جعفی چنان بر اسب خود تازیانه زد که اسب بر سر ناخن های خود ایستاد و بر شامیانی که یاران علی علیه السلام را محاصره کرده بودند حمله برد. ساعتی نیزه زد و جنگ کرد تا سرانجام برای او راه گشودند که به یارانش رسید. آنان همین که او را دیدند خوش حال شدند و به هم دیگر بشارت دادند و از او پرسیدند: امیرالمؤمنین چه کرد و در چه حال است؟ گفت: خوب است، به شما سلام می رساند و می گوید:

شما با گفتن تکبیر و تهلیل از جانب خود با تمام نیرو حمله کنید ما نیز از سمت خودمان تکبیر گویان با تمام نیرو حمله می کنیم. آنان به همان ترتیبی که فرمان داده شده بودند تهلیل و تکبیر گفتند و حمله کردند از این طرف هم علی علیه السلام با یاران خود تهلیل و تکبیر گفتند و بر میان صفوف شامیان حمله بردند. شامیان خود را از محاصره شدگان کنار کشیدند و آنان بدون آن که حتّی یک کشته دهند از محاصره بیرون آمدند و حال آن که از شامیان حدود هفتصد سوارکار کشته شدند.

علی علیه السلام فرمود: امروز بزرگترین دلیرمرد که بود؟ گفتند: تو بودی یا امیرالمؤمنین. فرمود: هرگز، بلکه آن مرد جعفی بود. (90)قصاص

از صعصعة بن صوحان روایت است که می گفت: روزی از روزهای جنگ صفّین مردی که نامش کریب بن صبّاح بود و میان شامیان در آن هنگام هیچ کسی از او در دلیری و نیرومندی نام آورتر نبود به میدان آمد و هماورد خواست.

مرتفع بن وضّاح زبیدی به نبرد او رفت. کریب او را کشت و سپس بانگ برداشت: چه کسی به نبرد می آید؟ حارث بن جلاح به نبرد او رفت. او را هم کشت. باز بانگ برداشت: چه کسی به نبرد من می آید؟ این بار عائذ بن مسروق همدانی به نبرد او شتافت. کریب او را هم کشت. سپس اجساد آن سه شهید را بر روی یکدیگر نهاد و خود با ستمگری و گستاخی پای بر روی آنها نهاد و باز بانگ برداشت: دیگر چه کسی نبرد می کند؟

علی علیه السلام خود به نبرد او آمد و او را ندا داد: ای کریب! من تو را از خداوند و قویدستی و انتقامش بر حذر می دارم و تو را به دین خدا و سنّت پیامبرش فرا می خوانم. ای وای بر تو! مبادا این فرزند جگرخوار؛ معاویه تو را به آتش دوزخ دراندازد.

پاسخ کریب این بود که گفت: چه بسیار این سخنان را از تو شنیده ایم، ما را به نصیحت نیازی نیست. هرگاه خواستی پا پیش گذار تا بجنگیم. کیست که این شمشیر مرا که حالا نشان و اثرش را همگان دیده اند به جان خریداری کند؟

علی علیه السلام گفت: «لا حول ولا قوّة الاّ باللّه » و سپس آهنگ او کرد و مهلتش نداد و چنان ضربتی بر او زد که کشته بر خاک افتاد و در خون خود غوطه ور شد.

سپس ندا در داد: چه کسی مبارزه می کند؟ حارث بن وداعه حمیری به میدان آمد. او را کشت و باز هماورد خواست. این بار مطاع بن مطلب عنبسی آمد. او را هم کشت و ندا داد: چه کسی به نبرد می آید؟

این بار دیگر کسی به نبردش نیامد. ندا در داد: ای گروه مسلمانان! «ماههای حرام را برابر ماههای حرام دارید که اگر حرمت آن را نگاه ندارند شما نیز قصاص کنید. پس هر کس با ستم بر شما دست یازد به اندازه تجاوزی که روا داشته، قصاص کنید و از خدا بترسید و بدانید که خداوند با پارسایان است.» (91) آن گاه معاویه را صدا کرد و گفت:

ای معاویه وای بر تو! پیش من بشتاب و با من نبرد تن به تن کن تا مردم در میانه ما بیش از این کشته نشوند.

عمروعاص به معاویه گفت: فرصت را غنیمت شمار که علی اینک سه جنگجو را که از دلیران عرب بودند از پا درآورده است و بسیار خسته می نماید، امیدوارم خداوندت تو را بر او پیروزی دهد.

معاویه در پاسخ به عمروعاص گفت: به خدا سوگند می خورم که تو جز این نمی خواهی که من کشته شوم تا تو پس از من به خلافت برسی. از من دور شو که چون منی فریب نمی خورد. (92)مرگ اگر مرد است...

مگر اگر مرد است گو پیش من آی * تا در آغوشش بگیرم تنگ؛ تنگ

من از او جانی ستانم جاودان * او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

علی علیه السلام در جنگ صفّین به همراه پسرانش حسن و حسین و محمّد حنفیه بودند. راوی گوید آن حضرت را به همراه پسرانش دیدم که به سوی جناح چپ سپاهش که در آن فقط افراد قبیله ربیعه با او باقی مانده بودند حرکت کرد. خود می دیدم که تیرها از میان شانه ها و پشت سرش می گذشت و هر یک از پسرانش خود را سپر او می ساختند تا آسیبی به او نرسد.

علی علیه السلام این کار آنها را نمی پسندید. هر یک از پسرانش که از او پیشی می گرفت تا خود را سپر بلای پدر سازد علی علیه السلام خود پیش می تاخت و خود را میان پسرش و سپاه شام می انداخت و دست او را می گرفت تا او را به پشت سر خویش می افکند.

در آن هنگام احمر نامی که از غلامان بنی امیه بود و مردی دلیر و بی باک توصیف می شد علی علیه السلام را زیر نظر گرفت تا در فرصتی به او حمله آورد. علی علیه السلام گفت: سوگند به خدای کعبه که او را خواهم کشت، خدایم مرا بکشد اگر تو را نکشم. احمر به سوی علی علیه السلام یورش آورد. کیسان غلام علی برابر او قد علم کرد. احمر و کیسان هر یک به دیگری ضربتی زدند تا بالاخره احمر، کیسان را کشت و باز به سوی علی علیه السلام حمله کرد 