و شمشیرش را بلند کرد تا علی علیه السلام را بزند. علی بر او پیشی گرفت و دست در گریبان زره او افکند و او را از روی اسبش بلند کرد.

به خدا سوگند گویی هم اکنون دو پای او را می بینم که به موازات گردن علی علیه السلام در هوا بود تا علی علیه السلام او را چنان بر زمین کوفت که شانه ها و بازوانش در هم شکسته شد. در همین حال دو پسر علی علیه السلام حسین و محمّد حمله کردند و با شمشیرهای خود چندان بر او زدند که بر جای خود سرد شد. گویی هم اکنون می بینم که علی علیه السلام ایستاده بود و دو شیر بچّه او آن مرد را می زدند تا او را کشتند و پیش پدر آمدند. حَسَن بن علی علیه السلام همراه پدر ایستاده بود.

علی علیه السلام به او گفت: پسر جان! چه چیز تو را بازداشت که چون دو برادرت عمل کنی؟ گفت: یا امیرالمؤمنین! آن دو کافی بودند تا کار او را بسازند. طولی نکشید که شامیان آهنگ علی کردند و به او نزدیک شدند. سوگند به خدا که نزدیکی آنها به شتاب علی نیفزود. تا آنجا که پسرش حسن به او گفت: چه زیانی دارد که با شتاب و تندتر حرکت فرمایی تا به یاران خود که در قبال دشمنت همچنان پایداری می کنند برسی؟

علی علیه السلام پاسخ داد: پسر جان برای پدرت اجل و روز مرگ مقدّر است که هرگز از آن در نمی گذرد. نه دویدن آن را به تأخیر می اندازد و نه ایستادن نزدیکش می سازد وانگهی پدرت را هرگز پروایی نیست که او بر مرگ درافتد یا مرگ بر او روی آورد.(93)عمروعاص رسوا می شود

از ابن عبّاس نقل است که می گفت: یکی از روزهای جنگ صفّین بود که عمروعاص به مقابله علی علیه السلام رفت به امید آن که بتواند او را غافلگیر کند و بکشد. علی علیه السلام بر او حمله کرد و همین که می خواست او را فرو گیرد عمرو خود را از اسبش بر زمین افکند و دامن لباس خود را بر افراشت تا آنجا که عورتش از پشت آشکار شد. علی علیه السلام روی از او برگرداند و عمروعاص در حالی که زخمی و چهره اش خاک آلود شده بود برخاست، پیاده گریخت و خود را در پناه صف های سپاهیان خویش قرار داد. عراقیان فریاد برآوردند: که یا امیرالمؤمنین آن مرد گریخت، فرمود: آیا دانستید که بود؟ گفتند: نه. گفت: عمروعاص بود که عورت خود را به من نمایاند و من روی از او برگرداندم.

چون عمروعاص پیش معاویه برگشت، معاویه از او پرسید اباعبداللّه چه کردی؟ گفت: علی مرا دید و بر خاک افکند. معاویه گفت: برو خدا را شکر کن و از عورت خود سپاسگزار باش که تو را نجات داد. به خدا سوگند که اگر تو او را آن چنان که باید می شناختی هرگز به نبرد او نمی رفتی و معاویه در این باره ابیاتی سرود که ترجمه آن چنین می شود:

«ای پناه بر خدا از لغزش های عمرو که مرا در مورد این که مبارزه تن به تن با علی را رها کردم سرزنش می کند. این مرد وائلی - عمروعاص - با ابوالحسن علی رویاروی شد و به زبونی در افتاد و اگر عورت خویش را برهنه نکرده بود چنگال های آن شاهین جانش را در ربوده بود...».

عمروعاص خشمگین شد و گفت: چه اندازه این موضوعِ علی ابوتراب را در مورد من بزرگ می کنی؟ مگر غیر از این است که من مردی هستم که با پسر عموی خویش رویاروی شده ام و او مرا بر زمین افکنده است!؟

آیا خیال می کنی که آسمان برای این کار خون می بارد!؟

معاویه گفت: نه، ولی این کار رسوایی تو را در پی داشت. (94)

پس از گذشت روزگاری روزی معاویه عمروعاص را دید و خندید.

عمروعاص گفت: ای امیرمؤمنان! خداوند لبت را همیشه خندان بدارد! از چه چیزی خندیدی؟ معاویه پاسخ داد: از حضور ذهن تو در آشکار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب می خندم. به خدا سوگند علی را بزرگوار و بسیار بخشاینده یافتی که اگر می خواست به راحتی می توانست تو را بکشد.

عمروعاص هم خاموش ننشست و به معاویه گفت: ای امیرمؤمنان! به خدا سوگند من آن هنگام که علی تو را به جنگ تن به تن دعوت کرد بر جانب راست تو بودم که دیدم چشم هایت از ترس مرگ کژ شد و نفس در سینه ات به بند آمد و کارهایی از تو سر زد که نمی خواهم برای تو بازگویم، بنابراین یا بر خویشتن بخند و یا دست از خندیدن بردار! (95)هیچ شجاعی حریفش نمی شود

از صعصة بن صوحان روایت است: ابرهة بن صبّاح حمیری در صفّین برخاست و گفت: ای مردم یمن، چنین گمان می کنم که خداوند فرمان به نیستی شما داده است. دریغ از شما، میان این دو مرد (علی و معاویه) را رها کنید تا با یکدیگر جنگ تن به تن کنند، هر کدام دیگری را کشت همگی به او می پیوندیم. ابرهه از سران و سالارهای یارانِ معاویه بود. چون این گفتارش به اطّلاع علی علیه السلام رسید فرمود: ابرهه راست می گوید، به خدا سوگند از هنگامی که به منطقه شام آمده ام هیچ سخنی نشنیده ام که از این بیشتر مرا شاد کند. چون سخن ابرهه به معاویه رسید خود را به آخر صف ها و پشت جبهه کشید و به اطرافیان خود گفت: گمان می کنم ابرهه دیوانه شده است. شامیان در پاسخ می گفتند: چنین نیست، به خدا سوگند، ابرهه کامل ترین فرد ما از لحاظ عقل و دین و خرد و شجاعت است، ولی امیر معاویه از نبرد تن به تن با علی می ترسد.

این گفتگوها را ابو داوود عامری که از سوارکاران دلیر معاویه بود، شنید و گفت: بر فرض که معاویه نبرد ابوالحسن را خوش نداشته باشد اینک من با او مبارزه می کنم و میان میدان آمد و فریاد بر آورد من ابوداوودم، ای ابوالحسن به مبارزه من بیا. علی علیه السلام به جانب او رفت؛ مردم فریاد برآوردند: ای امیرالمؤمنین از نبرد با این سگ منصرف شو که همسنگ تو نیست. فرمود: به خدا سوگند، معاویه هم امروز از او بر من خشمگین تر نیست، مرا با او واگذارید. علی علیه السلام بر او حمله کرد و ضربه شمشیری بر او زد که او را دو نیمه کرد، نیمی از پیکرش به جانب راست و نیمی دیگر به جانب چپ افتاد و هر دو لشکر از آن ضربه به لرزه در آمدند. یکی از پسر عموهای ابوداوود بانگ برآورد که: ای وای از این بامداد شوم و خداوند زندگی را پس از ابوداوود زشت بداراد! او بر علی علیه السلام حمله آورد و به سوی او نیزه پرتاب کرد. علی نخست با ضربه ای که بر نیزه زد آن را از دست او افکند و سپس با ضربه شمشیر او را به ابوداوود ملحق ساخت.

معاویه همچنان فراز تپّه ایستاده بود و می نگریست و گفت: ای مرگ و زشتی بر این مردان باد! آیا کسی میان ایشان نیست که این مرد (علی) را در مبارزه تن به تن یا غافلگیر کردن یا میان گیر و دار و شدّت گرد و خاک بکشد؟ ولیدبن عقبه گفت: خودت به مبارزه تن به تن او برو که از همه بر این کار سزاوارتری. معاویه گفت: به خدا سوگند، مرا به مبارزه فراخواند چندان که در آن مورد از قریش شرمسار شدم و به خدا سوگند هرگز به مبارزه با او نمی روم و لشکر فقط برای حفظ و نگهداری رئیس و سالار قوم است. عتبة بن ابی سفیان - برادر معاویه - گفت: از این سخن در گذرید و چنین تصوّر کنید که ندای او را نمی شنوید، و شما می دانید که علی حُریث را کشته است و عمروعاص را رسوا ساخته است و من چنین می بینم که هیچ کس با او درگیر نمی شود مگر این که علی او را می کشد. معاویه به بُسربن ارطاة گفت: آیا برای نبرد با او برمی خیزی؟ بسر گفت