: هیچ کس به این کار سزاوارتر از خود تو نیست ولی اگر شما از این کار خودداری کنید در آن صورت من با او جنگ می کنم. معاویه گفت: بنابر این فردا پیشاپیش سواران با او رویاروی خواهی شد.

یکی از پسر عموهای بُسر که از حجاز برای خواستگاری دختر بُسر آمده بود پیش او آمد و گفت: شنیده ام داوطلب شده ای که با علی نبرد تن به تن کنی، مگر نمی دانی که پس از معاویه، عُتبه و پس از او برادرش محمّد به حکومت می رسد و هر یک از آنان هماورد علی هستند چه چیز تو را بر این کار وا داشته است؟ گفت: شرم و رودربایستی، سخنی از دهانم بیرون آمد و اینک شرم دارم که از سخن خود برگردم. آن جوان خندید و این ابیات را خواند:

«ای بُسر، اگر همتای اویی به مبارزه اش برو وگرنه بدان که شیر برّه را می خورد. ای بُسر، گویی تو به آثار و کارهای علی در جنگ آشنا نیستی یا خود را به نادانی می زنی...»

بُسر گفت: مگر چیز دیگری جز مرگ هست و در هر حال از دیدار خداوند چاره نیست. فردای آن روز علی علیه السلام در حالی که از سوارکاران خود جدا بود و دست در دست مالک اشتر داشت و آهسته حرکت می کردند و در جستجوی جای بلندی بودند که آنجا بایستند، ناگاه بسر در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود و شناخته نمی شد به سوی علی آمد و بانگ برداشت که: ای ابوالحسن به نبرد من بیا. علی علیه السلام با آرامش و بدون این که از او پروایی داشته باشد آهنگ او کرد و همین که نزدیک او رسید بر او نیزه زد و او را بر زمین افکند و چون بُسر زره بر تن داشت نیزه بر او کارگر نیفتاد و بُسر خواست شرمگاه خود را برهنه کند و بدین گونه خشم علی را از خود براند؛ علی علیه السلام پشت بر او کرد و بازگشت، همین که بُسر بر زمین افتاد مالک اشتر او را شناخت و گفت: ای امیرالمؤمنین! این مرد دشمن خدا و دشمن تو بُسر بن ارطاة است، فرمود: پس از آن که چنان کاری کرد رهایش کن که لعنت خدا بر او باد! در این هنگام جوانی که پسر عموی بُسر بود از میان شامیان بیرون آمد و بر علی علیه السلام حمله آورد و چنین رجز خواند:

«بسر را بر زمین افکندی ولی این جوان خونخواه اوست، پیرمردی را که یاری دهنده اش حاضر نبود بر زمین افکندی و حال آن که همه ما حمایت کننده بُسر و خونخواه اوییم».

علی علیه السلام اعتنایی به او نکرد و مالک اشتر به مقابله او رفت و این رجز را خواند:

«آیا هر روز باید پای پیرمردی بالا رود و شرمگاهی میان میدان آشکار شود؟...»

مالک اشتر نیزه ای بر آن جوان زد و پشتش را در هم شکست. بُسر هم پس از ضربه نیزه علی علیه السلام برخاست و پشت به میدان کرد که خود و سوارانش گریختند. علی علیه السلام او را ندا داد و گفت: ای بُسر، معاویه بر این پیکار از تو سزاوارتر بود. بُسر پیش معاویه برگشت، معاویه به او گفت: شرمگین مباش که خداوند متعال در این مورد عمروعاص را بر تو مقدّم داشته است. شاعر در این مورد چنین سروده است:

«آیا هر روز سوارکاری را گسیل می دارید که شرمگاهش در میدان و میان گرد و غبار آشکار می شود و بدین گونه علی سنان خود را از او باز می دارد و معاویه در خلوت از آن کار می خندد....».

گوید: پس از آن روز بُسر هرگاه سوارانی می دید که علی میان آنها بود خود را کناری می کشید و پس از آن سوارکاران دلیر شام همگی از علی علیه السلام پروا داشتند. (96)سپر بلای سرداران و سربازان

حضرت حیدر کرّار علیه السلام بارها و بارها با اصرار از معاویه می خواست که خود به میدان جنگ آید تا با نبردی تن به تن کار جنگ پایان یابد و همیشه به معاویه می گفت: آخر این مردم - چه شامی چه عراقی - چه گناهی دارند که مدام در این میان کشته می شوند؟ تو اگر مردی خود پا به میدان بگذار و خیال همه را از این کشت و کشتار آسوده کن.

امّا معاویه هر بار بهانه ای می آورد و از ترس شمشیر شیرخدا تن به مبارزه تن به تن نمی داد. در طول جنگ صفّین این کار آن قدر تکرار شد که معاویه رسوای خاص و عام شد تا آنجا که نزدیکان و سرداران سپاه معاویه هم از این ترسویی معاویه به ستوه آمدند. آنها هرگاه که در خلوت فرصتی می یافتند به معاویه می گفتند: یک فکری بکن که این ترس تو و فرارت از مبارزه با علی ما را رسوا کرد و سربازان همه جا از شجاعت علی و ترس تو با هم دیگر صحبت می کنند. امّا هر بار معاویه با بهانه هایی واهی ترس خود را توجیه می کرد، یکی از آن بهانه ها این بود که می گفت: پس این همه سپاه را برای چه گرد آورده ام، هر سپاهی موظّف است که از فرمانده و رئیس و رهبر خود حراست کند و من با داشتن این همه سردار و جنگجو چرا باید خودم به مبارزه علی بروم؟ روزی گستاخی را تا آن جا رسانید که گفت: علی را هم سرداران و سپاهیانش حفظ می کنند و پاسخ شنید که نه چنین نیست بلکه علی خود به تنهایی سپاهش را و سرداران و سربازانش را محافظت می کند. یعنی او نیازی به سپاه و سرداری ندارد بلکه این سپاه و سردارانند که به او نیاز دارند و در سایه شجاعت او جرأت و شجاعت می یابند.

این معنا در روایتی به صورت گویا روایت شده است که از باب «الفضل ما شهدت به الاعداء / خوش تر آن باشد که سرّ دلبران - گفته آید در حدیث دیگران» نقل می شود:

نصر گوید: عمربن سعد، از اجلح بن عبداللّه کندی، و او از ابوجحیفه نقل می کرد که می گفته است: معاویه همه قریشیان را که در شام بودند جمع کرد و به آنان گفت: ای گروه قریش برای هیچ کدام از شما غیر عمروعاص در این جنگ کار و هنری نیست که فردا زبانش دراز باشد، شما را چه شده است، غیرت قریش کجا رفته است؟ ولیدبن عقبه از این سخن خشمگین شد و گفت: چه کار و هنری می خواهی؟ به خدا سوگند ما میان همتاهای قریشی خود در عراق کسی را نمی شناسیم که از لحاظ سخنوری و قدرت و توان همچون ما باشد. معاویه گفت: چنین نیست که آنان با جان خود علی را حفظ کردند. ولید گفت: هرگز چنین نیست بلکه علی با جان خود آنان را حفظ می کند. معاویه گفت: ای وای بر شما! آیا میان شما کسی نیست که با همتای خود از آن قوم برای افتخار مبارزه کند. مروان گفت: امّا در مورد مبارزه، همانا علی به پسران خود حسن و حسین و محمّد و به ابن عبّاس و برادرانش اجازه جنگ نمی دهد و خودش آتش جنگ را برمی افروزد؛ بنابر این، ما با کدامیک نبرد کنیم؟ امّا در مورد فخر فروشی بر آنان به چه چیزی فخر کنیم، به اسلام یا به جاهلیت؟ اگر به اسلام است که تمام افتخار به نبوّت است و از آنِ ایشان است و اگر به دوره جاهلیت افتخار کنیم، پادشاهی از ملوک یمن است و اگر بگوییم ما قریشی هستیم خواهند گفت ما زادگان عبدالمطّلبیم. (97)پاورقی

(1) - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 1 / 20 - 21.
(2) - ر.ک: محمّد صحّتی سردرودی، عاشورا پژوهی / 117 - 118، 422 - 424، 437 - 439، 454، 501 - 504.
(3) - محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار 45 / 339.
(4) - آیت اللّه محمّدآصف محسنی، مشرعة بحارالانوار 2 / 159.
(5) - برای تفصیل و شرح و توضیح بیشتر مراجعه شود به مقدمه کتاب سوگنامه چهارده معصوم علیهم السلام از نگارنده این سطور.
(6) - رجوع شود به کتاب جهاد در اسلام از نعمت اللّه صالحی نجف آبادی.
(7) - بیشه.
(8) - گدا.
(9) - سفیدی.
(10) - 